یکی نبود و یکی بود! (۱۰۴-۰۰۸)

تماشای انسان ها، درس های زیادی برای دادن به ما دارد. همیشه هر زمان که در بستر اجتماع فرصتی فراهم می گردد که لَختی نشسته و آدمیان را نظاره کنیم، حقایق بسیاری را از دل صحنه هایی که از نظر می گذرانیم، بیرون می کشیم. صحنه ی اجتماع همچون یک کلاس درس بزرگ است. برخی ها آموزگارانند و برخی ها دانش آموزان. کسانی درس می دهند و کسانی هم درس می گیرند.

خودِ ما هم همین گونه هستیم. در برهه هایی در کسوت یک آموزگار و در برهه هایی دیگر در کسوت یک دانش آموز، از سرِ حاضر شدن در این کلاس بزرگ؛ درس ها می دهیم و می گیریم. همه به یاد داریم که در دوران دانش آموزی، گاهی افرادی سرِ کلاس درس حاضر می شدند که آموزگار، آن ها را مستمع آزاد می نامید؛ یعنی اینکه صرفا گوش خواهند داد و کسی از آن ها انتظار پاسخ دهی ندارد. این چیزی شبیه به همان مفهوم “نُخودیِ” بازی هاست.

نُخودیِ بازی یعنی آن کس که در بازی، حضور فیزیکی دارد اما احتمالا بخاطر کمرنگ بودن نقشش، او را اینگونه خطاب می کنند. نُخودی هست اما انگار که نیست. مستمع آزاد در کلاس هست اما گویا تاثیری آنچنانی در کلاس ندارد. در بستر اجتماع هم نُخودی هایی آزاد حضور دارند. آن ها اگرچه حضور دارند اما گویا در این کلاس فقط بیننده و شنونده اند، گویا که درسی مهم و جدی از این کلاس نمی گیرند و آن هم فقط به این خاطر است که مسئولیتی در قبال کلاس ندارند. گویا که ایشان بجای جوِّ کلاس، فقط صندلی هایشان را گرم می کنند…

*******

این چندمین باری بود که داشتم این نوشتار را از وب-سایت “دِی داد دات-کام” می خواندم.

بعضی وقت ها، آدمی تمایلی وسواسی به تکرار یک کار ساده پیدا می کند. من هم در آن لحظات، وسواسم سر برآورده بود. می خواندم و می خواندم. دلم می خواست که بتوانم این نوشتار را بدون هر گونه خطایی در خوانش، یکباره از ابتدا تا انتها بخوانم. هر زمان که موفق نمی شدم، لازم می دیدم که دوباره برگردم و این مسئله گویا مدت ها بود که وقت مرا به خود مصروف داشته بود.

در همین اثنا خانواده ای را دیدم که از دور به نیمکتی که من روی آن نشسته بودم، نزدیک می شدند. از دور آن ها را نگاه می کردم. رفتارشان کمی غریب بود. سعی کردم حدس هایی در رابطه با آن ها داشته باشم. مثل همیشه ذهن قضاوتگر من شروع کرد به ارایه ی تعریف هایی از ایشان، که چه هستند و چه نیستند.

یاد متن چند لحظه ی پیش افتادم. متن می گفت که بستر اجتماع همچون کلاس درس است. شروع کردم که از این کلاس درس بگیرم. برای خودم هم عجیب بود. وقتی به اوضاع نگاه کردم، متوجه شدم که گویا این کلاس، درهای زیادی دارد. هر جا را که نگاه کنی، دری برای ورود به این فضای آموزشی باز است.

من هم دقیقا همچون راوی متن، سرِ کلاس نشسته بودم: یک مجتمع فرهنگی در قلب پایتخت ایران، یک فرد وسواسی، یک نیمکت عمومی در یک راهرو عریض و طویل و یک خانواده در حال نزدیک شدن… بنظرم این دربی است که می توان از آن به دل کلاسی مهم پای گذاشت!

*******

مطالعات علمی به من یاد داده اند که هر کسی امراضی دارد. این امراض، جسمانی و در عمده ی موارد نیز روانی اند. خودِ من هم از این مسئله مستثنی نیستم. خواستم اولین درس کلاس امروز را با تشخیص دوباره ی امراض خود و پیدا کردن راه حلی، و یا بهتر است بگویم که درمانی، برای آن ها بیآغازم.

وقتی به گذشته نگاه می کردم، یادم می افتاد که همیشه از نشستن در نیمکتی که کسی از قبلِ من آنجا حضور داشته، بیزار بوده ام. به همین منوال هیچ وقت دلم نمی خواست هنگامیکه روی نیمکتی عمومی نشسته ام، کسی از غریبه ها  در کنار من حضور داشته باشد.

از این رو تلاش همیشگی من این بود که جوری بر روی نیمکت مستقر شوم و وسایلم را در اطراف خود پراکنده کنم، که هیچ کس دیگری دلش نخواهد تا بطریقی خود را در کنار من جای دهد. این شاید ریشه در غریزه ی تمامیت خواهانه ی ما دارد که دلمان بخواهد حتی اموال عمومی را اینگونه شخصی بیانگاریم.

در گیر و دار این افکار و درس نخست کلاس بودم که دیدم خانواده ی غریب در حال نزدیک شدن به نیمکت من هستند. نیمکت جای چند نفر بود اما همین چند لحظه پیش، من آن را تماما برای خود می خواستم.

تصمیم گرفتم که درس نخست را عملی کنم، پس جَستی زده و خود را به طرف سمت راست نیمکت رساندم و برخلاف همیشه که در این موارد زهر از لبانم و خون از چشمانم می چکد، لبخندی به درازای دو بناگوش باز کردم و حتی زودتر از خواهش خانواده ی مزبور، به آنها فهماندم که جای شما فقط و فقط همین جاست.

*******

پسر بزرگ خانواده بسیار عصبانی بود. مداوما به دیگر اعضا که چند نفری می شدند، می توپید و با لحنی سرشار از غیظ بیان می داشت که چرا مراقب نبودید که مادر زمین نخورد.

مادر، خود شوکه شده بود. پیرزنِ مهربان و تمیزی بود. بیش از نگرانی برای خودش، نگران پسرش بود که چرا تا این حد عصبانی شده است. به او می گفت: “عزیزکم! اگر شما نبودید هم ممکن بود که من زمین بخورم.”

اما این حرف، در کَتِ پسر غیرتی فرو نمی رفت. مداوما صحنه ی زمین خوردن مادرش را در جلوی جمع توصیف می کرد و خون در سرش می دمید وقتیکه می گفت: “چرا ما این همه آدم گنده اینجا هستیم اما آن وقت مادر باید اینگونه جلوی چشم ما، پایش روی پله ها بلغزد و زمین بخورد؟!”؛ “اگر شکستگی رخ دهد، مگر در این سن و سال به این زودی ها جوش می خورد؟!”

اگرچه رفتار پسر برای یک تماشاگر شخص ثالث و بیطرف همچون من، تا حد زیادی اغراق آمیز و تصنعی جلوه می کرد اما من توانستم که با وی همذات پنداری کنم. من که خود بنوعی در گیر و دار زیستن با یک مادر کهنسال هستم، بخوبی می توانستم بفهمم که زمین خوردن چنین کسی در مقابل چشمانم، چگونه بدترین احساسات را در من زنده خواهد کرد!

به خود آمدم و متوجه شدم که از گفتگوهای جمع بشکل ناخواسته ای به این رویداد پی برده ام که مادر گرامی این خانواده در حین خروج از سالن سینما، در اثر یورش بیخودی پایان نمایش فیلم از پله ها افتاده است… ولی عجیب تر اینکه بلند بلند حرف زدن های این مرد، برخلاف همیشه، منِ کمالگرا را عصبانی نمی کرد!!!

*******

آیا من یک نُخودی هستم؟! یک نُخودی به درد نخور؟! این پرسش ها را از خود می کردم و توامان به توصیفات پسر از بیرحمی آدم هایی که مادر وی را هل داده و سپس چند گامی نیز بر روی دست و پای وی گذاشته بودند، گوش می دادم.

بی اختیار دستم به سمت بطری آبی که در کیف خود داشتم رفت و به مادر خانواده گفتم: “آب میل دارید؟!” او اول خجالت کشید اما در اثر اصرار من، بطری را گرفت و پس از گشودنِ درِ آن، جرعه ای نوشید. خانواده جمعا از من تشکر کردند. پسر هم با دیدن این صحنه آرام تر شد، شاید چونکه دید اگرچه افرادی هستند که هُل می دهند اما افرادی هم می توانند باشند که با ما همدردی کرده و جرعه ای آب بنوشانند.

هنگامیکه آن خانواده رفتند و من دوباره تنها شدم، تلاش کردم که افکار خود را اندکی جمع و جور کنم. راستی چرا تیتراژ پایانی فیلم ها برای عمده ی ما تماشاگرانِ حاضر در سالن سینما مهم نیست؟! مگر نه اینکه عده ای زحمت کشیده اند و حال باید حداقل ترین کار را در حق آن ها کرد و تلاش نمود که دو، سه اسمی از ایشان را به حافظه سپرد؟! مگر نه اینکه موسیقی تیتراژ می تواند پیام فیلم را بشکل بهتری در خاطره ی ما زنده نگه دارد؟!

دوباره افکار متاثر از متن به سمت من هجوم آورند. من مستغرق اندیشه هایم شدم و فیلم کلاس آن بعدازظهر هم در حال به اتمام رسیدن بود. گویا تیتراژ پایانی در ذهن من بالا می رفت.

قطعا که کارگردان من بودم. کارگردانی که همچون یک دانش آموز از متن سناریو درسی گرفته است. اعضا خانواده جمعا آموزگاران بودند؛ بازیگرانی قهار… و سرآخر اینکه من خوشحال بودم که در این فیلم چونان سیاهی لشگری نُخودی ظاهر نگشته ام…

یک دیدگاه برای “یکی نبود و یکی بود! (۱۰۴-۰۰۸)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *