در باب دانش (۰۶-۰۰۰)

نوشتن در باب دانش از جمله نگارش هایی است که شاید در ظاهر ساده ولی در باطن بسیار پیچیده است. قطعا اصطلاح سهل و ممتنع، اصطلاح بسیار مناسبی برای توصیف مقوله ی دانش است. احتمالا تمثیلی در این زمینه پیچیدگی این حوزه را بیشتر برای ما مشخص نماید.

اگر کسی پیرامون مفهوم “زبان” از ما سوالی بپرسد، لاجرم می بایست بتوسط “زبان” مفهوم “زبان” را برای وی توضیح داد. با علم به این قضیه که مقوله ی تفکر نیز بتوسط خودِ زبان امکان پذیر می گردد، از این رو پاسخ ما به چنین پرسشی خارج از خودِ مفهوم مورد پرسش واقع شده، نخواهد بود؛ از آنجا که تفکر راجع به زبان و توضیح پیرامون آن نیز دوباره بتوسط خودِ زبان صورت خواهند پذیرفت، پس بهرحال پاسخ به پرسش “زبان چیست؟” از خلال خود زبان میسر می گردد.

ما، در رابطه با پرسش هایی پیرامون مقوله ی دانش نیز شرایطی این چنینی را تجربه خواهیم کرد. ما به هر حال برای صحبت پیرامون دانش و تلاش برای شناخت مقوله ی دانش نیازمند خودِ دانش هستیم. از تمامی گزاره های فوق الذکر می توان نتیجه گرفت که عدم شناخت کافی از مقوله ی دانش قاعدتا منجر به ارایه ی تعاریف نادرست از آن خواهد شد و این تعاریف نادرست در طولانی مدت مسبب درک اشتباه ما نسبت به مقوله ی تا به این حد مهم دانش می گردند که معضلی است بغایت بزرگ.

هدف از مقاله ی پیش رو شما، ارایه ی تعاریفی بعضا جدید و اصلاح شده در حوزه ی دانش می باشد. قطعا تعاریفی در گذشته بتوسط اندیشمندان بزرگی ارایه گردیده اند ولی امید آن می رود که با مطالعه ی تمامی تعاریف قبلی که بعضا از یکدیگر نیز دور به نظر می آیند، تعاریفی ارایه گردند که بتوانند به پارادایم های حاکم بر این حوزه نیز نزدیک تر باشند. کلمه ی دانش در این مقاله، ترجمه ی فارسی لغت Knowledge در نظر گرفته شده و سعی می شود که بجهت فهم بهترِ مفاهیم، معادل های انگلیسی آن ها نیز آورده شود تا بتوان نزدیکی و یا دوری تعاریف ارایه شده با تعاریف قبلی را مورد بررسی قرار داد.

اولین چیزی که در این حوزه (شناخت دانش) بسیار اهمیت پیدا می کند، آن است که بتوان تعریفی معرفت شناختی از این لغت ارایه کرد که بتوسط چنین تعریفی بتوان مقوله ی دانش را به ارکان جزئی تر تقسیم نمود. اگر بخواهیم که لغت دانش را بر اساس دانش معرفت شناسی (Epistemology) تعریف کنیم، این تعریف به این شکل خواهد بود: “دانش مجموعه ای از اطلاعات است که بتوان ما بین آن ها سیاقی منطقی برقرار نمود.” لازم به ذکر است که برای فهم بهتر این تعریف ارایه شده می توان برخی از لغات مستعمل را نیز تعریف کرد.

قبل از ارایه ی این تعریف از اصطلاح معرفت شناسی استفاده کردیم و آن را دانش معرفت شناسی نامیدیم. منظور از معرفت شناسی، “دانش شناخت دانش” می باشد که خود، دانش بوده و به مثابه همان زبانی است که برای تعریف زبان می بایست، خود مورد استفاده قرار بگیرد. هستی شناسیِ دانش (معرفت شناسی)، خود شاخه ای از دانش است که به ما کمک می کند که ماهیت دانش را درک کرده و آن را بشناسیم و همانطور که قبلا نیز گفته شد، خود بخشی از دانش است، از این رو به آن اسمی جدید یعنی “معرفت شناسی” داده تا آن را از سایر شاخه های دانش جدا کنیم.

حال دوباره به تعریف ارایه شده باز می گردیم. در این تعریف از لغت اطلاعات استفاده کردیم. “اطلاعات (Information) مجموعه ای از داده ها (Data) می باشد که ما بین آن ها ارتباطی قراردادی برقرار شده باشد.” با در نظر گرفتن تمامی موارد فوق، هستی شناسی دانش (معرفت شناسی) و اجزاء آن از پایین ترین سطح تا متعالی ترین سطح آن بشکل زیر خواهد بود:

on_knowledge_1

بعنوان مثال اگر برگه ی سفیدی برداشته و بر روی آن بنویسیم F، m و a با علم به این قضیه که این علایم همگی حروفی از الفبای زبان انگلیسی بوده و قراردادی هستند مابین یک صدا (موجودیت ملفوظ) و یک شکل نوشتاری (موجودیت مکتوب)، بالنتیجه همگی آن ها به خودی خود داده (Datum) و من حیث المجموع داده ها (Data) خواهند بود. حال اگر در همان برگه بنویسیم F = m × a، با علم به این قضیه که علایم = و × مفاهیمی در علم ریاضی هستند و معنای یکی تساوی و دیگری ضرب مفاهیم در یکدیگر است، سیاقی قراردادی ما بین داده ها برقرار کرده و به سطح اطلاعات رسیده ایم.

حال اگر در همان برگه اضافه کرده و بنویسیم (یعنی سیاقی منطقی را پس از کشف تعریف کرده و به مجموعه اضافه کنیم) که F نماینده ی نیرو و m نماینده ی جرم و a نماینده ی شتاب است و در فضای خلاء از حاصلضرب جرم یک جسم در شتاب آن، نیروی آن جسم محاسبه می شود و منطبق بر “منطق علم ریاضی” با داشتن ارزش عددی دو تا از این مفاهیم می توان سومی را نیز محاسبه نمود، سیاقی منطقی در ذهن افرادی که متن نوشته شده را مطالعه می کنند، شکل خواهد گرفت و بدین وسیله این مجموعه را در ذهن آن ها به سطح دانش تعالی خواهیم داد.

نکته ای که قابل توجه می نماید این است که بجهت انتقال دانش ناگزیر می بایست به این مقوله ی ذهنی (دانش) ماهیتی عینی داد که این به معنای هبوط به سطح عینیات است که سطح پایین تری از هستی دانش می باشد. از این رو می توان نتیجه گرفت که انتقال دانش با ساز و کاری صورت می گیرد که آن را می توان هبوط از فاز ذهن به فاز عینی و صعود دوباره ی آن به فاز ذهنی دانست. همچنان می توان نتیجه گرفت که سیاق منطقی در فاز ذهن (و نه در فاز عین) صورت می پذیرد (مطابق شکل زیر):

on_knowledge_2

از تمامی موارد فوق الذکر می توان به گزاره ی زیر رسید:

دانش مقوله ای ذهنی است که برای انتقال آن می بایست آن را به مقوله ای عینی تبدیل کنیم (مقوله ای قابل درک بتوسط حواس پنجگانه) که در این سطح دیگر دانش نبوده، بلکه اطلاعات خواهد بود و پس از انتقال دوباره در ذهن مخاطب (با علم به این قضیه که سیاق منطقی مربوطه در ذهن فرد مخاطب نیز موجود است)، ذهنی شده و دوباره دانش می گردد.

تقسیم بندی دانش:

یکی از مهمترین مقوله های پیش رو ما در حوزه ی شناخت دانش، ارایه ی تقسیم بندی مناسبی از مقوله ی دانش است که کاربست پذیر بوده و بتواند حوزه های مختلف دانش را در بر گیرد. در حوزه ی تقسیم بندی، ابزار و یا اصطلاحا معیار تقسیم بندی از اهمیت بسزایی برخوردار است. به مثالی در این زمینه توجه کنید.

یک فعل در زبان انگلیسی را در نظر بگیرید، بعنوان مثال فعل to play. اگر افعال در زبان انگلیسی را مبتنی بر معیار صرف پذیری تقسیم بندی کنیم، افعال به دو دسته ی باقاعده و بی قاعده (مبتنی بر معیار صرف پذیری) تقسیم خواهند شد که در این باره، فعل ما یک فعل باقاعده است. حال اگر این فعل را بر اساس ماهیت ذاتی فعل مثلا افعال State (حالتی) و یا Action (عملی) تقسیم بندی کنیم، فعل مزبور در تقسیم بندی جدید، یک فعل عملی خواهد بود.

این مثال مشخص می کند که منطبق بر معیار و یا شاخص تقسیم بندی می توان کلاسه بندی های متنوعی را بوجود آورد که یک مورد خاصِ یکسان، در گروه های متفاوت قرار بگیرد. در این مقاله سعی در آن شده است که دانش با شاخص “رسالت” و “نوع منطق” تقسیم بندی گردد. اولین پرسشی که در این حوزه مطرح می شود آن است که رسالت دانش چیست؟ چرا انسان سعی در شناخت دانش می کند؟ دانش چه کمکی به انسان خواهد کرد؟

پاسخی که به پرسش رسالت دانش می توان داد از ارتباط بین انسان و هستی قابل درک است. انسان بعنوان جزئی از هستیِ کل همواره سعی در شناخت خویشتن خویش و جهان پیرامون خود کرده است و تلاش وی بجهت نیل به چنین شناختی که بقای وی را تضمین می کند، به دانش موجودیت بخشیده است.

اگر هستی را مجموعه ای از تمامی عینیات و ذهنیات بدانیم {نکته: البته لازم به ذکر است که پیشاپیش در رابطه با “مسئله ی جسم – ذهن (Body – Mind Problem)”، دوئالیست بوده یعنی وجود ذهن را پذیرفته باشیم.} که انسان هم خود در این هستیِ کل بعنوان یک جزء موجودیت پیدا کرده باشد، آنگاه بجهت شناخت پدیدارهای این هستی و پیش بینی پدیده ها می توان نتیجه گرفت که برای انسان گریزی از دانش نیست. بالنتیجه انسان ناگزیر برای حفظ بقای خود در جهان هستی، در وادی دانش گام نهاده است.

از اینرو رسالت دانش چیزی جز درک هستی نخواهد بود و اگر طبق تعریف قبلی از هستی (مجموعه ای از عینیات و ذهنیات)، رسالت دانش در درک این هستی را مورد بررسی قرار دهیم، رسالت دانش بررسی عینیات و ذهنیات موجودیت یافته در هستی خواهد بود. میتوان نتیجه گرفت که در اولین و بنیادی ترین نوع از تقسیم بندی ها، دانش بشکل زیر تقسیم بندی خواهد شد:

– دانش (Knowledge):

← فلسفه (Philosophy)

← علم (Science)

← فلسفه ی علم (Philosophy of Science)

رسالت فلسفه کشف قوانین فاز ماوراء ماده (ذهن) خواهد بود که می توان بدین ترتیب فلسفه را معادل عقلانیت دانست. اگر دانش را به درختی تشبیه کنیم، فلسفه ریشه و ساقه ی این درخت خواهد بود که در خاک هستی فرو رفته و عصاره ی هستی را گرفته و در خود بالا می راند.

همانطور که پیشتر اشاره شد، بدون منطق، دانشی شکل نمی گیرد؛ از این رو فرمول دانش را می توان بصورت منطق + اطلاعات = دانش دانست که اگر در این فرمول، منطق را منطق نظری (فلسفی) در نظر بگیریم، فرمول فلسفه به شکل زیر استخراج می گردد: منطق نظری + اطلاعات = فلسفه. تمامی ادعاها در حوزه ی فلسفه می بایست منطبق بر منطق نظری باشد، اگرچه خود منطق نظری بخشی از دانش فلسفه است (بطور دقیق می توان آن را زیرشاخه ی فلسفه ی دانست)، اما شاقول تمامی تفکرات دانش محور در حوزه ی فلسفه خواهد بود.

on_knowledge_3

دانش فلسفه خود به شاخه های مختلفی از جمله ۱٫ متافیزیک (هستی شناسی و کیهان شناسی زیرشاخه هایی سنتی از دانش متافیزیک و یا همان فلسفه ی اولی هستند)، ۲٫ اخلاق، ۳٫ معرفت شناسی (شناخت شناسی)، ۴٫ منطق، ۵٫ فلسفه ی سیاسی، ۶٫ زیبایی شناسی و غیره دانست که تعریف دقیق هر یک از این شاخه ها در حوصله ی این بحث نیست. پس همانطور که گفته شد با در نظر گرفتن تمامی گزاره های فوق الذکر می توان به تعریفی در رابطه با دانش فلسفه برسیم: “فلسفه، شاخه ای از دانش است که رسالت آن کشف قوانین فاز ماوراء ماده (ذهنیات) بوده که این دانش منطبق بر منطق نظری می باشد.”

علم (Science) طبق اصول بالا بشکل زیر تعریف می گردد “علم شاخه ای از دانش است که رسالت آن کشف قوانین فاز ماده (عینیات) بوده که این دانش منطبق بر منطق ریاضی می باشد.”

خودِ دانش منطق را که شاقول تفکرات فلسفی و یا علمی می باشد، بدین ترتیب می توان بشکل زیر تقسیم بندی کرد:

– دانش منطق (Logic): ← منطق نظری (خدمتکار و شاقول تفکرات فلسفی)

← منطق ریاضی (خدمتکار و شاقول مشاهدات علمی)

گسترش مفهوم منطق نظری بتوسط منطق دانان که خود فیلسوفانی منطق دان هستند انجام می گیرد همانطور که گسترش منطق ریاضی بتوسط دانشمندان حوزه ی علم (مثلا ریاضیدانان و فیزیکدانان و یا غیره…) صورت می پذیرد. در علم مادامیکه استدلال ها به زبان ریاضی (منطق ارتباط مفاهیم مجرد و علایم) قابل توضیح نباشند از وجاهت کافی برخوردار نخواهند بود.

اگر هستی را به دو فاز اصلی ماده (جسم) و ماورای ماده (ذهن) تقسیم بندی کنیم، می توان بدین ترتیب مقوله ی دانش را نیز از حیث حوزه ی فعالیت خود برای فاز ذهن به فلسفه و برای فاز جسم (ماده) به علم تقسیم کنیم. علم نیز در درون خود تقسیم بندی های ریزتری را (مثلا علوم طبیعی و یا علوم نظری) دارد ولی در این مقاله فقط به اشاراتی به شاخه های اصلی دانشِ علمی مثلا فیزیک، شیمی، زیست شناسی و غیره اکتفا می کنیم که برای اکثر مخاطبان در مقایسه با شاخه های فلسفه ملموس تر می باشند.

فلسفه ی علم را نیز می توان طبق تعاریف قبلی بدین صورت تعریف نمود: “فلسفه ی علم شاخه ای از دانش است که رسالت آن تبیین واقعیات علمی بتوسط ادبیات فلسفی است.” در حال حاضر تمامی رشته های علوم در سطح PhD در این حوزه (از نقطه نظر علم) و رشته های مستقل فلسفه ی علم در این حوزه (از نقطه نظر فلسفه) مشغول به فعالیت هستند.

در تمثیل درخت دانش، علم نیز شاخه ها و برگ های این درخت می باشد که نتایج علمی (مثلا فنآوری ها) را می توان میوه های این درخت در نظر گرفت که برای همگان قابل استفاده بوده و مزه ی شیرین آن در کام همگان قابل چشیدن است. در درخت دانش، در خلال زمان ریشه ها و ساقه، وجود برگ ها و شاخه ها را ممکن ساخته و بشر امروز از چشیدن طعم این میوه ها، طعم شیرین لذت را می چشد.

پرسشی که در این جا مطرح می گردد، محال و یا ممکن بودگی و همچنین محدود و یا نامحدود بودن مقوله ی دانش است. شاید در بررسی فلسفی دانش، پرسشی مطرح گردد. همانطور که در منطق نظری می دانیم، در بررسی منطق استدلال ها دو روش قیاس و استقراء مطرح می شود. در روش قیاسی از گزاره های کلی مورد پذیرش همگان شروع کرده و به تبیین وقایع دیگر بتوسط قیاس با اصل مورد پذیرش می پردازیم و بدین ترتیب گزاره های بیشتری را اثبات می کنیم ولی در روش استقراء از اثبات گزاره های جزئی و تعمیم نتایج به کل مجموعه استفاده می گردد.

حال پرسشی که به ذهن خطور می کند، چگونگی پذیرش واقعیات مربوطه است که آن ها را پذیرفته و از آن ها بعنوان سنگ بنای استدلال ها استفاده می کنیم. پرسشی که در ادامه ی پرسش قبل مطرح می گردد این است که ما چگونه می دانیم که ۴ = ۲ + ۲ خواهد بود؟! در پاسخ به این پرسش می توان از آراء رنه دکارت فیلسوف بلندآوازه ی فرانسوی استفاده کرد. دکارت با شکی روشمند حتی به وجود ۳ ضلع در یک مثلث و حتی به جمعی بسادگی ۲ + ۲ نیز شک کرده و بیان می دارد که شاید ساده تر از این نیز موجود باشد (رجوع شود به رساله ی تاملاتی در باب فلسفه ی اولی رنه دکارت)!

شاید پاسخ به این دست پرسش ها واقعا نیاز به این پیچیدگی ها نیز نداشته باشد. روشی که در این مقاله مطرح می گردد، روش Postulate کردن برخی از گزاره های مورد پذیرش همگان است. شاید نتوان بسادگی جواب داد که چرا ما می پذیریم که ۴ = ۲ + ۲ خواهد بود (البته این بررسی ها قاعدتا خود شاخه ای از فلسفه خواهد بود که شاید بتوان آن را “فلسفه ی منطق و ریاضیات” نامید)، اما با پذیرش این واقعیت که ۴ = ۲ + ۲ یک کشف است، به این معنی که مفهومی به مثابه جمع و تساوی بعنوان ابژه هایی مستقل از ما بعنوان روابط و یا شکلی از قوانین هستی موجود هستند که در آن ها مفاهیم انتزاعی (اعداد) همواره رفتاری یکسان از خود نشان خواهند داد، جواب سوال خود را گرفته ایم.

با کمی تامل در می یابیم که مفهوم منطق یک مفهوم ساختگی نبوده و بلکه یک کشف است. منطق یک کشف است که بتوسط انسان صورت گرفته است. منطق مفهومی مطلق است که انسان در راستای شناخت هستی موفق به کشف آن شده است. اگر آدمی اصول اولیه ی دانش منطق (اعم از نظری و ریاضی) را به مثابه کشف و مفاهیمی مطلق در نظر نگیرد، نمی تواند قدم از قدم بردارد.

در دنیایی که منطق ساختگی است و کشف در نظر گرفته نمی شود، عجایب شکل می گیرند. این دنیا به سرزمین عجایب می ماند که در آن، قلمِ در دستِ من به ناگاه به هیولایی تبدیل می شود که تمامی نوشته های مرا بلعیده و دوباره به قلم مبدل می گردد و اگر تمهیدی برای پاسداری از خودتان در مقابل چنین هیولایی در نظر بگیرید، شاید این بار هرگز به هیولایی تبدیل نشود و در عوض خودِ نوشته هایتان یکباره به دسته ای از پشه تبدیل شده و در هوا پراکنده گردند!

این دنیایی است که در آن منطق مستقل و مطلق نیست. چیزی که در این جا مطرح می شود آن است که منطق زیباترین نوع تفکری است که آدمی قادر به کشف آن شده است. پس دانش در رسالت خود بجهت شناخت هستی نیازمند ابزار است که این ابزار خود می بایست از جنس این هستی باشد و این ابزار می بایست همانند قطعه الماسی از دل معدن هستی کشف گردد و این ابزار مکشوفه از معدن هستی، چیزی جز منطق نیست.

پس به جهت ساده نمودن تمامی موارد فوق می توان نتیجه گرفت که انسان منطق را کشف کرد که بتوسط آن دانش را ممکن کند. آدمی خودِ منطقِ مکشوفه را نیز با دانش مورد بررسی قرار داد و نهایتا بدین نتیجه رسید که صحت گزاره های منطقی منوط به اثبات فلسفی آن ها نخواهد بود بلکه شهود عینی نتایج که تکرارپذیر است، اصول مکشوفه ی منطق را در ذهن آدمی به مجموعه ای از “بدیهیات مُسلَّم” مبدل می سازد.

بنابراین، در پاسخ به پرسش دکارت میتوان بیان نمود که ۴ = ۲ + ۲ همواره صحیح بوده و خودِ رابطه (روابط منطقی) فی النفسه نیاز به اثبات ندارند چون ماهیت اکتشافی داشته و در چیزی که طبیعت و هستی به آدمی هدیه داده است نیاز به اثبات نیست. همانطور که ما آب را اثبات نمی کنیم، لزومی به اثبات منطق نداریم. نتیجه ی نهایی آنکه، “منطق کشف است”. صحت این گزاره با اثبات های مکرر آن در ذهن ما بدیهی مسلم شده و شک در آن ها عملی باطل است. از تمامی موارد فوق می توان به تعاریفی در حوزه ی دانش رسید.

در باب دانش میتوان به ارایه ی مدلی قیفی شکل در خلال زمان نیز طبق شکل زیر پرداخت:

on_knowledge_4

نتیجه گیری:

همانطور که در بالا اشاره شد، اگر انسان را بعنوان جزیی از کل هستی (همه چیز) بپذیریم، در تلاش برای درک ماهیت این کل، نیازمند ساختارهایی منطقی برای طبقه بندی کردن اطلاعات تحصیل شده هستیم. بدون شک تمامی ادراکات این جزء از ماهیت کل، خود نیز جزئی از چُنان کل جهانشمول و در برگیرنده ای خواهند بود. در اینجاست که روش مکشوفه ی استقراء منطقی می تواند ممکن بودن دانش را تضمین نماید.

پس آدمی در تلاش برای شناخت خود و هستی ای که در آن وجود یافته است، بجهت داشتن زندگی ای با کیفیت بهتر با حقیقتی به نام دانش آشنا گردیده است. دانش محصول پاسخ انسان به نیاز فطری خویش برای دانستن است. انسانی که به صورت فطری بجهت گسترش بعد معنوی خود به دنبال انجام امور اخلاقی است، شاید تحصیل دانش مثال خوبی از این دست امور باشد.

در خاتمه لازم به تکرار دوباره ی این واقعیت است که دانش از وارد نمودن اطلاعاتی که انسان بتوسط حواس پنجگانه ی خود درک می کند در سیاق منطقی ذهن موجودیت می یابد. ذهنی که بخشی از هستی است و به موجب این تعلق ذات منطقی هستی را بلاواسطه درک می کند. سیاق های منطقی ذهن کشفیاتی هستند که درک این هستی را برای آدمی بمدد جمع آوری اطلاعات ممکن ساخته اند، که این مهم بدون شک بمدد ذهنی که خود جزئی از کل هستی است و از نظم هستی پیروی می کند، ممکن می شود.

هر چند سوالاتی از این دست که آیا دانش محدود است و یا نامحدود همچنان ذهن ما را به خود مشغول می سازد، ولی در پاسخ به تمامی این پرسش ها می توان اذعان داشت که انسان در راه کسب دانش (به جهت حصول شناختی هستی شناسانه در یک نظام تعالی جویانه) به صورت دایمی در حال حرکت است که این نظامِ حرکتیِ هدفمند، بشکل ابدی در حال متعالی تر شدن است. تعالی ای که ذهن انسان را به سطوح بالاتر و بالاتر که همانا کلِ همه-چیز است، رهنمون می سازد.

تاریخ نگارش: زمستان ۸۸

یک دیدگاه برای “در باب دانش (۰۶-۰۰۰)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *