گزین گویه ها (جلد دوم)

گزین گویه ها / جلد یکم (سال ۹۸)

گزین گویه ها / جلد دوم (سال ۹۹)

۱: از خانواده ای مذهبی می آمد. در بدو تولد برایش یک نام بشدت مذهبی و ضایع انتخاب کرده بودند. و پس از دوران بلوغ فکری اش این مسئله همواره اعتماد بنفس او را تنزل می داد. بویژه در هر موقعیتی که لازم بود با نام شناسنامه ای اش خطاب شود.

پانوشت: گذاشتن اسامی مذهبی غلیظ بر فرزندان اقدام درستی نیست زیرا که در آینده آنان لزوما پایبند به عقاید والدین خود نخواهند بود.

۲: همیشه پای تلفن و یا ته نامه ها خودش را “مهندس فلانی” معرفی می کرد، همچنین خیلی اصرار داشت که دیگران هم “مهندس فلانی” صدایش کنند؛ حتی آن روزیکه ظرف فلزی ناهارش را داخل ماکروفر موسسه گذاشت و آتش بازی به راه انداخت، همچنان می گفت که “مهندس فلانی”ام!

پانوشت: یاران گرامی ام، درخواست دارم که بنده را “استاد دِی داد”، “دکتر دِی داد”، “جناب آقای دِی داد” و یا چیزهای دیگری از این دست خطاب نفرمایید… لطفا همان “دِی داد” بدون هر گونه پیشوند و پسوند. خیلی خیلی ممنونم.

۳: چند وقتی بود که بطرز اغراق آمیزی در جمع به یکدیگر اِبراز عشق و محبت می کردند. شستم خبردار شده بود که یک جای کارشان می لنگد. تا دیروز که خبر جدایی شان را شنیدم. و حقیقتا هیچ تعجب نکردم.

پانوشت: گول ظاهر زندگی آدم ها را نخورید. نمایش اغراق آمیز خوشبختی یکی از نشانه های اصلی بدبختی است.

۴: متمول ترین دلالان ما، ثروتشان می شود در حد یک آپارتمان دو خوابه در اروپا و یک مقرری ماهانه در حد یک زندگی متوسط برای چند سال کار نکردن. چیزی هم برای ارایه به جامعه ی مترقی اروپایی ندارند، پس روز به روز وازده تر، از خود بیگانه تر و رانده شده تر.

پانوشت: جهان مدرن جهان “خلق و آفرینش” است. خلق فکر و ایده، خلق خدمت و یا محصول. کسی که سرپا و توانمند باشد اما خلقی نداشته باشد، طُفیلی جامعه است. لومپن است. در یک کلام به درد لای جرز دیوار هم نمی خورد؛ چه اینجا باشد، چه در فراسوی مرزها.

۵: ناراحت بود که در این جهان عدالتی نیست و لازم است که جهان و یا زندگی دیگری وجود داشته باشد که در آنجا حق مظلومان “بنحوی” احقاق شود. گفتمش که عزیز دلم! قوه ی تخیلت را اندکی سرکوب کن. اکنون این بی عدالتی را به رسمیت بشناس و برای رفعش به قدر وُسعَت بکوش که نتیجه ی این کوشش همانا خلق نسبی آن جهان دیگر است.

پانوشت: از گزاره ی معروف “هستی عادل است” (سنتز دِی داد)، عدالت در جهان واقع استنتاج نمی شود. هستی “جهان” نیست. هیچ تضمین عقلانی – تجربی برای الزام عدالت در جهان وجود ندارد. وظیفه ی برقراری عدالت در جهان بر عهده ی خودِ ماست. تنبلی نکنیم.

۶: یک بار در فرودگاه شهر دبی آقایی که من پیشتر متوجه شده بودم که فلسطینی است، به دوستش به زبان عربی گفت: «این ها ایرانی هستند. دارند به زبان سگ با هم صحبت می کنند.»

من خیلی جوش آوردم و با زبان خودش گفتمش که «سگ ها زبان ندارند. تو اول کشوری بر روی نقشه داشته باش، سپس در رابطه با زبانش حرف خواهیم زد.»

اما حالا که بر می گردم و آن واقعه را مرور می کنم، با خود می گویم که نبایستی پاسخش را می دادم. او از سیاست های حکومت ایران ناراضی بود و متاسفانه این عدم رضایت را به پای تمام ایرانیان می نوشت، اما هر آدم عاقلی می داند که حساب ملت ها از حسابت دولت ها جداست.

پانوشت: اخیرا در یک کافه یک خانم روس خودش آمد و سر میز من نشست و با من همکلام شد. شخصا دل خوشی از حکومت دیکتاتوری روسیه ندارم اما من آنچنان از فرهنگ، ادبیات خارق العاده و چهره های علمی روس برایش گفتم که اذعان کرد خودِ مردم روسیه بسیاری از این چهره ها را نمی شناسند. براستی که انسان هرچقدر عمیق تر می شود، بیشتر به این نکته ی فوق پی می برد.

حکومت بریتانیا آسیب های زیادی را به کشور ما وارد آورده است اما من شخصا یکی از ستایشگران آن مردم هستم. تاثیر بزرگان بریتانیا در فلسفه، علم و هنرِ جهان بی بدیل است. از چهره های فلسفی – علمی چون لاک، هیوم، نیوتن و داروین گرفته تا چهره های هنری ممتازی چون میلتون، شکسپیر، چاپلین و هیچکاک.

دیر یا زود باید بفهمیم که حساب ملت ها از حساب دولت ها جداست و در حکومت های مستبد، بَسی جداتر.

۷: تا وارد جمع شان شدم، فهمیدم که اینجا جای من نیست. یک ساعت نشد که محفل را ترک کردم. چند جلسه ی دیگر هم دعوتم کرد. همیشه جواب رد دادم. یک بار تند شد و برایم نوشت: “تو چه روشنفکری هستی که نه می کِشی و نه می نوشی”!!!

پانوشت: این عده ای که قیافه شان را شبیه به حافظ کرده و مِی می نوشند و یا آن دیگرانی که شبیه آنتون چخوف هستند و با پایپ چیزهایی دود می کنند، با آن اراذل و اوباش خلافکاری که دور هم روی فرش می نشینند و چیزهایی می کشند و می خورند، فرقی ندارند. همه شان رَجاله اند.

“روشنفکر” از روی دستاوردها و تاثیرش شناخته می شود. طرف یک صفحه انشا در زندگی اش ننوشته بعد با ریش بُزی و کلاه چَپَکی ژست آدم حسابی ها را به خود گرفته و آروغ روشنفکری می زند.

اینکه بهمن محصص و یا زیگموند فروید مواد مخدر مصرف می کردند، نتیجه اش این نمی شود که تویی که مصرف مواد مخدر تنها هنرت است، “محصص” شوی.

پاشو خودتو جمع کن!

۸: به تازگی با من آشنا شده است. جوانکِ عشقِ فلسفه ی ساده دِلی است. صبح پیامک زده بود که “استاد! در حال اندیشه اید؟” برایش نوشتم که “نه! داشتم ظرف ها را می شستم.” چند ساعت بعد دوباره پیغام داد که “قلم می زنید؟” گفتمش که “نه! در حال ناهار درست کردنم.” عصرهنگام هم پیام داده که “مشغول مطالعه اید؟” پاسخ دادم که “خیر! می خواهم نظافت کنم.” بلافاصله نوشت: “مگر فیلسوف ها هم کار (منزل) می کنند؟!”

(پاسخ من در پانوشت)

پانوشت: ویتگنشتاین که مهمترین فیلسوف ۲۰۰ سال اخیر است، هم سرباز و باغبان بود، هم لوله کش و بنا و راننده ی آمبولانس؛ هم معلم ریاضی بچه های روستایی بود و هم استاد تمام دانشگاه کِیمبریج؛ و هم فرزند یکی از ثروتمندترین خانواده های اروپا!

چه فیلسوف باشی، چه دانشمند، چه ادیب و چه پیامبر؛ بموقعش باید آشغال را ببری بگذاری دم در، کابینت ها را گردگیری کنی و سینک ظرفشویی را هم فرچه بکشی.

من در کنار کار جدی و سنگین پژوهشی و آموزشی ام، باافتخار خانه دار هم هستم. گول این اساتید پلاستیکی فلسفه را نخور که اَداهای خاصی به نمایش می گذارند. این ها همه فریب است، عزیزکم.

۹: می گوید که تقریبا شش ماه است که کارش را از دست داده، حسابی کلافه و عصبی است جوریکه روزی چند بار خودارضایی می کند. خانه شان یک آپارتمان قدیمی یک خوابه در مرکز شهر شلوغ و آلوده ی تهران، پنج تا خواهر و برادر دهه ی شصتی و هفتادی، که هِی با هم دهن به دهن گذاشته و یک بار هم که سر عوض کردن کانال تلویزیون پدر بازنشسته اش را هُل داده و انداخته بر روی بوفه ی شیشه ای اتاق پذیرایی.

حالا هم که در این تعطیلات عید همه باید داخل خانه دور هم باشند، سر هر چیز کوچکی دعواشان می شود، حتی خاموش و روش کردن لامپ ها. دیگر پول سیگار و اینترنتش را هم ندارد. شکایت می کرد که “چرا ننه بابام تو این خراب شده این همه توله پس انداختن! کاشکی اصلا او شبی که قرار بود منو پس بندازن، خوابشون می بُرد!” با چند مدال رنگارنگ قهرمانی دیگر ورزش نکرده و از زندگی هم حسابی سیر است. از من کمک فکری می خواست. بی درنگ گفتمش: تاب آوری!

بیست و شش سال تاب آورده ای، بیست و شش هفته ی دیگر هم روش. معجزه ای جز تاب آوری در کار نیست. والدینت را هم ببخش. گول شعار “هرکه دندان دهد، نان دهد” را خورده اند. ممکن بود که شرایطت خیلی بدتر از این هم باشد. کسی تضمینی به کسی نداده که چیزها جور دیگری باشند. اگر زندگی را انتخاب کرده ای، چاره ای جز “تاب آوری” نداری. برو بشکل درست و اخلاقی حقت را از این دنیا بگیر. همه به همین کار مشغولیم.

۱۰: بساطش را که جمع می کردند، جیغ می زد و می گفت که این قرار است خرج یک خانواده را بدهد.

۱۱: در حال مطالعه ی اینترنتی در پیرامون مطلبی تخصصی بودم. در میان لینک های پیشنهادی موتور جستجو، سری هم به مدخل مزبور در دانشنامه ی ویکی پدیا زدم. از همان ابتدای مقاله با خود گفتم که مرحبا! چه اشارات درستی دارد. بلافاصله رفرنسش را چک کردم: مقاله ای از خودم در وِب-سایت “دِی داد دات-کام” بود!

پانوشت: بزودی از پژواک نیکویی هایت سیراب خواهی شد.

۱۲: “او” را بِلاک کرد، چون فکر می کرد که “او” همه جوره از خودش بهتر است.

۱۳: به من پیغام داده و می خواهد تا یک دلیل برایش بیاورم که بداند زندگی پوچ نیست و ارزش زیستن دارد. در جوابش می نویسم: عزیزم! من خود صد دلیل می آورمت که زندگی اساسا پوچ و بی معناست و این خودِ تو هستی که بایستی با فکر و عملت بدآن معنا ببخشی. زندگیِ آدمی “از پیش” هیچگونه معنایی ندارد و این ما هستیم که آن را با شکلِ بودنمان معنا می کنیم. تو اگر این را بفهمی، تو معنای زندگی را هم فهمیده ای. پس دست به کار شو و معنا بیآفرین، معنایی شنیدنی و ماندگار.

۱۴: ساده لوح بود. عشق و ازدواج را مترادف هم می دانست.

۱۵: یکی از نزدیکانم “خیلی بیخودی” از دست من عصبانی شد و در حقم دُرُشتی کرد. من بسیار ناراحت و دلشکسته شدم اما از بابت عهدم برای پختگی در رفتار، هیچگونه پاسخی ندادم. ولی دقایقی بعدتر پشیمان شدم و با خود گفتم که “چه احمقی ام، من!” از همان اول، اصلا نبایستی که ناراحت می شدم.

پانوشت: احساسات ما نه خوبند و نه بد، آنها فقط هستند. احساس کسی دست خودش نیست، اما واکنش ما دست خود ماست. اگر دانایی پیشه کنیم، آنگاه بمرور زمان احساساتمان نیز کمتر فورانی عمل می کنند. بقول رواقیون، دانا نمی رنجد.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *