زندگی خِنزِر پِنزِری (۰۵۶-۰۰۸)

در انبار خانه های همه ی ما فت و فراوان خنزر پنزر یافت می شود. در انباری خانه ی قدیمی ما نیز کلی اقلام این چنینی به چشم می آید: خنزر پنزرهایی سی و چند ساله! چیزهایی که همواره آن ها را دیده ام، چیزهایی که از کودکی من همانجا مقتدر در کنار هم قد علم کرده اند.

این جا آب کشی چوبی را می بینم که احتمالا از من مسن تر است. سطل های پلاستیکی بُنجُل، قطع به یقین برای اوایل دهه ی شصت. ابزرآلات نجاری، جعبه ی ابزار، آچار و پیچ گوشتی های رنگ و رو باخته، همه برای دهه ها اینجا جمع شده اند. وقتی به سن و سال این اشیاء فکر می کنم، زندگی و عظمتش در نگاهم رنگ می بازد. اگر امید به زندگی مفید بر طبق نظر عمده ی افراد، یک طول عمر شصت – هفتاد ساله باشد، عمر جعبه یخدان پوسیده ی ما، از عمر یک انسان بیشتر است.

عمر یک انسان با تمام فراز و نشیب هایش دو برابر عمر یک پارچ پلاستیکی است که در زیرزمین خانه ی ما یافت می شود. عمر ما دو برابر عمر یک شلنگ آب ۳۰ ساله است. در جعبه ی ابزارمان میخ ها و پیچ هایی را می بینم که همواره آن ها را از کودکی دیده ام. آن ها نیز بی شک سی و چند ساله هستند.

وقتی به این مسئله فکر می کنم که تمامی سال های زندگی من، زمان هایی که خورشید می آمد و می رفت؛ بهار به زمستان مبدل می گشت؛ باد می خروشید؛ باران و برف از آسمان می بارید؛ من می خواندم؛ می رفتم؛ می آمدم؛ قد می کشیدم و می شدم آنچه که هستم، این میخ کج و معوج، زنگ زده و به دردنخور در دل همین جعبه ابزار جا خشک کرده بوده است.

اگر این میخ سی و چند سالی عمر دارد، گویا همه ی این جریانات زندگی، چیزی در حد و اندازه ی دو برابر عمر یک میخ له شده اند. گویا زندگی با تمام وسعت خویش چیزی نیست جز دو عدد میخ له شده، یک سری کارتن خالی محصول عسل یا شوینده، جعبه ی شیرخشک، پارو، جارو و کلی خنزر پنزر دیگر.

با این نگاه، یک آفتابه مسی از ما جاودان تر است. یک آفتابه مسی احتمالا از ما قوی تر است. همانجا مقتدر بالای کمد خاک گرفته، جا خشک کرده است. نه پیر می شود، نه می گرید، نه حسد می کند، نه رقابت، نه شقاوت و نه هیچ چیز دیگری… طول عمرش از تمامی اطرافیان من هم بیشتر است. یک آفتابه مسی از همه ی ما قوی تر است.

مریض نمی شود، خرج و مخارجی ندارد و از همه مهمتر اینکه همیشه می تواند مسئولیت خود را به انجام رسانده و آب را آنجایی بپاشد که دست هدایتگر گیرنده اش تمایل دارد. یک آفتابه مسی در طولانی مدت از همه ی ما مفیدتر است… آدمی از یک آفتابه مسی هم در رقابت زندگی شکست می خورد. آدمی است، دیگر!

به یاد دارم چند وقت پیش هنگامیکه برای ملاقات یکی از دوستان خود به شرکت محل فعالیتش رفته بودم، آنجا در گیر و دار تسویه ی پایانی یکی از کارمندان تازه بازنشسته شده قرار گرفتم. قرار بود که با کلی منت، سی و چند میلیون تومان به وی سنوات پرداخت کنند، چیزی که حتی تا حدی بالاتر از رقم عرفی در این زمینه بود: اواخر سال ۹۳، سی و چند میلیون تومان!

کسی که سال ۹۳ بازنشسته می شود، احتمالا اوایل دهه ی شصت استخدام شده است: سی و چند میلیون تومان برای سی و چند سال کار کردن! روز قبلش کسی از نزدیکان در همین شهر یک ساعت مچی سی و چند میلیون تومانی خریده بود: سی سال کار کردن، یک لحظه خریدن یک ساعت مچی!

دوست بازنشسته ی ما سی و اندی سال احتمالا با ترس ها، مرض ها، نداری ها، خوشی ها، بدبختی ها، زیرآب زدن ها، دروغ گفتن ها، رقابت کردن ها و هزاران چیز دیگر، هر روز صبح به این شرکت آمده و هر بعد از ظهری از آن رفته است و او این همه کار را صرفا برای یک ساعت مچی متوسط انجام داده است. مضحک بنظر می آید: سی سال کار، سی سال زندگی، آنگاه یک ساعت مچی!

گذران زندگی بر مدارهای همیشگی اش، پوچ ترین و در عین حال مضحک ترین رسم موجود است. زندگیِ این چنینی، یک زندگی خنزر پنزری است. زندگیِ این چنینی یعنی زندگی دو عدد گلدان شکسته ی انبار خانه ی ما. زندگی این چنینی از یک سطل ماست انباری خانه ی ما شکست می خورد.

زندگیِ این چنینی زندگی نیست. ما به دنیا نیامده ایم که هر روزه سر کار تکراری مان رویم، قبض ها را پرداخت کنیم و نهایتا زودتر از ارّه ی چوبی انباری خانه مان بمیریم! بگمانم باید زمان را در نوردید. باید خالق شد. باید آفرید. باید ماند. باید همواره تازه ماند و این مهم محقق نمی گردد جز با آفرینش دایمیِ آنچه از هم اکنون ما بهتر است…

7 دیدگاه برای “زندگی خِنزِر پِنزِری (۰۵۶-۰۰۸)

  1. لب مطلب در پاراگراف آخر است. ما انسانیم و اگر گرفتار تکرار مکررات شویم فرقی با همان اجناس انباری نداریم و این واقعیت زندگانی است.
    سپاس

  2. صرف نظر از واقعیت آن عمل (پاداش سی ساله در قبال یک ساعت مچی)،که برای یک کارمند حقوق بگیر بدون در نظر داشتن حالات و تم زندگانی اش عملی دور از عقل مینماید و من اینگونه تصمیم گیری را اختلالات رفتاری محض قلمداد میکنم و حقا که شخصیت کارمند مزبور را از آفتابه ی مسی ناکارآمدتر نمود میکند،میبایست در این نوع نوشتارها به پیامی که نگارنده قصد رسانش به مخاطب را دارد تکافو کرد.نقد مسایل ادبی که عدول از واقعیت محض را مورد بحث قرار دهد،شایسته نیست.کمااینکه در نوشته های ادبی خیال و تخیل از آرایه های لعاب دهنده به استخوان کلام نوشتاری ست.به زعم من،این دست انتقادات (البته نظرگاه شخصی آماتوری)از ناشی گری نقاد است.البته مقصود نقد بالمعنی الاعم!بهتر است اینگونه ژرفکاویها در نوعی دیگر از نوشتارهای این تارنما مصروف گردد…
    پیروز باشید@):-

  3. دوست بازنشسته ی ما سی و اندی سال……و…. مضحک بنظر می آید: سی سال کار، سی سال زندگی، آنگاه یک ساعت مچی خیلی از ادمها بعد از سی سال نه هدفی دارند نه عشقی نه ارزویی و نه انگیزه ای … بنظر من افکار اون مرد بازنشسته شده جالب و قابل تأمله… شاید بعد از سی سال به ارزوی جوانی و یا رسیدن به یه حس خوب در این دوران، درک بهتری از افکار اون میتونه باشه…
    بعضی از خنزری پنزریهای ما باعث ارامش و یاداوری خاطرات خوب میشود شاید بهمین دلیله مادران و پدرانمون عاشق خنزری پنزریهای خاص خودشونند ….

    1. آقا حمید خان برنون گرامی،
      نقد درستی را ارایه فرمودی…
      جا دارد که یاد مادر گرامی و درگذشته ی شما را نیز زنده نگه دارم.
      انسانی بزرگ که انسانی تاثیرگذار همچون شما را به ما هدیه داده است.
      پیش از این نیز خدمتتان گفته بودم: “تعداد انسان هایی که از نزدیک ملاقاتشان کرده باشم و بر روی من تاثیر نهاده باشند، به تعداد انگشت های یک دست نمی رسد و خیلی خرسندم که اذعان کنم شخص شما در آن لیست قرار دارید.”
      این نوشتار را برای مادر خود نوشته ام و مایلم که آن را به شما تقدیم کنم:
      http://www.daydaad.com/?p=800
      ممنونم که حضور دارید.
      دی داد

  4. درود فراوان؛

    فارغ از نظر دوستان من باب واقع گرایانه بودن یا نبودن، متنی بسیار زیبا بود و مرا به فکر واداشت، اما کاش میشد بتوانیم اینچنین نباشیم، کاش میشد میتوانستیم هروز، روز متفاوتی را تجربه کنیم، ولی متاسفانه بواسطه مشغله های زندگی که بیشتر آن مربوط به امرار معاش می باشد حتی گاه نمیتوانیم به خود بیاندیشیم. به نظر من ابتدا انسان باید رها باشد، رها از هرچه که وی را در بند می کشد و او را تبدیل به چیزی می کند شما در اینجا بدان اشاره نمودید. راستی چرا انسان باید اینگونه در بند شود؟ براستی انسان برای چه زندگی می کند؟ برای اینکه هروز درگیر اموری تکراری شود؟ یا برای آنکه خلاق و متفکر باشد و به خود بیاید و اندیشه کند؟ حتی بتواند به آزادی به شادی و تفریح بپردازد.

    با سپاس فراوان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *