بَلوا (۱۸۰-۰۰۸)

یک پیرمرد دستِ کم هشتاد ساله با کلاه بوقی بر سر، هاج و واج محو تماشای “بلوا” اطراف خود است. مسافران تا اواسط اتوبان پیش روی کرده و هر یک تلاش می کنند که ضمن ربودن گوی سبقت از دیگران، خود را به یک اتومبیل مسافرکش برسانند.

سه چهارم جاده در اختیار مسافرین است و ماشین های بسیاری که قصد سوار کردن مسافر ندارند، بالاجبار در پشت سر خودروهای مسافرکش قطار شده و بشکل ممتدی بوق می کشند.

راه بندان حاصله از این صحنه به خیابان های اطراف منتقل شده و بلوا به طرق مختلفی خود را گسترش می دهد. هوا سرد است و کسی مراعات کس دیگری را نمی کند و آنجا آن وسط یک پیرمرد دستِ کم هشتاد ساله با کلاه بوقی بر سر، هاج و واج محو تماشای “بلوا” اطراف خود است.

کسی زمین می خورد. کسی، کس دیگر را نفرین می کند که چرا خودرویی را که من گرفتم، تو سوار شدی. دو موتورسوار داد می زنند: “موتور”. دو خودرو وَن به هم می کوبند. دو نفر در حال جنگیدن با هم هستند. رانندگان بشکل کلامی یکدیگر را تحقیر می کنند. عده ای سردشان شده…

عده ای با ماشین های بزرگ خارجی متفرعنانه از کنار جمعیت عبور می کنند. پلیس ها سوت می زنند. سربازی مردم را به کناره ی جاده هدایت می کند. اشتباه نکنید، جنگی رخ نداده است. مردمی در پایتخت ایران در یک عصر پاییزی به سمت خانه رهسپار هستند.

من کوله ی خود را سفت کرده و از کنار جمعیت به سمت مقصدم پیاده به راه می افتم و آنجا همچنان پیرمردی دستِ کم هشتاد ساله با کلاه بوقی بر سر، هاج و واج محو تماشای “بلوا” اطراف خود است.

یک دیدگاه برای “بَلوا (۱۸۰-۰۰۸)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *