کلاغِ عاشق، بلبل می شود! (۲۴۴-۰۰۸)

شنیده ام که برخی ها می گویند: “عشق وجود ندارد!” و یا اینکه مثلا “عشق ناممکن است!” البته این عزیزان عمدتا آن تعریفی از عشق را ملاک قرار می دهند که در ادبیات کلاسیک ایران وجهان (بویژه شق عارفانه ی آن) متاثر از آراء فلاسفه ی آرمانگرا توصیفش رفته است. چنین عشقی صدالبته که وجود ندارد.

آن شاعر بجهت تخصصش می توانسته که جلوه هایی به چیزها دهد، جلوه هایی که عمدتا تحت تاثیر آرایه های ادبی ساخته و پرداخته شده اند. وقتی شاعری از آرایه ی تشبیه استفاده کرده و معشوق خود را همچون خورشیدی درخشان توصیف می کند که می تابد و زندگی می بخشد، این بدآن معنا نیست که ما مجبور شویم به دنبال معشوق خود در آسمان بگردیم.

من یک قرائت انسانی و مینیمالیستی از عشق ورزیدن را در این نوشتار مدنظر دارم. همانی که در زبان انگلیسی to love و در زبان آلمانی Lieben و در سایر زبان ها نیز مصدری برای نامیدنش وجود دارد. همانی که اصلا چیزی جز برهمکنش هورمون ها نیست. همانی که اصلا با یک رویکرد ماتریالیستی چیزی جز جسم نبوده و همانی که شاید یکی از مصادیق شهوت باشد.

فارغ از این فرمولبندی های عشق، بگمانم این پدیده اکسیری است که اگر بر سر کلاغ ریخته شود، آن را بلبل می کند. عشق آن اتفاقی است که علیرغم خطرهایش حال ما را بهتر می کند. به ما انگیزه می دهد. ما را مهربان تر و خوش خلق تر می سازد. ما را به حقیقت خودمان نزدیک تر کرده و باعث می گردد که ضمن زیباتر شدن، در نزد همگان همچون مرغان خوش الحانی در نظر آییم…

و سرآخر بقول افلاطون: “عشق همگان را شاعر می کند.”

۱۱۷۶۱

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *