نوادر (۱۶۵-۰۰۸)

در یک صبح سرد برفی از پشت حصیرها مادرش را نظاره می کند که در حیاط پوشیده از برف به سمت سرویس واقع در گوشه ی حیاط در حال رفتن است که ناگهان زمین می خورد.

مادر بر روی برف ها سر خورده و به زمین می افتد و سپس به سختی بلند شده و بدن دردمند خویش را تیمار می کند و پسر همانجا پشت حصیرها دردی هزاران برابر بزرگتر از آن را در جان رنجور خود احساس می کند، دردی که احتمالا کسی جز خودش ژرفای آن را نمی فهمد. او همانجا به خود قول می دهد که بالاخره روزی عاملی برای تغییر این وضعیت باشد.

او که در کودکی پدر خود را از دست داده و بی پشت و پناه شاهد مصائب مالی خانواده ی خود است، فشارهای فراوانی را تحمل می کند. با خود عهد می بندد که آنقدر و آنقدر کار کند که برای مادرش خانه ای بخرد که او مجبور نباشد روزی چند بار در سرما و گرمای هوا از فضای مسقف خانه خارج شود.

خون قرمز و گرمش در رگ های آبی رنگ بدن پاک و سپیدش به گردش درآمده و او شتابی بی حد و حصر به خود می گیرد. دیگر هیچ چیزی جلودار او نیست. موانع را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشته و مسیر پیش رو را با سرعتی سرسام آور طی می کند. او با درایت و کوششی مثال زدنی به پرواز درآمده و آنچه را که خواستارش است روز به روز بیشتر از ساحت عدم به سرای وجود دعوت می کند.

او اکنون نظاره گر مادر است که در گرمای خانه بر روی کاناپه ی خود استراحت می کند. پسر این بار لبخندی از سر رضایت بر لبانش نقش می بندد، لبخندی که دوباره احتمالا کسی جز خودش ژرفای آن را نمی فهمد…

– تقدیم به: ن. ت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *