گزین گویه ها (جلد دوم)

گزین گویه ها / جلد یکم (سال ۹۸)

۱: از خانواده ای مذهبی می آمد. در بدو تولد برایش یک نام بشدت مذهبی و ضایع انتخاب کرده بودند. و پس از دوران بلوغ فکری اش این مسئله همواره اعتماد بنفس او را تنزل می داد. بویژه در هر موقعیتی که لازم بود با نام شناسنامه ای اش خطاب شود.

پانوشت: گذاشتن اسامی مذهبی غلیظ بر فرزندان اقدام درستی نیست زیرا که در آینده آنان لزوما پایبند به عقاید والدین خود نخواهند بود.

۲: همیشه پای تلفن و یا ته نامه ها خودش را “مهندس فلانی” معرفی می کرد، همچنین خیلی اصرار داشت که دیگران هم “مهندس فلانی” صدایش کنند؛ حتی آن روزیکه ظرف فلزی ناهارش را داخل ماکروفر موسسه گذاشت و آتش بازی به راه انداخت، همچنان می گفت که “مهندس فلانی”ام!

پانوشت: یاران گرامی ام، درخواست دارم که بنده را “استاد دِی داد”، “دکتر دِی داد”، “جناب آقای دِی داد” و یا چیزهای دیگری از این دست خطاب نفرمایید… لطفا همان “دِی داد” بدون هر گونه پیشوند و پسوند. خیلی خیلی ممنونم.

۳: چند وقتی بود که بطرز اغراق آمیزی در جمع به یکدیگر اِبراز عشق و محبت می کردند. شستم خبردار شده بود که یک جای کارشان می لنگد. تا دیروز که خبر جدایی شان را شنیدم. و حقیقتا هیچ تعجب نکردم.

پانوشت: گول ظاهر زندگی آدم ها را نخورید. نمایش اغراق آمیز خوشبختی یکی از نشانه های اصلی بدبختی است.

۴: متمول ترین دلالان ما، ثروتشان می شود در حد یک آپارتمان دو خوابه در اروپا و یک مقرری ماهانه در حد یک زندگی متوسط برای چند سال کار نکردن. چیزی هم برای ارایه به جامعه ی مترقی اروپایی ندارند، پس روز به روز وازده تر، از خود بیگانه تر و رانده شده تر.

پانوشت: جهان مدرن جهان “خلق و آفرینش” است. خلق فکر و ایده، خلق خدمت و یا محصول. کسی که سرپا و توانمند باشد اما خلقی نداشته باشد، طُفیلی جامعه است. لومپن است. در یک کلام به درد لای جرز دیوار هم نمی خورد؛ چه اینجا باشد، چه در فراسوی مرزها.

۵: ناراحت بود که در این جهان عدالتی نیست و لازم است که جهان و یا زندگی دیگری وجود داشته باشد که در آنجا حق مظلومان “بنحوی” احقاق شود. گفتمش که عزیز دلم! قوه ی تخیلت را اندکی سرکوب کن. اکنون این بی عدالتی را به رسمیت بشناس و برای رفعش به قدر وُسعَت بکوش که نتیجه ی این کوشش همانا خلق نسبی آن جهان دیگر است.

پانوشت: از گزاره ی معروف “هستی عادل است” (سنتز دِی داد)، عدالت در جهان واقع استنتاج نمی شود. هستی “جهان” نیست. هیچ تضمین عقلانی – تجربی برای الزام عدالت در جهان وجود ندارد. وظیفه ی برقراری عدالت در جهان بر عهده ی خودِ ماست. تنبلی نکنیم.

۶: یک بار در فرودگاه شهر دبی آقایی که من پیشتر متوجه شده بودم که فلسطینی است، به دوستش به زبان عربی گفت: «این ها ایرانی هستند. دارند به زبان سگ با هم صحبت می کنند.»

من خیلی جوش آوردم و با زبان خودش گفتمش که «سگ ها زبان ندارند. تو اول کشوری بر روی نقشه داشته باش، سپس در رابطه با زبانش حرف خواهیم زد.»

اما حالا که بر می گردم و آن واقعه را مرور می کنم، با خود می گویم که نبایستی پاسخش را می دادم. او از سیاست های حکومت ایران ناراضی بود و متاسفانه این عدم رضایت را به پای تمام ایرانیان می نوشت، اما هر آدم عاقلی می داند که حساب ملت ها از حسابت دولت ها جداست.

پانوشت: اخیرا در یک کافه یک خانم روس خودش آمد و سر میز من نشست و با من همکلام شد. شخصا دل خوشی از حکومت دیکتاتوری روسیه ندارم اما من آنچنان از فرهنگ، ادبیات خارق العاده و چهره های علمی روس برایش گفتم که اذعان کرد خودِ مردم روسیه بسیاری از این چهره ها را نمی شناسند. براستی که انسان هرچقدر عمیق تر می شود، بیشتر به این نکته ی فوق پی می برد.

حکومت بریتانیا آسیب های زیادی را به کشور ما وارد آورده است اما من شخصا یکی از ستایشگران آن مردم هستم. تاثیر بزرگان بریتانیا در فلسفه، علم و هنرِ جهان بی بدیل است. از چهره های فلسفی – علمی چون لاک، هیوم، نیوتن و داروین گرفته تا چهره های هنری ممتازی چون میلتون، شکسپیر، چاپلین و هیچکاک.

دیر یا زود باید بفهمیم که حساب ملت ها از حساب دولت ها جداست و در حکومت های مستبد، بَسی جداتر.

۷: تا وارد جمع شان شدم، فهمیدم که اینجا جای من نیست. یک ساعت نشد که محفل را ترک کردم. چند جلسه ی دیگر هم دعوتم کرد. همیشه جواب رد دادم. یک بار تند شد و برایم نوشت: “تو چه روشنفکری هستی که نه می کِشی و نه می نوشی”!!!

پانوشت: این عده ای که قیافه شان را شبیه به حافظ کرده و مِی می نوشند و یا آن دیگرانی که شبیه آنتون چخوف هستند و با پایپ چیزهایی دود می کنند، با آن اراذل و اوباش خلافکاری که دور هم روی فرش می نشینند و چیزهایی می کشند و می خورند، فرقی ندارند. همه شان رَجاله اند.

“روشنفکر” از روی دستاوردها و تاثیرش شناخته می شود. طرف یک صفحه انشا در زندگی اش ننوشته بعد با ریش بُزی و کلاه چَپَکی ژست آدم حسابی ها را به خود گرفته و آروغ روشنفکری می زند.

اینکه بهمن محصص و یا زیگموند فروید مواد مخدر مصرف می کردند، نتیجه اش این نمی شود که تویی که مصرف مواد مخدر تنها هنرت است، “محصص” شوی.

پاشو خودتو جمع کن!

۸: به تازگی با من آشنا شده است. جوانکِ عشقِ فلسفه ی ساده دِلی است. صبح پیامک زده بود که “استاد! در حال اندیشه اید؟” برایش نوشتم که “نه! داشتم ظرف ها را می شستم.” چند ساعت بعد دوباره پیغام داد که “قلم می زنید؟” گفتمش که “نه! در حال ناهار درست کردنم.” عصرهنگام هم پیام داده که “مشغول مطالعه اید؟” پاسخ دادم که “خیر! می خواهم نظافت کنم.” بلافاصله نوشت: “مگر فیلسوف ها هم کار (منزل) می کنند؟!”

(پاسخ من در پانوشت)

پانوشت: ویتگنشتاین که مهمترین فیلسوف ۲۰۰ سال اخیر است، هم سرباز و باغبان بود، هم لوله کش و بنا و راننده ی آمبولانس؛ هم معلم ریاضی بچه های روستایی بود و هم استاد تمام دانشگاه کِیمبریج؛ و هم فرزند یکی از ثروتمندترین خانواده های اروپا!

چه فیلسوف باشی، چه دانشمند، چه ادیب و چه پیامبر؛ بموقعش باید آشغال را ببری بگذاری دم در، کابینت ها را گردگیری کنی و سینک ظرفشویی را هم فرچه بکشی.

من در کنار کار جدی و سنگین پژوهشی و آموزشی ام، باافتخار خانه دار هم هستم. گول این اساتید پلاستیکی فلسفه را نخور که اَداهای خاصی به نمایش می گذارند. این ها همه فریب است، عزیزکم.

۹: می گوید که تقریبا شش ماه است که کارش را از دست داده، حسابی کلافه و عصبی است جوریکه روزی چند بار خودارضایی می کند. خانه شان یک آپارتمان قدیمی یک خوابه در مرکز شهر شلوغ و آلوده ی تهران، پنج تا خواهر و برادر دهه ی شصتی و هفتادی، که هِی با هم دهن به دهن گذاشته و یک بار هم که سر عوض کردن کانال تلویزیون پدر بازنشسته اش را هُل داده و انداخته بر روی بوفه ی شیشه ای اتاق پذیرایی.

حالا هم که در این تعطیلات عید همه باید داخل خانه دور هم باشند، سر هر چیز کوچکی دعواشان می شود، حتی خاموش و روش کردن لامپ ها. دیگر پول سیگار و اینترنتش را هم ندارد. شکایت می کرد که “چرا ننه بابام تو این خراب شده این همه توله پس انداختن! کاشکی اصلا او شبی که قرار بود منو پس بندازن، خوابشون می بُرد!” با چند مدال رنگارنگ قهرمانی دیگر ورزش نکرده و از زندگی هم حسابی سیر است. از من کمک فکری می خواست. بی درنگ گفتمش: تاب آوری!

بیست و شش سال تاب آورده ای، بیست و شش هفته ی دیگر هم روش. معجزه ای جز تاب آوری در کار نیست. والدینت را هم ببخش. گول شعار “هرکه دندان دهد، نان دهد” را خورده اند. ممکن بود که شرایطت خیلی بدتر از این هم باشد. کسی تضمینی به کسی نداده که چیزها جور دیگری باشند. اگر زندگی را انتخاب کرده ای، چاره ای جز “تاب آوری” نداری. برو بشکل درست و اخلاقی حقت را از این دنیا بگیر. همه به همین کار مشغولیم.

۱۰: بساطش را که جمع می کردند، جیغ می زد و می گفت که این قرار است خرج یک خانواده را بدهد.

۱۱: در حال مطالعه ی اینترنتی در پیرامون مطلبی تخصصی بودم. در میان لینک های پیشنهادی موتور جستجو، سری هم به مدخل مزبور در دانشنامه ی ویکی پدیا زدم. از همان ابتدای مقاله با خود گفتم که مرحبا! چه اشارات درستی دارد. بلافاصله رفرنسش را چک کردم: مقاله ای از خودم در وِب-سایت “دِی داد دات-کام” بود!

پانوشت: بزودی از پژواک نیکویی هایت سیراب خواهی شد.

۱۲: “او” را بِلاک کرد، چون فکر می کرد که “او” همه جوره از خودش بهتر است.

۱۳: به من پیغام داده و می خواهد تا یک دلیل برایش بیاورم که بداند زندگی پوچ نیست و ارزش زیستن دارد. در جوابش می نویسم: عزیزم! من خود صد دلیل می آورمت که زندگی اساسا پوچ و بی معناست و این خودِ تو هستی که بایستی با فکر و عملت بدآن معنا ببخشی. زندگیِ آدمی “از پیش” هیچگونه معنایی ندارد و این ما هستیم که آن را با شکلِ بودنمان معنا می کنیم. تو اگر این را بفهمی، تو معنای زندگی را هم فهمیده ای. پس دست به کار شو و معنا بیآفرین، معنایی شنیدنی و ماندگار.

۱۴: ساده لوح بود. عشق و ازدواج را مترادف هم می دانست.

۱۵: یکی از نزدیکانم “خیلی بیخودی” از دست من عصبانی شد و در حقم دُرُشتی کرد. من بسیار ناراحت و دلشکسته شدم اما از بابت عهدم برای پختگی در رفتار، هیچگونه پاسخی ندادم. ولی دقایقی بعدتر پشیمان شدم و با خود گفتم که “چه احمقی ام، من!” از همان اول، اصلا نبایستی که ناراحت می شدم.

پانوشت: احساسات ما نه خوبند و نه بد، آنها فقط هستند. احساس کسی دست خودش نیست، اما واکنش ما دست خود ماست. اگر دانایی پیشه کنیم، آنگاه بمرور زمان احساساتمان نیز کمتر فورانی عمل می کنند. بقول رواقیون، دانا نمی رنجد.

۱۶: می پرسد که “چرا جواب تیرهای نفرت و کینه شان را نمی دهی؟!” پاسخ می دهم که “این تیرها به جهان من تعلقی ندارند. من خوشبختانه در جهان دیگری ساکنم.”

پانوشت: همچون پیروزی نور بر تاریکی، عشق بر نفرت پیروز می شود؛ و دانایی نیز بر نادانی.

۱۷: چند وقتیست که با هم آشنا شده ایم. انسان نسبتا خوش قلبی است. یک بار داشت از معتقدات مذهبی خودش برایم تعریف می کرد. سخنانش در نظرم قصه هایی بغایت پوچ، خرافی و بی معنا بودند اما چون پیشتر دانسته بودم که خودش رویکردی دموکراتیک داشته و به پلورالیسم (کثرت انگاری) عقیدتی باور دارد، پس من هم گوش می دادم، سر تکان داده و لبخند می زدم؛ در غیراینصورت خیلی خیلی تند برخورد می کردم.

پانوشت: پلورالیسم نهایتا به نفع همگان است.

۱۸: کله پوک بود. فکر می کرد که LinkedIn (لینکتین) یک وِب-سایت ساده ی کاریابی است، و یا صرفا محلی برای تبلیغات کسب و کاری.

پانوشت: حالا بماند که خود بیچاره اش مشتری دایمی هر محتوی زردی بود و جز چند آشغال چیز دیگری منتشر نکرده بود.

۱۹: دقیقا سه سال پیش یک لپ تاپ گران قیمت خرید و حسابی هم ازش کار کشید و حالا آگهی داده که آن را بفروشد. خریدار در حضور من تماس گرفته و او به خریدار می گوید: “بیشتر از یک ساله که دارمش و چندان هم کار نکرده…” بعد از تماس گفتمش که سه سال است! شانه بالا انداخت و گفت که بیشتر از یک سال می تواند سه سال باشد!* دوباره گفتم که خیلی ازش کار کشیدی. گفت که چندان کار نکرده یعنی خوب باهاش تا شده!** سپس رو به سوی من کرد و گفت که راستی تو خودت اون موقع به فلانی گفتی…***

پانوشت: لیست مغالطات در زیر:

*) مغالطه ی Half Truth که یعنی گفتن نصف حقیقت؛

**) مغالطه ی Humpty Dumpty که یعنی معنی کلمات و عبارات آن چیزی است که نیتش را دارم، نه آنچه که واقعا می گویم؛

***) مغالطه ی Ad Hominem که یعنی حمله به خودِ مخاطب بجای پاسخ به موضع او.

۲۰: از مسیر لذت* ببر، آخرِ راه هیچ چیز خاصی در انتظار هیچ کسی نیست.

*) لذت اخلاقی – انسانی

۲۱: داد زد و گفت که “خفه میشی یا بکوبم تو دهنت، پدرسگ”… و بچه ی بینوا ضمن لرزش لب هایش که تلاش داشت بغضش را “در جمع” فروبخورد، مثل بزرگسالی که کمرش زیر بار مشکلات زندگی خم می شود، بر روی جدول کنار خیابان نشست و چشمهایش خیس شد.

پانوشت: در طبیعت، تناسل و تولیدمثل صرفا یک “امکان” است و نه یک “ضرورت”. اگر شرایط مادی و معنوی والد شدن را نداریم، به چنین جنایتی دست نزنیم.

۲۲: مدیر عامل جوان، جدی و فعالی است. آن روز از صدای بلند سیستم پخش خودرویش می توانستم حدس بزنم که خیلی سر کِیف است. وقتی با ماشینش وارد حیاط شد، داشتم از پنجره نگاهش می کردم. پایین آمده، بشکن می زد و رقص پا می کرد. ران ها و باسنش را لرزانده و قِر کمر می داد. بعد انگار که الهامش شود که کسی در حال تماشایش است، از گوشه ی چشم نظرش به من افتاد و بلافاصله شروع کرد به سرفه کردن و مُتِقَلِبانه اَکتِ تکاندن لباس هایش را به خود گرفت. بالا که رسید، صورتش چون لبو سرخ شده بود و پرت و پلا می گفت. من نیز نشسته بر روی صندلی راحتی دفترش، به چشم شور اجتماع فکر می کردم. از خود می پرسیدم که این چشم شور اجتماع، تا بحال چند میلیارد انسان را از قالب های حقیقی شان به در کرده است؟

پانوشت: قلمم را تیز کرده و در چشم شور اجتماع فرو می کنم تا که کور شود. انسان ها، اکنون به قالب های اصلی تان بازگردید.

۲۳: وقت و توانت را مصروف واکنش به دیگران مکن، تو “کُنِش” خود را بیآفرین.

۲۴: “فردِ محبوبِ من” حتی اگر مرا نخواهد، او همچنان لازم است که “فردِ محبوبِ من” باقی بماند زیرا که اصالتش در گرو نخواستنِ من است و من لازم است که بین پس زده نشدن و اصالت او یکی را انتخاب کنم و انتخاب من بی شک اصالت اوست زیرا که همان اصالت از ابتدا او را “فردِ محبوبِ من” ساخته است.

۲۵: امروز بطور خیلی غیرمترقبه آب در گلویم پرید و نزدیک به ۲۰ ثانیه دچار حالت خفگی شدم و چیزی شبیه به تجربه ی نزدیک به مرگ (NDE) را از سر گذراندم. در آن ثانیه ها چهره ی مهربان و نگران مادرم، نگاه نافذ زنده یاد پدرم که همیشه از شمشیر تیزتر بود، چهره ی زیبای خواهرانم، جایزه ی نوبلم که به یک ایرانی دیگر می رسد و وِب-سایت و نظریاتم که بی سرپرست خواهند ماند، از جلوی چشمانم گذشت. جالب است که پریروز بنا بر دلایلی به یکی از دانشجویانم می گفتم که “شاید پس فردا من افتادم و مُردَم! تداوم جنبش عقل و تجربه بر عهده ی شماست”. امروز دوباره یادآوری ام شد که زندگی در هر لحظه اش آبستن مرگ است و با زبان مرگ با ما سخن می گوید… یک ساعت پس از آن حادثه، آرامش بیشتری داشتم و حس می کردم که به فرد بهتری مبدل شده ام؛ و امیدوارم که فراموشکار نباشم.

۲۶: یک آدم خوبِ قلابی و پلاستیکی بود. با همه دوستی می کرد و دشمنی هم نداشت. نمی توانستم به او اعتماد کنم. آخر چطور می شود کسی بدون فروختن روحش با همه رفیق باشد؟! مگر آن دسته افرادی که با پنبه سر می برند… لازم دیدم که رابطه ام را با وی پایان دهم. دیروز همین کار را کردم. حتی کوچکترین توضیحی هم ندادم. حوصله ی آدم های تقلبی را ندارم.

پانوشت: از کسیکه بیش از حد مثبت و مردم دار است، حذر کنید. او فردی غیرواقعی است و بزودی شرش دامن همه را خواهد گرفت.

۲۷: ما برای عملکرد بهتر و بهتر لازم است که مجموعه رویه هایی ساده و ساده تر داشته باشیم تا در موقعیت ها بتوانیم بشکل چابک و چابک تر رفتار کرده و نتایجی ارزنده و ارزنده تر به دست آوریم و از سر حصول این نتایج، شاد و شادتر شویم و در مسیر تعالی خود به سمت کمال، کامل و کامل تر شده و با سبک زندگی منحصر بفردمان، عالی و عالی تر ظاهر شویم.

۲۸: خیلی زور زد. اما چه فایده؟! زور حقیقت بیشتر است.

۲۹: با دوست مشترکمان بحثش شده بود. در جمع گفت که “البته او بچه ی طلاق است و تقصیر خودش نیست.” بلافاصله گفتمش که اولا حرفت غیرعلمی و بی ربط بود، ثانیا همه ی ما متفق القول هستیم که حق با اوست و در این زمینه ی خاص هم او را بیش از تو قبول داریم… حاضرانِ دیگر هم با جدیتِ تمام تاییدم کردند.

پانوشت: خیل زیادی از مهمترین چهره های فلسفی، علمی، هنری و سیاسی ایران و جهان در قرون بیست و بیست و یک فرزندان طلاق بوده اند. فرزندانی که توانسته اند با این رویداد تلخ مثل هر اتفاق دیگری کنار بیایند. ضمنا فرزندان طلاق موفق تر از فرزندان خانواده هایی هستند که والدینشان یک عمر درگیر بزن و بکوب بوده و جرات جدا شدن نداشته اند.

۳۰: موقعیکه سرفه می کرد جلوی دهانش را نمی گرفت با این پندار که ویروس ها راحت تر از ریه هایش بیرون بپرند و او زودتر خوب شود.

۳۱: در راه تاثیرگذاری مثبت بر جامعه انگ های بسیاری خواهید خورد و ائتلاف ابلهان منتظر شماست.

۳۲: ترس از بیماری از خودِ بیماری کُشنده تر است.

۳۳: هرجا که نشست و برخاست داشت بلااستثناء با نوعی از تفرعن مشهود اشاره می کرد که فرزند من تحصیل کرده ی خارجِ کشور است! حالا بماند در یک دانشگاهی که من خودم با ۲۱ سال سابقه ی پژوهشی ام اسمش را هم نشنیده ام. یک روز اسم آن باصطلاح دانشگاه را جستجو کردم و دیدم که در هیچ رَنکینگی رتبه بندی نشده است. بالاخره در یک رَنکینگ جامع جزء چند هزار تای آخر پیدایش کردم. تصمیم دارم اگر یک بار دیگر به این مسئله در حضور من اشاره کند، متفرعنانه بگویم که البته عبارت “تحصیل کرده ی خارج” یعنی تحصیل کرده در یکی از دانشگاه های خوبِ خارج، هر خارجی که “خارج” نیست.

پانوشت: علی القاعده اگر رنکینگ یک دانشگاه، با ارفاق، زیر ۱۰۰ جهانی نباشد؛ خارج محسوب نمی شود و در نتیجه ی آن اگر از دانشگاه های (خوب) داخلی مان بدتر نباشد، بهتر هم نیست. عزیزانم، گول این باصطلاح خارج ها را نخورید. این ها همه سراب است.

۳۴: متاسفانه ظاهرش از باطنش زیباتر بود.

۳۵: انسان چاره ای ندارد که نهایتا بین کاپیتالیسم (نظام سرمایه داری) و محیط زیست یکی را انتخاب کند. سرمایه داری در اساس با حالتی از مصرف گرایی افراطی عجین است و ماحصل چنین رویکردی تخریب دایمی محیط زیست برای تولید بیشتر و بیشتر است؛ تولیدی که ذاتا هیچگونه توجیه و ضرورتی ندارد. از منظر اخلاقی نیز، برآیند سرمایه داری در عمل ثروتمند شدن دایمی اقلیتی برخوردار به قیمت از بین رفتن رفاه اکثریت انسان هاست. کارخانه سازی به قیمت فقر مطلق میلیون ها انسان و صدها هزار نفر کارتن خواب در کشور ایالات متحده (محض مثال) بهانه ای برای ادامه ی سرمایه داری باقی نمی گذارد. ثروت جامعه به همه ی ساکنین آن تعلق دارد و سوسیال دموکراسی و ابزار مالیات سنگین بر اغنیا بهترین مکانیسم رساندن این ثروت به دست صاحبان واقعی اش است.

۳۶: اگر چیزی جز خوبی و محبت از تو ندیده است، بزودی خودش دست از پا درازتر باز خواهد گشت.

۳۷: حوالی میدان تجریش، سر جای بساط کردن دعوایشان شد و بعد از آنکه با هم گلاویز شدند، تمام اجناسشان زیر دست و پا لِه و لگدمال شد. بی شک دولت مقصر است، اما چرا دو فرد ضعیف نبایستی که درد هم را درک کرده و با هم اندکی مدارا کنند؟ متاسفانه ظلمِ انسان به انسان در هر سطحی خود را متجلی می کند و قوی و ضعیف هم سَرَش نمی شود.

پانوشت: هنگامیکه سر بساطشان بازگشتند، رنگ هر دوشان مثل گچ سفید شده بود، لبهایشان بی رنگ بود و ناامیدی و پشیمانی در چهره شان موج می زد و خریداران هم مشغول چانه زنی با فروشندگان دیگر…

۳۸: انسان شریف را می توان از نحوه ی برخوردش با افراد فرودست شناخت.

۳۹: چند ماهی هست که نزد من فلسفه ی کاربردی می خواند؛ یک انسان حسابی موفق در زمینه ی کاری خودش. از همان ابتدا به تناوب اعضای خانواده اش را هم به کلاس ها دعوت می کرد؛ خواهرانش، برادرش و دیگر بستگانش. گویا دلش می خواست که آنان نیز مثل خودش اشرافیت فکری را تجربه کنند؛ گرچه همه شان اشرافیت ثروت را نسبتا مدت هاست که لمس نموده اند. او به نیکی فهمیده است که اشرافیت ثروت و قدرت بسادگی در مقابل اشرافیت فکری به زانو می افتد. این باور در تک تک رفتارهایش هویداست چونکه معمولا لباس های ساده ای به تن دارد، خودش برای من چای دم می کند و حتی خودش با ماشین شاسی بلند آلمانی اش مرا می رساند.

۴۰: دیدم که اسباب پذیرایی جمع شده است. تعجب کردم و گفتم که سریعا برای من خوراکی بیاور. گفت که دوره ی نمی دانم چیست… گفتم: “چه جِلافتا! لطفا چای و بیسکوئیت”… پنج دقیقه ی بعد آورد.

پانوشت: انسان مدرن در یک اجتماع مدرن به نیکی بلد است که بمدد عقل و تجربه ی خود به زندگی اش معنا و اصالت بخشد.

۴۱: برای دوستش تعریف می کرد که در یک نگاه عاشق چشم و ابرویش شدم، اما بعدا که ماسکش را درآورد، لب و دماغش در ذوقم زد! دوستش هم می گفت که خُب ازش می خواستی تا همیشه در حضورت ماسک بزند! و سپس با هم هِر هِر هِر خندیدند.

پانوشت: انسان حتی می تواند عاشق سایه ی یک فرد بر روی دیوار شود و در این میان هیچ چیز دیگری مهم نخواهد بود. قطعا لاف می زد که عاشق شده است.

۴۲: به نظر می رسد که در این LinkedIn (لینکتین) به این بزرگی هیچ کسی نیروی خدماتی، آبدارچی و یا کارگر ساده نیست؛ اما این احمقانه است که اگر بخواهیم فکر کنیم موفقیت این همه مدیر و سازمان معظم به درجاتی متاثر از حضور این عزیزان نباشد.

۴۳: در مصاحبه ی استخدامی یک شرکت خصوصی رد شده بود و خیلی غصه می خورد. از او پرسیدم که می دانی در چه چیزی رد شده ای؟! در مصاحبه ی استخدامی “پولدار کردن عده ای دیگر”.

پانوشت: ارباب خودت باش.

۴۴: من روزهای سال را می شمارم. دیروز چهل و سومین روز سال بود. صبحِ دیروز چِک کردم و دیدم که ۴۳ پیغام نخوانده دارم. ظهرهنگام هم پس از خرید، آقای فروشنده ۴۳ هزار تومان باقی پول را شمرد و تقدیمم کرد. عصرهنگام نیز با “او” کلاس داشتم. از خارج از کشور بشکل غیرحضوری و آنلاین در دوره ی فلسفه ی کاربردی ام شرکت می کند. در حوزه ی کاری خودش یک دانشمند به تمام معناست. عمیقا گوش می دهد و عمیقا هم می فهمد. او هم متولد سال ۴۳ است. در حین تدریس وقتی به او می گفتم که تو قطعا می توانی به رسالتت جامه ی عمل پوشانده و جاودانه شوی، ناگهان دیدم که ۴۳ دقیقه از کلاس مان گذشته است. پس گویا جهان هم با من موافق بود و از طریق نشانه هایی انکارناپذیر هوش معنوی مرا تحریک می کرد تا پیغامی را به گوش صاحبش برسانم.

۴۵: در شهر ما، تقریبا یک دهه ای می شود که رسم تلفن زدن به یکدیگر “محض” جویای احوال هم شدن دیگر وَر افتاده است. معمولا احوالپرسی های تلفنی بهانه ای است که افراد گره ی کارِ خودشان را بگشایند و به زبان ساده تر افراد به هم زنگ می زنند نه اینکه احوالپرسی کنند، بلکه چون با هم کار دارند. البته در این میان مثل همیشه استثناء هایی وجود دارند که ما را به گذشته می برند، گذشته هایی که زنگ تلفن خانه به صدا در می آمد و صدای مهربانی در آن سوی خط می گفت: “زنگ زدم که حالت را بپرسم.”

۴۶: یک واکنش مناسب به یک رویداد بد، همیشه آن را به یک رویداد خوب مبدل خواهد ساخت.

پانوشت: واکنش های تو محصول جهان بینی توست و جهان بینی نیز چارچوبی اندیشیده برای مدیریت کردن کنش ها و واکنش ها در زندگی شخصی و حرفه ای ات… پس بی درنگ جهان بینی ات را بساز.

۴۷: معلوم بود که از پیر شدن در هراس است، چونکه راه و بیراه به اطرافیانش نهیب می زد که سن فقط یک عدد است.

۴۸: با اینکه متاهل بود اما همچون خیلی از افراد متاهل دیگر از نظر جنسی ناکام بود. با چهل و چند سال سن مثل نوجوان های دبیرستانی جوک هایی با درونمایه ی جنسی تعریف می کرد و اول از همه خودش غَش غَش می خندید.

پانوشت: اکثر آنانی که بشکل افراطی عادت به لطیفه های جنسی و یا فحاشی های جنسی دارند، از نظر جنسی ناکام هستند و این عملا روشی ناخودآگاه برای پالایش شدن از فشارهای جنسی است.

۴۹: تو بیش از هر کس دیگری، مدیون خودت هستی. این تو بودی که تمام این راه طولانی را آمدی. اما برای چه؟ برای اینکه بدانی “چه” بوده و “چه” هستی. این پُست متعلق به من نیست. متعلق به توست. لایکش کن تا بدانیم به آنچه که هستی و نیستی افتخار می کنی… تا تو را بشناسیم و بدانیم که پس از این همه بالا و پایینِ زندگی، خودت را “دوست” می داری و می دانی که چقدر ارزشمندی. ما همه دوستت خواهیم داشت. تو منحصر بفردی.

۵۰: امروز مصاحبه ای تصویری به زبان انگلیسی برای یک فیلم مستند ساخت آلمان در رابطه با شیوع ویروس کرونا داشتم و در آن بعنوان یک متخصص فلسفه از جنبه های مثبت و منفی این پَندمی گفتم. گفتم که این دوره باعث شد که قدر هم را بیشتر بدانیم زیرا که عمر کوتاه و زندگی شکننده است. گفتم که فهمیدیم بیشتر به بهداشت فردی و عمومی اهمیت بدهیم. گفتم که این ویروس چوبی لای چرخ سرمایه داری مصرف گرا شد و طبیعت و محیط زیست مان را به بالندگی رساند. گفتم که داغدار عزیزانمان هستیم. گفتم که چگونه همراهی این دوره با تحریم های غیرقانونی علیه کشورمان کمر کسب و کارهای کوچک را شکست. گفتم که ما همه به هم نیاز داشته و در جزیره هایی نامتصل حیات نیافته ایم. و نهایتا گفتم که برای تبدیل جهان به جایی بهتر لازم است که همدیگر را بیشتر از قبل دوست بداریم.

پانوشت: مستند مزبور در حال طی کردن مراحل پایانی ساخت است و این مصاحبه عملا بخشی از خودِ فیلم است. پس از انتشار فیلم، اطلاع رسانی های بیشتر را خواهم داشت.

۵۱: زلزله بلای طبیعی نیست. زلزله طبیعت است. خودِ خودِ آن. مقتدر و باشکوه. و حتی زیبا.

۵۲: بعد از اینکه کارش تمام شد، همه ی اعضاء خیلی خیلی از وی تشکر می کردند. من عمدا فقط یک “مِرسی” خشک و خالی گفتم. یکی از دوستان بعدتر علت را جویا شد. گفتمش که تشکر زیاد از آنِ کسیست که پولی نمی گیرد. او هر کاری کرده، پولش را گرفته است. خوب هم گرفته است. پس دیگر جایی برای تشکر آنچنانی باقی نمی ماند.

پانوشت: در مصرف کلمات و عبارات هم اسراف نکنیم.

۵۳: میوه ی زندگی شاید شیرین باشد، اما هسته ی این میوه همیشه تلخ است.

۵۴: یک مدیرعامل تقریبا چهل ساله است. حسابی خودساخته و موفق. با من دوره ی فلسفه ی کاربردی می گذراند. کلاس ها در دفتر خودش برگزار می شوند. از روز نخست از من خواست که پشت میزش بنشینم و خودش آن طرف بر روی صندلی مهمان، چون بر این باور بود که جایگاه استاد لازم است که فرادست باشد. کارمندانش گاهی وارد اطاق می شوند و مرا در جایگاه او می بینند ولی چندان تعجب نمی کنند چون خوب می دانند که مدیرشان در قید و بند ظواهر نیست و از همین روست که همگی شان قلبا دوستش دارند.

امروز قبل از آغاز کلاس در اطاقش جلسه ای با کارمندان برگزار بود. پس از پایان کار دیدم که جملگی با نوعی از شادی فراگیر از اطاقش خارج شدند. همه خوشحال بودند. واضح است که برای او انسان مهمتر از اشیاء (پول) است. در این روزگار جولان مادیات، او با عصای معجزه گر “انسانیت” جهان را به جایی بهتر از قبل تبدیل کرده است… هم برای خودش و هم برای دیگران.

پانوشت: مدیران با اقتباس رویکردهای انسانگرایانه این فرصت را دارند که به تعالی جامعه کمک کرده و تاثیراتی سترگ بر انسان ها بگذارند. اگر مدیری این چنینی را می شناسی، وی را تگ کن و همینجا از او تشکر کن.

۵۵: پشت سر یک نفر از آشنایان غُر می زد که فلانی خودش را خیلی می گیرد و کسی نداند فکر می کند که از اعضای خاندان سلطنتی فلان جاست. بی درنگ نهیبش زدم که اعضای خانواده های سلطنتی همگی افرادی معمولی و بدون هرگونه دستاورد خاصی هستند و شبیه به ایشان بودن هیچگونه فضیلت ویژه ای با خود به همراه ندارد.

پانوشت: اینکه مثلا در برخی از مترقی ترین ممالک جهان در اروپا هنوز خانواده های سلطنتی وجود دارند این بدآن معنی نیست که این خانواده ها نقشی در آن رفاه و سرآمدی دارند. ایشان در حکم اشیای موزه ها بوده و هنگامیکه مردم دلشان تنگِ گذشته شود می روند و تماشایشان می کنند. جامعه ی مدرن هیچگونه سنخیتی با سلطنت و خاندان سلطنتی ندارد.

۵۶: یک آقای سالخورده ی نیازمند با دستان پینه بسته و پاهای ترک خورده، داروهایش را در مقابل خود روی زمین گذاشته بود و گریه می کرد و کمک مالی می خواست؛ هیچ کس که کمک نمی کرد، هیچ؛ عده ای هم می خندیدند و می گفتند که دارد فیلم بازی می کند.

پانوشت: در سر و وضع آنانی که می خندیدند دقت کردم؛ خودشان هم از افراد خیلی ضعیف جامعه بودند. متاسفانه فقر زیاد و یا ثروت زیاد هر دو ممکن است که قاتل اخلاقیات باشند.

۵۷: عده ی زیادی از متخصصین هنوز بر یک نگاه قرون وسطایی در باب فلسفه تاکید داشته و بر این باورند که فلسفه بازیچه ای در دستان طبقه ی مرفه جامعه برای وقت گذرانی است، در صورتیکه این نگاه ربطی به جهان مدرن ندارد. امروزه، فلسفه (بویژه شکل کاربردی آن) ابزاری برای همه ی اقشار جامعه (متوسط، ضعیف و قوی) در جهت خلق جهانی بهتر هم در ساحات شخصی و حرفه ای و هم در ساحات اجتماعی است.

پانوشت یک) اگرچه فلسفه در جهان باستان کاملا کاربردی بود اما سپس شکل محض به خود گرفت، ولی دوباره از قرن نوزدهم با این گزاره ی کلیدی که “فلاسفه بجای تفسیر جهان، آن را بسازند”؛ به منصه ی کاربرد بازگشت.

پانوشت دو) روز جهانی فلسفه در سال ۲۰۱۹ مشخصا بر اهمیت فلسفه (کاربردی) در تغییرات اجتماعی و ساخت جهان های نو (شخصی و حرفه ای) تاکید ورزید.

۵۸: ثروت مساوی نیست با موفقیت و موفقیت نیز مساوی نیست با خوشبختی.

۵۹: اگر در زندگی همه چیزت را از دست بدهی اما “اُمیدت” را از دست ندهی، حقیقتا چیز زیادی از دست نداده ای.

پانوشت: اُمیدت مهمترین سرمایه ات باشد.

۶۰: یک مادرِ جوان تنهاست. پارسال اواخر تابستان بود که همسرش را از دست داد. اعلامیه ی ترحیمش را بر دیوار خانه ی ما هم چسبانده بودند. امروز از پنجره دیدم که با دو پسربچه ی دبستانی اش آمده بر پشت بام خانه و دارد کولر آبی قدیمی شان را سرویس می کند. هِی با گوشی اش از اینترنت چیزهایی می خواند و سپس سه تایی با هم بحث می کردند که حالا باید چه کار کنند. یکی از پسربچه ها چندباری گفت که “بابا اینطوری انجام می داد! من یادمه بخدا!” مادر هم (با مکث و غمی آشکار) جوابش را داد که “فعلا حواسم رو پرت نکن! بعدا بزرگ میشی و خودت اونطوری درستش میکنی…”

پانوشت: بچه ها از سکوت و بغض مادرِ دست تنها هیچ نمی فهمند.

۶۱: گِله می کرد که چرا پدرش پولدار نیست. گفتمش که “عزیزم جامعه نُرمال نیست: انقلاب، جنگ، تحریم، تورم، اختلاس و رانت. انتظاراتت را معقول کن. همین سقف بالای سرت خودش دستاوردیست در نوع خود…”

پانوشت: گرامیان، کامنت های پُرمهرتان را می خوانم. مجال پاسخگویی ندارم اما دلگرم به حضورتان هستم. دوستتان دارم.

۶۲: بمدت چند دهه بیشتر به فکر خودش بود، اما اکنون چند سالی می شود که بیشتر به فکر دیگران است. و به تعداد آن دیگران، خوشبختی ناچیزش به توان رسیده است.

۶۳: یکی از نزدیکان چند وقت پیش برای تعطیلات به جزایر قناری رفته بود. هنگامیکه عکس های سفرش را دیدم، آنجا را جایی کاملا شبیه به حومه ی برخی از شهرستان های جنوبی خودمان یافتم. البته به وی چیزی نگفتم زیرا که مایل نبودم خاطرش را آزرده کنم از این بابت که چرا این همه پول را بجای مملکتش، در جای دیگری خرج کرده است؛ آن هم هنگامیکه وضعیت کشور از نظر اقتصادی تعریفی ندارد و مردم خودمان در فقر غوطه ورند.

پانوشت: خیلی از کشورها اگر تنوع طبیعی و فرهنگی ما را داشتند اصلا سفر تفریحی خارجی نمی رفتند بویژه در دوران تحریم. وسط دشت و دمن هم به اندازه ی خود اروپا آزادی داریم.

۶۴: یقه اش را تا آخر بسته بود جوریکه داشت خفه می شد؛ بعد با نوعی بهجت و شادمانی ادعا کرد که شاگرد ممتاز بوده و با معدل ۱۹ در رشته ی الهیات از دانشگاه فارغ التحصیل شده است. من هم سریع و بی اختیار پرسیدم که مگر الهیات هم رشته است؟!

پانوشت: نه الهیات رشته است، نه عرفان.

۶۵: خوبی انسانی یک خوبی ساده و بی هرگونه آلایشی است.

۶۶: بعد از یک سال بود که دیداری تازه می کردیم و در نخستین نگاه متوجه شدم که دندان هایش را خیلی سفید و مرتب درست کرده است جوریکه دیدنش در ذوقم می زد و مداوما این گزاره برایم یادآوری می شد که “معمولی طبیعی از زیبای مصنوعی بهتر است”.

پانوشت: نقص های جزئی چهره ی هر یک از ما اصالت و معنی خود را دارد و شبیه شدن افراطی به ایده آل های بیرونی فضیلت نیست.

۶۷: در جمع ها، چند باری شاهد بودم که خودش را از طریق جایی که در آنجا کار می کند، معرفی می کرد. مثلا می گفت که من فلانی هستم از مدیران شرکت بهمانی. و به گمان من این بدترین نوع معرفی است. فرد باید خودش را از طریق خودش معرفی کند. مثلا بگوید که من فلانی هستم و تخصصم بهمان چیز است. فارغ از اینکه در استخدام جایی باشد یا که نباشد. این یعنی خودبسندگی و قائم بر خویشتن بودن که امر فراموش شده ی بسیار مهمی است.

پانوشت: آنقدر خوب باش که دیگران از طریق تو معتبر شوند.

۶۸: وقتیکه برای مصاحبه ی استخدامی می روی، بیش از اندازه تلاش نکن تا اثبات کنی که “خیلی خیلی خوبی”؛ زیرا نهایتا روسای آتی ات را با این پارادوکس روبرو می سازی که این فرد “اینقدر خوب”، چرا می خواهد که برای دیگران کار کند؟!

۶۹: به یاد رومینا

۷۰: برای آنانی که قرار است تعلیم ببینند، شنبه صبح ها مثل پنجشنبه عصرها برای آنانی است که قرار است خوش بگذرانند. اگر دِیتی (دوست روابط رمانتیک) پنجشنبه عصرش را برای شما خالی نکند، یعنی شما اولویت اصلی او نیستید و اگر فلسفه آموزی هم شنبه صبح سر کلاس نیآید، یعنی یادگیری فلسفه بالاترین اولویتش نیست.

در یک دهه ی گذشته، همیشه کلاس شنبه صبح ها برای من مهمترینِ کلاس ها بوده است و تمام شاگردان کلاس های شنبه صبح، هم اکنون در فیلد کاری شان جزء بهترین های ایران هستند.

پانوشت یک) از شاگردان جدید دوره ی فلسفه ی کاربردی ام، یک خانم مهندس جوان است. او هم مشتاقانه کلاسش را برای شنبه صبح ها با من هماهنگ کرده است و من نیز بی اختیار فهمیدم که لازم است برای این کلاس سنگ تمام بگذارم.

پانوشت دو) فقط زمانی چیزی را به خوبی فرا می گیریم که آن را در اولویت اصلی کارهایمان قرار دهیم.

۷۱: خیلی خوشحال بود که در اینجا قریب به بیست هزار نفر فالوئر (دنبال کننده) دارد. گفتمش که عزیز جان! تو بیست هزار نفر فالوئر نداری، تو داری بیست هزار نفر را فالو می کنی.

۷۲: شاهد بودم که چند وقت پیش به یکی از مشتریان در زمان عقد قرارداد تخفیف گزافی داد جوریکه پس از معامله احساس خسران و غبن کرد. دلداری اش دادم که نگران چیزی نباش چونکه تو بر مدار وجدانت عمل کرده ای. امروز شنیدم که همان مشتری او را به ۶ نفر دیگر معرفی کرده و ۴ نفرشان قراردادهایی پرسود را امضا کرده اند.

پانوشت: جهان به خوبی هایت واکنش مشابه نشان خواهد داد.

۷۳: فقط کامیاب باشید.

۷۴: اگر برایت سخت است که به کسی مستقیما بگویی که “دوستت دارم” (به همین رک و راستی)، شاید تکنیک شخصی من در این باره به تو کمک کند. سعی کن که ساختار جمله ات را اندکی تغییر دهی تا کارت راحت شود. مثلا بگویی: قلبا شما را دوست دارم. و یا شکل راحت تر: من شخصا شما را دوست می دارم. و یا خیلی خیلی راحت تر: بی شک شما را کسان بسیاری دوست دارند، از جمله من. البته این تکنیک برای هر جمله ی سخت دیگری هم راهگشاست.

پانوشت: تغییر ساختار جملات و یا حتی تغییر زبان سبب ساز این مهم می شود که سدهای احساسی و عاطفی جملات و عبارات را در نوردیم. مثلا بگوییم: “تِ کیه-رو”! و بعد در ادامه بگوییم که این به اسپانیایی یعنی “دوستت دارم”.

۷۵: به یاد “جورج فلوید” که چون میلیاردها انسان دیگر در طول تاریخ قربانی تقسیم بندی هایی شد که بوی پول و توحش می دهد.

۷۶: خوشبختی حق توست. برو حقت را بگیر.

۷۷: دو سال پیش غبطه می خورد که چگونه می تواند مثل من لاغر و چابک باشد، من هم توصیه کرده بودمش که اتومبیل شخصی اش را بفروشد؛ و اکنون سی کیلوگرم از آن زمان لاغرتر است. ما موجوداتی دوپا هستیم، نه موجوداتی چهارچرخ.

پانوشت: مذهب مصرف گرایی هم اکنون بیش از هر مذهب دیگری در جهان پیرو دارد و برآیندش این می شود که همه فکر کنند لازم است که همه چیز داشته باشند و یکی از تبعات چنین سبکی از زندگی برهم خوردن تعادل طبیعی حیات آدمی و نابودی محیط زیست است.

۷۸: طبیعت مادر ماست.

۷۹: خوش قلب بود. خوش بخت شد.

۸۰: دارند در گورستان صدایش می زنند…

  • اسم؟
  • آسیه.
  • کدام آسیه؟!
  • آسیه بی پناهی.

پانوشت: به یاد “آسیه پناهی”… او که اکنون مُرده است و دیگر “عاصیه ی بی پناهی” نیست.

۸۱: بزودی از تمام آن کسانی که روزی دست رد به سینه ات زدند، سپاسگزار خواهی بود.

۸۲: خیلی خیلی عصبانی ام. ولی خوشبختانه هیچ احساسی دایمی نیست.

۸۳: وقتی فهمید که برای ملاقات و گفتگو با من باید کُلی پول بدهد، به نظر رسید که حسابی دَمَغ شد؛ من هم آنقدر رُک بودم که در پاسخش بنویسم که مگر کمپانی مُعظَم خودت، محصولات و خدماتش را رایگان در اختیار مشتریانش قرار می دهد؟!

چند نکته:

یک) هزینه ی ملاقات با من از “کاملا رایگان” تا “خیلی خیلی گران” در نوسان است و همچون کلاس هایم، همیشه قیمت مشاوره ها را (در زمینه ی فلسفه ی کاربردی برای اشخاص حقیقی و حقوقی)، توان مالی مراجعینم تعیین می کند.

دو) هرگز قلم فروشی نکرده ام اما به تعداد انگشت های دو دست برای دوستانی که از حُسن نیت شان مطمئن بوده ام، مقالات تخصصی نوشته ام و همیشه به اندازه ی قیمت خدماتِ خودِ آنان شارژشان کرده ام. از دوستی که جراح موفقی بود پول یک جراحی و از یک آرایشگر نامی پول یک گریم ازدواج و… گرفته ام.

سه) اگر در کارتان بی رقیب (و یا کم رقیب) هستید، عدالت به خرج داده و از متمولین بیشتر پول بگیرید. به نیازمندانِ لایق هم رایگان خدمت کنید.

چهار) هرگز و هرگز حتی یک پله از آنچه که استحقاق تان است، پایین تر ننشینید و همیشه به یاد داشته باشید که پول بی ارزش ترین چیز در جبران زحمات و خوبی های شماست.

۸۴: چه چیزی از قهر زیباتر؟! از آنجا که نوید پیوستنی دوباره را می دهد…

پانوشت: عصبانیت پریروزم را حل نشده به کلاس درس بردم. با دانشجویم تند برخورد کرده و کلاس را نیمه کاره رها کردم. اما پیوند جان های شریف ناگسستنی است و کمتر از یک روز دوباره قویتر از قبل به هم پیوند خوردیم. این قهر، بی شک آشتی ما را مستحکمتر خواهد ساخت.

۸۵: اگر همیشه به دنبال یک نشانه از دنیای بیرون بوده ای که بموجبش بفهمی که هم اکنون لازم است که بلند شده و کار مهمی را سرآغازیده و به سرانجام برسانی؛ این “همان نشانه” است. برخیز و دست به کار شو.

۸۶: اگر بی پشت و پناهی، پشت و پناه کسی باش.

۸۷: چون از آنان نمی ترسی، آنان را می ترسانی.

۸۸: جوان گل فروش را سر چهارراه ماشین زد. مثل گل پَرپَر شد. لعنت بر بی عدالتی و فقر.

۸۹: سنش زیاد نبود اما بنظر می رسید که از مشکلات فیزیکی در رنج است. در مسیر پیاده رو می دیدم که به هر کسی می گوید “ببخشید”، همه خودشان را به نشنیدن زده، راهشان را کج کرده و می روند؛ گویا فکر می کردند که متکدی است و کمک مالی می خواهد. نزدیکش که شدم به من چیزی نگفت. خودم پرسیدم که آیا کمکی از دست من ساخته است؟! انگار که دنیا را تقدیمش کرده باشند، فقط خواست تا از خیابان ردش کنم.

پانوشت: به حرف هم گوش دهیم و اگر اجابتِ درخواست کسی در توانمان نیست، مودبانه جوابشان کنیم زیرا که موقعیت های ما در این جهان خیلی سریع با دیگران جابجا می شوند.

۹۰: یک فرد محترم که دورادور او را می شناسم، دیشب چند عکس عریان و اروتیک از خودش را برای من ارسال کرده بود. در نگاه اول حسابی شوکه شده و اندکی نیز وحشت کردم، اما بلافاصله شَستم خبردار شد که عکس ها را باید اشتباها برای من فرستاده باشد؛ پس چت مزبور را هم برای خودم پاک کردم و هم برای او.

پانوشت: خیلی مواقع اخلاق حکم می کند که خیلی چیزها را ندیده و نشنیده بگیریم.

۹۱: یک مدیر کامیاب و موثر است و یک سالی می شود که نزد من فلسفه ی محض و کاربردی می خواند. پریروز خیلی صادقانه به من می گفت از وقتیکه دیگر پول اولویتش نیست، خیلی بیشتر هم پول در می آورد… برایش خوشحالم.

پانوشت: اگر ارزش خلق کنی، آنگاه پول کمترین پاداش توست.

۹۲: درِ اطاقش فقط با اثر انگشت خودش باز می شود. کلاس دخترش با من نیز جمعه صبح ها در همان اطاق برگزار می شود. او خودش هم هر هفته می آید فقط با این نیت که درِ اطاق را برای ما باز کند تا کلاس در مکانی با بهترین امکانات ممکن برگزار شود، اگرچه اطاق های زیادی در آنجا خالی هستند. وقتی فردی در جایگاه او که در زمره ی نام آوران حرفه ی خود در سرزمین ماست، اینچنین از بابت یادگیری فرزندش و دیگران ایثار می کند، من دوباره مطمئن می شوم که کامیابی تصادفی نیست. کامیابی حقیقی محصول نوعی از وقف شدگی در حق دیگران و زیستن برای چیزی بزرگتر از زندگی و آرامش شخصی خودمان است.

پانوشت: بماند که حضور چند دقیقه ای او انگیزه ای است برای فرزندش تا بیشتر بکوشد و خوانش دوباره ی دوستت دارم ها و مهم بودن ها.

۹۳: اگر کاردُرُست هستی، مطمئن باش که همه دوستت دارند؛ حتی همان کسانی که “ظاهرا” دوستت ندارند.

پانوشت: کاردُرُست که هستی، کاردُرُست تر هم باش.

۹۴: در مسیر زندگی حرفه ای ام، وقتی برگشته و به عقب می نگرم، شاهدم که چیزها “تقریبا همیشه” بهتر از آن چیزی شدند که انتظارش را داشتم.

پانوشت: امیدوارم که برای تو نیز همینگونه بوده باشد. آیا چنین بود؟

۹۵: فقر در حال سوزاندن ریشه ی این ملت بزرگ است. اما همچنان نبایستی که ناامید شویم. زیرا که آتش ناامیدی، از هر آتشی سوزنده تر است.

۹۶: متاسفانه دورِ بازویش از دورِ مغزش بیشتر بود.

پانوشت: و این متاسفانه حکایت خیلی از جوانانِ جامعه ی کنونی ماست.

۹۷: از وقتیکه دلش را شکسته ام، همه را شبیه به او می بینم. او هر لحظه در کسانِ جدیدی حلول می کند که هزارباره یادآوری ام کند: تو با آن غرور لعنتی ات، قلب مرا شکسته ای.

پانوشت: غم از آنجایی بر ما عارض می شود که ما به دیگران رنجی وارد کرده ایم.

۹۸: چند روز قبل بابت کاری به یکی از مناطق فقیرنشین تهران رفته بودم. دو جوان از آن قماش که گردنشان را تبر نمی زند و گوش هایشان شکسته است؛ رفتند از بقالی دو بطری شیر کاکائو برداشتند و خوردند و بعد به صاحب مغازه گفتند که شیرش گرم بود و پول نمی دهند. صاحب مغازه هم که جوان ریزجثه اما تیز و فرزی بود با ایشان دست به یقه شد و دوستش هم آمد و یک ربع ساعت همگی شان با هم گلاویز بودند و فحش می دادند و می زدند و می خوردند. من هم که آن حوالی ناظر بودم هیچ کدامشان را مقصر نمی دانستم و انگشت اتهام را در ذهن خود به سمت مسببان این فقر (حکومت) نشانه رفته بودم. این ها همه از فقر است که چهار جوان بدبخت اینگونه “بخاطر یک بطری شیر کاکائو” به جان هم می افتند. در راه بازگشت هم دیدم که کلی جوان رعنای دیگر در پارک وِل می گشتند و مثل همان ها منتظر بهانه ای برای گیر دادن به هم و زد و خورد با یکدیگر که بی شک از نتایج بیکاری و عدم اشتغال است.

۹۹: پول دستاورد نیست.

پانوشت: فقر زیاد و ثروت زیاد هر دو انسان را کودن می کند (و دومی حتی بیشتر).

۱۰۰: خوشبختی رایگان است.

۱۰۱: می فهمم، خوب هم می فهمم؛ که تو در مسیر کمال پای گذاشته ای و رهسپار تعالی هستی و اکنون تحمل انسان ها و رذالت هایشان برای تو دشوار است.

می فهمم، خوب هم می فهمم؛ که تو با این میزان از درایت و کمالات، هم اکنون شده ای همچون آهویی در طویله ی خران.

می فهمم، خوب هم می فهمم؛ که تو می رنجی. خُب که چه؟ مگر نه اینکه آهو بودن و رنج بردن برازنده ی توست، و نه خر بودن و رنج دادن.

تو آهویی! تو که خر نمی شوی!

پانوشت: تقدیم به گله ی آهوان.

۱۰۲: چندین و چند لپ تاپ، تبلت، اسمارت فون و غیره دارد. اما در کلاس ها هیچ وقت نمی توانیم که یک فایل ساده را براحتی باز کنیم. چون یکی شارژ ندارد، یکی سیستم عاملش مشکل پیدا کرده، یکی نرم افزار مربوطه اش پاک شده است و یکی دیگر هم معلوم نیست که کجاست!

کاش فقط یک چیز داشت، اما آن را بخوبی می داشت.

پانوشت: زندگی در پیرامون داشتن چیزهای بیشتر نیست. زندگی در پیرامون فهم بیشتر داشته هاست.

۱۰۳: اگر حق عاشقی را از انسان ها بگیریم، چیز چندانی برایشان باقی نگذاشته ایم.

۱۰۴: سپاسگزارم. همین.

۱۰۵: همه ی دنیا متعلق به توست، آن هنگام که بدانی متعلق به همه ی دیگران هم هست.

۱۰۶: خیلی با خوشنودی برایم تعریف کرده بودند که با فرزندشان فقط انگلیسی حرف می زنند. اولین بار که بچه شان را دیدم خواستم که چند کلمه ای با او گفتگو کنم. یک پسربچه ی ۴ ساله بود. متاسفانه اصلا حرف مرا نمی فهمید. والدینش هم مرا نمی فهمیدند، چون نه خودشان ساختار و لهجه ی درستی داشتند، و نه طفلک بینوایشان.

این مسخره بازی ها خطاهایی هولناک و نابخشودنی است.

۱۰۷: امروز در یک مرکز خریدِ نه چندان بزرگ، دختربچه ای یازده – دوازده ساله، موی سر خودش را با پارچه نپوشانده بود و آنقدری که این زن مذهبی ها زاغ سیاهش را چوب می زدند و نوچ نوچ و پِچ پِچ می کردند؛ هیچکس دیگری هیچگونه توجه خاصی به او نداشت.

پانوشت: در هر زمینه ای همیشه همینطور است که قربانیان به دنبال قربانیان جدید بگردند تا خودشان کمتر احساس خُسران کنند.

۱۰۸: عده ای هم هستند (که البته همیشه بوده اند) که با پول برای خود شهرت و محبوبیت (موقتی) می خرند. همان پادشاهانی که به شعرای نامی زمانه ی خود پول می دادند تا آنان برایشان و به اسمشان دیوانی بیآفرینند، نمونه ی امروزی شان می شود شِبه-چهره ها، مدیران و صاحبان کسب و کارهایی که پول می دهند تا خبرگزاری ها برایشان خبر بنویسند و هشتگ هایشان را داغ کنند؛ کارمندانشان بجایشان محتوی خلق کنند، موسسات برایشان در دانشنامه های نامعتبر مدخل بیوگرافی باز کرده و کتاب بنویسند و نهایتا از آنان بُتی عوام فریب بترشاند.

اما زهی خیال باطل! ماندگاری فقط از خلال تاثیرگذاری است و تاثیرگذاری نیز فقط از خلال آفرینش چیزی عالی؛ و نه سرِ کیسه را شل کردن!

پانوشت: ماست ها را کیسه کنید که کسی با رشوه دادن به قلم فروشان تاثیرگذار و ماندگار نخواهد شد.

۱۰۹: فقط مثل همیشه قوی باش. فقط مثل همیشه خودت باش.

۱۱۰: اساس زندگی آدمی بر تاریکی های “درد، رنج و غم” استوار است؛ و تنها راه کنار آمدن با این وضعیت سخت، همانا یافتن معنایی در دل آن است. آن هنگام که معنایی در این کارزار بیابیم، ما عملا شمعی روشن کرده ایم و آن زمان که شمعی روشن کرده باشیم، تاریکی (موقتا) دیگر آنجا نخواهد بود.

اخلاقیات انسانی مهمترین منبع معنابخشی به زندگی است. پس وجدان پیشه کنیم، شمعی بیافروزیم و روی خوشِ “خوشی، آرامش و شادی” را ملاقات کنیم؛ هرچند کوتاه و موقتی.

پانوشت: با پایان عمر هر شمع، تاریکی خودبخود پدیدار می شود. کسی آن را نمی آورد. پس شمع افروز قهاری باشیم تا هرآینه آن ظلمات را فراری دهیم؛ همواره برای جهانی روشن تر و زیباتر.

۱۱۱: دچار مسئله ای شده بودم که می توانست برایم چالش برانگیز تمام شود. دیروز نزد دانشجویم پیش از آغاز کلاس و در وقت حرف های عمومی “بی هرگونه دلیل خاصی و محض گفتگو” صرفا اشاره ای به مسئله ی مزبور کردم، ولی قبل از آنکه حرفم تمام شده و دهانم بسته شود؛ وی با صلابت تمام گفت که من این مشکل را برایتان حل می کنم؛ و امروز نیز حلش کرد.

این تبلور انسانیت و همراهی و همیاری انسان ها با یکدیگر را به کدامین طریق ممکن می توان که قیمت گذاری نمود؟

پانوشت: حقا که زیبایی “جهانِ انسانی” به حضور انسان های زیباست.

۱۱۲: آنانی که وانمود می کنند “نمی بینندت”، همان ها بیشتر از همه حواسشان جلب توست. پس باش و بدرخش.

۱۱۳: برای کلاس جمعه صبح ها، بمدت دو ساعت یک نفر مسئول پذیرایی از ماست: یک جوان رعنا و سر به زیر. قاعدتا بایستی که در کلاس را ببندم اما وقتی فهمیدم که بر روی یک صندلی بیرون در می نشیند و به کلاس گوش داده و نُت بر می دارد، این کار را نکردم. او هم خودش متوجه این اقدام من شده است و هر زمان چیزی می آورد و چیزی می بَرَد، از من قدردانی ویژه می کند. حتی یک بار با گوش های قرمز شده گفت که به آواز علاقه دارد و بزودی اثری منتشر خواهد کرد. آن هنگام دیدم که بارقه هایی از غرور در چهره اش موج می زد و ما هم بیش از پیش مشوق و تحسین گر.

پانوشت: فلسفه متعلق به همه ی طبقات است تا جهانی زیباتر بیآفرینیم.

۱۱۴: خیلی تلاش کرد که من را از چشم دیگران بیاندازد اما در عوض نتیجه ی تلاش هایش این شد که خودش از چشم همگان بیافتد، زیرا که حقیقت دارد “چاه کن همیشه ته چاه است”.

پانوشت: انسان ها همیشه “نون و چوب” نیت هایشان را خواهند خورد.

۱۱۵: در زندگی ات، “اگر و فقط اگر” به یک نفر انسان کمک کرده ای، تو در حقیقت به همه ی انسان ها کمک کرده ای؛ چونکه کمک به یک انسان، همانا کمک به کل انسانیت است.

۱۱۶: چارلز دیکنز عاشق خودش بود و خود را گوهر تابناک انگلستان می دانست. پسربچه ای که از زاغه های بریتانیا سربرآورده و سپس مهمترین نویسنده ی سرزمینش شده بود.

بعدها، تولستوی که احتمالا بزرگ ترین نویسنده ی تمام اعصار جهان باشد، دیکنز را همچنین گوهر تابناک ادبیات جهان نامید.

پس، فارغ از اینکه از کجا و در کجا هستی، از دوست داشتن خودت وحشت نکن. احساس تو در رابطه با خودت، سرانجام همه ی واقعیت جهانِ تو را خواهد ساخت.

پانوشت: خودت رو “چند تا” دوست داری؟

۱۱۷: دیروز، در گیر و دار تدریس بشکل عجله ای و شتاب زده یک پیغام صوتی به یک دوست خیلی عزیز فرستادم که وقتی بعدتر پیغام خود را دوباره مرور کردم، متوجه شدم که لحنم در اَدای برخی کلمات خوشایند نبوده و (به گوش خودم) طعنه آمیز می رسد. مثلا واژه ای را خیلی غلیظ تلفظ کرده بودم و یا عبارت دیگری را سفت و با تاکید ادا کرده بودم. امروز بلافاصله پیغام دیگری داده و از این بابت عذرخواهی کردم زیرا چیزی که می گوییم (ساخت منطقی زبان) چندان مهم نیست، بلکه لحن (فرازبان) آن حایز اهمیت بیشتر است.

پانوشت: بار معنایی جمله به درجات زیادی بر دوش لحن است، پس از آن غافل نشویم. بهترین و مودبانه ترین جملات با لحن اشتباه می توانند به بدترین سوء تفاهمات منجر شوند.

۱۱۸: اگر که بیش از سی سال سن داری، تقریبا نصف راهِ زندگی را ناآگاهانه آمده ای؛ پس در نیمه ی پیش رو، “آگاهی” پیشه کن.

۱۱۹: چون آدم مفیدی بود، آدم مهمی بود؛

و آنگاه که گفتمش چقدر در نظر اطرافیانش مهم است؛

با چشمانش می خندید و چشم های براقش نیز همچون قطعه الماس هایی تراش خورده می درخشیدند.

پانوشت: مفید که باشی، دنیا مال توست؛ ای نور دیدگان.

۱۲۰: هر دِینی بالاخره روزی پرداخت خواهد شد.

۱۲۱: مثل خیلی های دیگر، بچه دار شده بودند تا فقط به خودشان و اطرافیانشان ثابت کنند که عقیم نیستند.

پانوشت: نه ازدواج کردن ضرورت است و نه بچه دار شدن. این ها همه امکان اند، نه یک باید در زندگی. حالا بماند که نازا بودن هم اساسا چیز وحشتناکی نیست.

۱۲۲: امروز از من دعوت کرده بود که در مرحله ی پایانی مصاحبه ی استخدامی همکار جدیدشان حضور داشته باشم. دو کاندیدای نهایی هر دو خیلی خوب بودند: یک آقا و یک خانم با شرایطی کاملا مشابه. رای اعضا مشتت بود و قرار شد که من در انتخاب آخر اِعمال نظر کنم و انتخاب من “داوطلب خانم” بود زیرا که او در شرایط نابرابر جامعه به نتیجه ای برابر رسیده بود و این بی شک کامیابی بزرگ تری است.

پانوشت: من از باورمندان به رویکرد “تبعیض مثبت” هستم و این یعنی اینکه در حق گروه هایی از جامعه که پیشتر بنا بر دلایل واهی تبعیض و اجحاف شده است، اکنون برابری به تنهایی کافی نیست؛ بلکه لازم است در شرایط مساوی برای آنان و به نفع آنان ارفاق کنیم.

۱۲۳: یک جوانِ خوش پوش، پرشور و بی نظیر است. آمده است نزد من که “اندیشمند-نویسنده” شود، اما اندکی نیز نگران است که از این بابت یحتمل لازم باشد که انزوا پیشه کرده و نتواند آنطور که باید و شاید با دیگران رفت و آمد کرده و جوانی کند.

پس از آنکه دقایقی با دغدغه هایش شوخی کردم، این تضمین را به او دادم که مسایل خوشبختانه اصلا به آنگونه ای که او فکر می کند، نیست.

زمانه ی فلاسفه و اندیشمندان منزوی سپری شده است. جهانِ امروز جهانِ تغییر و تکاپوی دایمی است و اندیشمند دنیای مدرن حتما و حتما لازم است که در دل اجتماع خود فعال و موثر باشد تا از این رهگذر بتواند که اندیشه ای مناسب احوالات و زیست-جهانِ همعصرش ارایه کند.

۱۲۴: بغض کرده بود و می گفت که در این زندگی به من جفا شد. بلافاصله پرسیدم: “به که نشد؟!”

پانوشت: دهه شصتی گرامی! اگرچه برایت هیچ کاری نکردند و حتی یک زندگی عادی در حد یک آدم معمولی هم برایت فراهم نشد؛ اما تو هزینه ای بوده ای که این جامعه برای ترقی فکری اش پرداخته است. پس تو ارزشمندی. قدر خودت را خیلی بدان.

۱۲۵: وقتیکه دیدم سه میلیون تومان پول غذای حیوان خانگی اش کارت کشید و هر ماه هم گویا یک بار این کار را می کند، عرق سرد بر تنم نشست و اعصابم به هم ریخت. با این مبلغ ماهانه می توان مشکلات انسان های زیادی را حل کرد. همین اطراف تهران این مبلغ می شود پول پیش یک اطاق برای یک خانواده، یا یک موتور کارکرده برای یک جوان که برود پیکی شود و یا حتی یک لپ تاپ دست دوم برای یک دانشجو که پروژه بگیرد و کار کند.

اینجا مگر اروپای شمالی است که همه ی مشکلات انسان ها حل شده و حالا مانده است پول خرج کردن برای حیوانات؟! حیوان نگه داشتن یعنی اینکه خانه ی حیاط دار داشته باشی و سرپناهی به حیوانی بدهی و از باقیمانده ی غذایت به او؛ وگرنه در آپارتمان، اسم این اَدابازی ها صیانت از حقوق حیوانات نیست.

پانوشت: درِ آپارتمان را بگشا! آن حیوان غذایش را بلد است که از طبیعت بیابد. اول به همنوعت برس.

۱۲۶: تاکنون سیزده جلسه ی رسمی با هم کلاس داشته ایم و تحقیقا مطمئنم که لباس تکراری بر تنش ندیده ام. هر دفعه سِت های کاملا جدیدی به تن دارد: کیف های فرانسوی، کفش های ایتالیایی، جین های ترکیه ای، و در کل لباس ها و پوشیدنی های گران غیرایرانی.

یک بار نوشتاری نوشته بود و در آن از عشقش به ایران گفته بود. رک و بی پرده گفتمش که “الکی” می گوید که عاشق ایران است:

“اگر عاشق ایران بودی، از تولیدات ایرانی استفاده می کردی. بالاخره هر عشقی تاوانی دارد، خصوصا در این برهه ی تحریم و فروپاشی اقتصادی.”

پانوشت: حالا بماند که زیاد خرید کردن (مصرف گرایی) علاوه بر اینکه منتهی به تقویت نظام ناعادل سرمایه داری و فقر توده ها می شود، قاتل طبیعت نیز هست.

۱۲۷: چند ثانیه ای مانده به زمانِ سبز شدن چراغ سر چهارراه، سرِ کاری قیمت دسته گل ها را پرسیدند و خود را خریدار جا زدند. چراغ که سبز شد گل فروش بینوا را که خانم میانسالی بود چند ده متر تا آنطرف تقاطع دواندند و سپس خندیدند و عربده کشیدند و گازش را گرفتند و رفتند.

پسرک نوجوانی هم همان حوالی گل می فروخت که بگمانم پسرش بود و او هم این صحنه را دید. خانم گل فروش که بازگشت همه به چهره اش نگاه می کردیم. چشمانش بی فروغ بود، گویی که سالهاست مُرده است.

پانوشت: بی اخلاقی در جامعه موج می زند و علت اصلی آن خشم فروخورده ای است که انسان ها در دل خود حمل می کنند. آن جوانان هم قربانی اند.

۱۲۸: به اشیاء دل نبند، چونکه دِل ندارند.

۱۲۹: زندگی یعنی رشد، رشد یعنی درد و رنج و غم؛ درد و رنج و غم یعنی بلوغ؛ و بلوغ یعنی خوشبختی.

۱۳۰: در خلال روز و از بابت پراکندگی محل تدریس هایم عمدتا از این سوی شهر به آن سوی دیگرِ آن در رفت و آمد دایمی ام و از این رو بکرات از تاکسی سرویس اینترنتی استفاده می کنم.

سطح خدمت رسانی ها عمدتا متوسط و متوسط رو به پایین است، اما من شخصا در فرم های نظرسنجی راننده ها همیشه گزینه ی عالی و یا خیلی خوب را پُر می کنم، چونکه قویا بر این باورم که این کار در این هوای بسیار گرم و در این شهر شلوغ و آلوده، اساسا یک تلاش عالی است، حتی اگر ظاهرا اینگونه نباشد.

پانوشت: خردمندی یعنی فراروندگی و این یعنی دیدن فراسوی ظواهر و خط کشی ها.

۱۳۱: خیلی بیشتر و خیلی بهتر از آنانی که دَر را به رویت بسته و یک طرفه رابطه شان را با تو قطع می کنند، کسان دیگری در این دنیا هستند که دَر را به رویشان بگشایی و با آنان مرتبط شوی و بشکل دوسویه ای قدردان نیکویی های یکدیگر باشید. پس عزیزم، نگرانی به دل خود راه نده و فقط دست به کار شو.

۱۳۲: دوستی از عشق برتر است.

پانوشت: و دیر یا زود آدمی به این حقیقت پی خواهد برد، زیرا که دوستی واقعی اما عشق خیالی است.

۱۳۳: چونکه عاقل است و نیت های خوبی دارد، همه ی درها به رویش باز می شود.

۱۳۴: پارسال تابستان بود که یک ماشین شاسی بلند چینی خریده بود و دچار تفرعن و غروری محسوس شده بود. محله شان از آن محله های قدیمی شرق تهران است. همان هفته ی اول به من پیغام داد که دلم در این محله ی تنگ و تکراری گرفته است، با دوستانت هماهنگ کن که شب هنگام جایی برویم. من هم هماهنگ کردم که دو نفر از دوستانم در یکی از محله های گشاد و جدید تهران به ما بپیوندند. و او وقتی دید که آن ها خودشان با شاسی بلندهای آلمانی و ژاپنی آمده اند، حسابی اعتماد بنفسش را از دست داد.

یادم هست که خیلی زود بهانه ای دست و پا نموده و جمع را ترک کرد. همان شب برایش نوشتم که مادیات و ظواهر پوچ است و دست هم در این زمینه ها بالای دست بسیار است. خوشبختی تو بایستی در گرو چیزی باشد که هستی، نه آنچه که داری، یا که می نمایی.

پانوشت: به تشویق من بعد از چند ماه ماشین را فروخت و پولش را رهن یک آپارتمان نوساز نقلی در نزدیکی خانه ی پدری اش کرد و به سنت فرهیختگان، یک “خانواده ی تک نفره” تشکیل داده و به زندگی و مطالعه و خودشناسی و روابط انسانی مثبت و سازنده با دوستانش مشغول است، بجای آنکه وقت و پولش را در “دور دور کردن با اتومبیل” بسوزاند.

۱۳۵: در این دنیای تقریبا هشت میلیارد نفری، اگر فقط یک نفر هم دوستت داشته باشد، همان کافیست.

۱۳۶: با “تو*” جهان جای بهتریست.

۱۳۷: سالی، حداقل یک هفته، عکس خودت را بگذار بَک گراند گوشی همراهت تا فراموشت نشود که اولین قهرمان زندگی ات “خودت” هستی.

پانوشت: قدر خودت را خیلی بدان.

۱۳۸: تو باید به حقت برسی. و تو به حقت خواهی رسید.

۱۳۹: چند باری با ترس و لرز حرف حق را بزن، بزودی دیگر صدایت نخواهد لرزید.

پانوشت: شجاعت آموختنی است.

۱۴۰: قبل از آنکه “زوج” خوبی باشید، باید “فرد” خوبی باشید.

۱۴۱: روزی حداقل یک بار، برو در مقابل آینه و زُل بزن در چشمان نجیب و زیبایت و به خودت بگو:

“من در این زندگی، هر کاری که کرده و نکرده ام فقط و فقط بخاطر خودم بوده و بس. مِنَتی بر سر کسی نبوده، هیچکس مدیون من نیست و انتظاری هم از احدی ندارم که در حقم چیزی را جبران کند.”

پانوشت: به خودت دروغ مگو. هر کاری که کرده ای، در غایتش برای خوشایند خودت کرده ای. هیچکس به تو بدهکار نیست. این را بفهم و رها شو.

۱۴۲: در این دنیا، هیچ چیز “حقیقتا” ارزشمندی خریدنی نیست.

۱۴۳: فقر هر چیز خوبی را به حاشیه رانده و از مرکز توجه به دَر می کند.

۱۴۴: گاهی هم از نقطه ضعف هایت بگو. اینگونه در نزد مخاطبینت “پسندیدنی تر” جلوه گر خواهی شد.

۱۴۵: آدم های خوب را که همه دوست دارند، اگر راست میگویی برو آدم های بَد را دوست داشته باش و تنهایشان نگذار و در مصیبت ها، دستشان را بگیر.

از پدر و مادر و خواهر و برادرِ بَد گرفته تا فامیل و دوست و همسایه و همکارِ بَد.

خیلی سخت است، اما شدنی است و تو می توانی.

پانوشت: بقول عرب زبان ها “رحمان” باشیم و اگر لطف و خوبی در ما هست، شامل حال همه ی دیگران شود و نه فقط عده ای محدود از نورچشمی هایمان.

بیائید کار سخت تر را انجام دهیم.

۱۴۶: این لومپن هایی که ملقب به “آقازاده” هستند، با این همه رانت و امکانات، پس چرا هیچکدام هیچی نشده و به هیچ کجا نمی رسند؟!

نه اندیشه ای، نه اکتشافی، نه اختراعی، نه کتابی، نه مقاله ای، نه نظریه ای، نه دستاوردی هنری، نه نوبلی، نه فیلدزی، نه تورینگی، نه پولیتزری، نه اسکاری، نه المپیکی، نه المپیادی و نه حتی فارغ التحصیلی از کِیمبریجی و یا آکسفوردی و نه هیچ چیز دیگری.

البته که پاسخ ساده و مشخص است:

“با پولِ بَد هیچ کارِ خوبی نمی توان کرد.”

پانوشت: اینان “پول و نونی” که خورده اند، ایراد داشته است.

۱۴۷: اگر شاهد بودید که فردی تنهایی به کافه آمده و منتظر کسی هم نیست، شک نکنید که شخصیتی بشدت آدم حسابی است. در نخستین فرصت جلو رفته، “درودی” گفته و سر صحبت را باز کنید و مطمئن باشید که بزودی از بهترین دوستان یکدیگر خواهید بود. من شخصا در یک دهه ی گذشته از این فرمول استفاده کرده و با عزیزان فرهیخته ای آشنا شده ام که در قرائت خانه ی کتابخانه ی ملی هم نمی شد که بدین سادگی پیدایشان کرد. ضمنا فراموش نکنید که میز را حتما شما حساب کنید.

پانوشت یک) این فرمول برای افرادی که به تنهایی سینما و بویژه تئاتر آمده اند هم جواب می دهد.

پانوشت دو) عوام کوچه و بازار سریعا یکدیگر را در سبزی فروشی، بقالی، معبد، قصابی و غیره پیدا کرده و دوست شده و همدیگر را تقویت می کنند اما خواص فرهیخته که نجیب و خجالتی اند، به هم کنش نکرده و تنها می مانند و تضعیف می شوند.

پانوشت سه) ای فرهیختگان جهان متحد شوید! شما چیزی برای از دست دادن جز “انزوای تحمیلی تان” ندارید.

۱۴۸: خانه شان کوچک و قدیمی و پَرت است، اما در عوض تمیز و مرتب و دِنج است. که البته این دومی مهمتر است.

پانوشت: قیمت خانه به ساکنینش است.

۱۴۹: “با هم” باشیم، و نه “برای هم”.

۱۵۰: این کم لطفی است که بگویم تو “خوب” هستی. درستش این است که بگویم خوب “تو” هستی.

۱۵۱: کمالات بسیاری دارد اما آنچه که بیش از هر چیز دیگری سبب می شود تا در نظرم محترم قلمداد شود، این است که “خودساخته” است. با پول دَدی و مامی که آدم “پُخی” نمی شود.

۱۵۲: تلاش نکن که مستقیما چیزی به دیگران بفروشی. نخست تلاش کن که (به روش درست) قلبشان را تسخیر کنی. آنگاه خودشان داوطلبانه فقط از تو خواهند خرید.

۱۵۳: هفته ی گذشته با جمعی از دوستان به پاساژی در مرکز شهر رفته بودیم. دوستان مشغول خرید شدند و من نیز بعنوان همراه مشغول تماشای محیط اطراف. در این حین توجهم به اندام و هیکل همشهریانِ رهگذر جلب شد که اکثرا مردان جوانِ سی و چند ساله و حتی بیشتر بودند.

ایشان عمدتا چربی های موضعی بویژه در اطراف پهلوها و شکم داشتند و با تیشرت های تنگی که به تن کرده بودند گویا که هر کدام یک تیوب شنا دور کمرشان پوشیده اند. همچنین از روی بازوها و سرشانه های ستبر، پوست شل شده، سینه های افتاده و قوس کمرشان، کاملا مشخص بود که اکثرا مدتی “به اسم ورزش کردن” فعالیت غیراصولی بدنسازی انجام داده و هم اکنون با رها کردن آن متاسفانه دچار هیکل هایی تا بدین حد دِفُرمه شده اند.

همیشه گفته ام که بدنسازی به تنهایی ورزش نیست و بدنساز هم ورزشکار نیست. اگر کسی می خواهد که ورزش کند باید یک ورزش واقعی پرتحرک مثل شنا، دوندگی، کوهنوردی، تنیس و غیره انجام دهد، نه تلاش زیان آور در جهت گنده و ورزیده دیده شدن. حقا آنانی که بدنسازی نکرده اند در میان مدت خوش هیکل تر باقی می مانند.

پانوشت: بدانید و آگاه باشید که دمبل زدن و عربده کشیدن های موقتی زیر وزنه در یک محیط سربسته و ناسالم از نظر فرهنگی به اسم باشگاه بدنسازی، آخرش می شود این دست اندام های کج و معوج. حالا بماند که قرص و آمپول ها هم در این دست “از فُرم افتادن ها” بی تاثیر نیستند.

۱۵۴: هر سخنِ غلطی، به درصدی درست است و هر سخنِ درستی، به درصدی غلط. پس در نظر و عمل سختگیر نباشیم.

۱۵۵: در این جهان، هر چیزی مستقیما به چیزهایی دیگر و غیرمستقیما به همه چیز مرتبط و وابسته است. حتی جوش روی نوک دماغ همسایه ی شما به وضعیت آب و هوا در شهر لندن غیرمستقیما مرتبط است. پس در چنین جهان در هم تنیده ای، مراقب تک تک افکار و گفتار و کردارهایمان باشیم تا مستقیما و غیرمستقیما خوبی ها را افزون کرده و از بدی ها بکاهیم.

پانوشت: هر چیزی بر همه چیز اثرگذار است و از همه چیز اثر می پذیرد.

۱۵۶: چه مسافرت، چه عزاداری. به تفریحات یکدیگر احترام بگذاریم.

۱۵۷: اگر می خواهی که همواره مطمئن سخن بگویی؛ نخست تا مطمئن نشده ای، سخن مگو.

۱۵۸: هم پسربچه ی زشتی بود، هم شدیدا لوس و بی ادب. بعد عده ای دورش جمع شده بودند و با لبخندی تصنعی می گفتند:

“ناز بِشی تو که اینقدر خوشگل و بانمک و مودبی!”

البته چونکه پدرِ پسربچه رئیس هیئت مدیره ی شرکت بود.

پانوشت: تملق گویی متاسفانه جزئی لاینفک از ضمیر ناخودآگاه جمعی ما ایرانیان است که سنتش از همان دوران شاعران و عارفان کلاسیک ما پا گرفته است. شخصیت هایی که برای امرار معاشِ خود کاری جز تملق گویی ایزدان آسمانی، سلاطین و معشوقان زمینی بلد نبوده اند.

در یک جامعه ی مدرن که بر مدار عقل و تجربه ی بشری می گردد، تملق گویی مخرب جای خود را به شفافیت و آزادی بیان سازنده می دهد.

۱۵۹: یادت می آید که در دوران مدرسه به ما می گفتند که شما آینده سازان این مرز و بوم هستید؟

پس بدان که اکنون این همان آینده ی خراب و داغونی است که آموزگاران همواره بشارتش را به ما داده بودند. آینده ای که شدیدا نیازمند ساختن بود.

آنان پیشگویی درستی عرضه داشتند و حالا دیگر نوبت ماست که آستین بالا زده و بقول ایشان بسازیمش.

پانوشت: وضعیت کنونی کشور ما تحقیقا شبیه به اواخر قرون وسطی در اروپاست. پس مثل اروپایی ها در عصر نوزایی، اول زحمت درست و حسابی بکشیم، بعدا کشور و مردمی مترقی نیز خواهیم داشت. تازه آنان که الگویی هم برای توسعه نداشتند، ولی ما هم اکنون کلی الگو و مدل خوب پیش چشم خود داریم.

۱۶۰: از اینکه حالت خوش نیست، ناخوش نباش. احساس تو در رابطه با احساست، از خودِ آن احساسِ اولی مهمتر است.

۱۶۱: اگر کسی دوستت دارد، “عقل و تجربه” حکم می کند که تو هم دوستش داشته باشی.

پانوشت: البته این گزاره در باب دوست داشتن های رُمانتیک (عاشقانه) پایایی ندارد.

۱۶۲: یک ذهن زیبا، یک قلب بزرگ است.

۱۶۳: اگر بنا باشد که در اثر موفقیت، تبدیل به فردی گوشت تلخ و گَنده دماغ شوی، به صلاحت است که اصلا موفق نشوی.

پانوشت: پیش از تحقق هر چیزی، ظرفیت آن را مُحقَق کن.

۱۶۴: در زندگی، هرچیزی ممکن است که بشود، و همچنین هرچیزی ممکن است که نشود؛ پس خیلی در شِش و بِش کارها و خیالات زندگی ات نباش.

۱۶۵: هروقت کسی آزرده خاطرت کرد، یاد کسانی بیافت که زمانی آزرده خاطرشان کرده ای؛ اینگونه اندکی آرام خواهی شد.

۱۶۶: می گفت که سیصد میلیون تومان خرج یک روز جشن کردند. سیصد روز دیگر هم جدا شدند.

۱۶۷: در کارَت آنقدر خوب باش که نتوانند بسادگی از تو صرف‌نظر کنند. آن ها یا با تو هستند، یا که ضرر میکنند.

۱۶۸: اگر همیشه به دنبال “خیلی زیاد” باشی، سرآخر عایدی ات “خیلی کم” خواهد بود.

پانوشت: “خیلی زیاد” را بایستی که از “خیلی کم” ساخت. برعکسش ممکن نیست.

۱۶۹: اگر کسی مغزی در سر و قلبی در سینه داشته باشد، بی شک اعتقادی به کاپیتالیسم نخواهد داشت.

۱۷۰: اگر از نظر انسانی خود را مکلف به تبدیل جهان به جایی بهتر نمی دانی، عملا در حال تبدیل جهان به جایی بدتر هستی.

در این زمینه بیطرفی و امتناع نداریم. بیطرف ها با بدکارها همدست اند.

پانوشت: یک انسان بی‌فایده، یک انسان بد است.

۱۷۱: بِهِش گفتم: “اگر خوشبخت نیستی، حداقل بدبخت هم نباش.”

۱۷۲: اصلا دل خوشی ازش ندارم، اما سالی یکی، دو بار وقت می گذارم و دیداری با هم تازه می کنیم تا آستانه ی تحملم را ارتقاء دهم.

پیشترها، نیم ساعت نشده خونم را به جوش می آورد؛ اما هم اکنون دیگر، دو، سه ساعتی تاب می آورم و این در نوبه ی خود یک دستاورد بزرگ برای من است.

پانوشت: گاهی لازم است که بجای اجتناب از افراد و یا موقعیت های ناخوشایند، از بابت حساسیت زدایی هم که شده، خود را وارد آن ها کرده و از این رهگذر توسعه یابیم.

۱۷۳: از مسیر کمک به دیگری، کمک رسان خویشتن باش؛ عزیزِ دل.

۱۷۴: منتظر کسی نمان. دست خود را بگیر و بلند شو.

پانوشت: خودانگیخته باش.

۱۷۵: یک نفر دلال که مطمئنم در کل زندگی اش یک نصفه کتاب هم نخوانده، یک نیمه تئاتر از نزدیک ندیده و یا یک جمله ی درست و حسابی بر سطح کاغذ ننوشته است، در جمع رفته بود بالای منبر و می گفت: “این خراب شده (منظورش ایران بود) دیگه درست نمیشه”. قبل از اینکه سخنش تمام شود، من هم با صدای بلند گفتم: “با آدمایی لنگه ی تو، هیچ وقت هیچ چیزی درست نمیشه.”

پانوشت: توسعه ی فرهنگی بر هر توسعه ای مقدم است. هر کشوری یعنی مردمان آن کشور. این مردمان هستند که زمینه ی استثمار را فراهم کرده و یا اینکه کشوری را به تعالی می رسانند. یک کشور بی هرگونه سرمایه ای قابل تصور است، جز سرمایه ی انسانی. مادامیکه انسانِ ایرانی (به معنای واقعی کلمه) “مدرن و توسعه یافته” نباشد، ایرانِ مدرن و توسعه یافته نخواهیم داشت. انسان محور توسعه است. از کله های خود شروع کنیم. مدرنیته در اندیشه است، نه در لباسِ تن و ماشین آخرین مدل تحصیل شده از دلالی.

عکس: “به ایران می اندیشم.”

۱۷۶: کسیکه به تو “توجهی” ندارد، لیاقت تو را هم ندارد.

یک دیدگاه برای “گزین گویه ها (جلد دوم)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *