نوزادی همیشگی (۱۳۹-۰۰۸)

در همسایگی من دو خانواده با دو طفل نوزاده زندگی می کنند. پیش می آید که در خلال روز می شنوم که این نوزادگان گریه کرده و فریاد بکشند. این مسئله درخلال شب ها نیز بعضا پیش می آید و آنچه نظر مرا به خود جلب می کند، تلاش بی وقفه ی مادران این نوزادان برای ساکت کردن آنهاست. مادر، نیمه ی شب لازم است که از بستر خود بلند شده، طفل را در آغوش گرفته و با محبت بی بدیل خود آن را به آرامش دعوت کند.

با شنیدن صدای این مادران که تلاش دارند کودکان خود را آرام کنند، یادِ مادر خود می افتم. این حادثه به من کمک می کند که بفهمم برای تکوین من، یک انسان دیگر چه زحمتی را به جان خریده است. وقتی صدای گریه ی این نوزادان را می شنوم، نوزادی از یاد رفته ی خود را به یاد می آورم.

لحظاتی خیال می کنم که من نیز نوزادم و مادری مهربان در بالای سر من مشغول آرام ساختن من است. من با این دست تخیلات، تازه می فهمم که مادرم که بوده و برای من چه زحماتی را متقبل شده است.

هنوز پس از گذشت تقریبا یک و نیم ماه از استقلال مکانی ام، صبح ها پیش از گشودن چشم ها گمان می کنم که در خانه ی دوران کودکی ام هستم، جائیکه قریب به سه دهه محل پرورش جسم و روان من بوده است. انتظار دارم که مادر را در اطراف خود ببینم. انتظاری که خیلی زود نقش بر آب می شود و غم دوری از مادر بغض کودکانه ام را می ترکاند… و من همچون نوزادی همیشگی، حضور مادری را می طلبم که مرا آرام سازد…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *