سن و سال (۰۲۳-۰۰۸)

از بانوان آغاز می کنم تا به آقایان برسم… پیش می آید که در حین ارتباطات اجتماعی در سطح جامعه، با بانوانی روبرو می شویم که از بیان رقم سنشان اجتناب می ورزند. ایشان عمدتا در پاسخ به پرسش صریح “شما چند سال سن دارید؟” با خنده طفره رفته و پاسخ کلیشه ای “از بانوان نمی بایست که در رابطه با سنشان پرسش کرد!” را به زبان می آورند. مطمئن هستم که عمده ی ایشان هرگز ننشسته اند فکر کنند که چرا چنین پاسخ اشتباهی را با افتخار به زبان می آورند.

اگر بانوان در جوامع مردسالارانه پرورش یافته باشند (جوامعی که در آن ها زنان بیشتر از آن حیث که دارای جذابیت های جسمانی هستند، موردپسند واقع می گردند)، طرز فکرشان به این طریق رقم خواهد خورد. از آنجاییکه بالا رفتن سن به عقیده ی عمده ی مردمان توامان با پایین آمدن جذابیت های جسمانی است، این دست بانوان به خطا گمان می کنند که اگر کسی سن واقعی آن ها را بداند به همان میزان از علاقه اش به آن ها کاسته خواهد شد.

اگر جذابیت برای ما صرفا و صرفا در جذابیت های غریزی – جنسی معنا گردد، حقا که ترس ایشان، ترسی منطقی جلوه می کند زیرا با بالا رفتن سن، شادابی جسمانی فرد کمتر می شود، اما حقیقتا جذابیت در آن سن و سال می تواند در زمینه های دیگر حتی افزایش نیز یابد. اگر بانوان یاد بگیرند که بغیر از جذابیت های ظاهری می توانند از جذابیت های باطنی نیز برخوردار باشند آنگاه با شجاعت تمام رقم سن خود را اعلام می دارند و به آن سن بالا نیز افتخار خواهند کرد زیرا که آن سن و سال نشان دهنده ی میزان تجربیات ایشان است.

اگر من از اندرونِ خود بر این باور باشم که افزایش سن مترادف است با افزایش آگاهی و اگر دوباره من بخواهم بخاطر آنچه که با اراده ی خود دست و پا کرده ام محبوب دیگران باشم، آنگاه با افتخار سن خود را بیان می کنم زیرا می دانم که این سن یعنی گستره ی وسیعی از دانایی ها که من با زحمت بی شائبه در گذر دوران ها با اراده ی خستگی ناپذیر خویش حاصل نموده ام.

البته این صرفا به بانوان محدود نمی شود. مردانی نیز که علت پذیرفته شدنشان در جمع را جذابیت های فیزیکی (بویژه قدرت بدنی) ارزیابی می کنند، تا بدین حد از بیان سن واقعی خود اِبا دارند، مثلا در جواب به پرسش مزبور اعلام می دارند که “مهم دلِ ماست که جوان است!” به گمان من علاوه بر این ترس های کذاییِ رانده شدن از جمع و بتبع آن دیده نشدن، مسئله ی میل به جاودانگی نیز در این دست رویکردها دخیل است اما دقیقا همچون هر ترس دیگری، ترس از پیری، زوال و نابودی ما را بیشتر درگیر پیری جانکاه، زوال و نابودی سازد.

اگرچه این بسیار محتمل است که انسان ها در کودکی، نوجوانی و یا جوانی و میانسالی از دنیا روند، اما اکثریت افراد، پیری و کهنسالی را با مرگ مترادف قلمداد می کنند. آن ها گمان می کنند که پذیرش پیری یعنی پذیرش مرگ. اگر کسی گمان کند که در زمره ی پیران قرار می گیرد، بر حسب آن گمان، احتمالا توهم کند که در نظر سایرین در حال احتضار است، پس این یک دفاع روانی است که بتوسطش ما پیری را انکار می کنیم تا ترسِ از مرگ و نابودی ما را نرنجاند.

این ترس از مرگ و زوال (که شاید آن روی سکه ی میل به جاودانگی قلمداد گردد) معمولا در انسان های معمولی بیشتر است. آنانی که زندگی را بر مدار بی عاری از سر گذرانده و دستاوردی نداشته اند به همان میزان بیشتر از مرگ و نابودی در هراسند زیرا می دانند که چیزی پس از آن ها زنده نگاه دارنده ی یاد ایشان نخواهد بود. باید پذیرفت که این دست ترس ها همیشه ریشه در فهمی نادرست نسبت به جهان بینی و یا فلسفه ی زندگی دارا هستند.

آنکس که گمان می کرده همواره جوان، شاداب و جذاب خواهد ماند، معمولا بدین ترتیب سعی می کند که دچار انجماد گشته و کهنسال نگردد. این دست آدمیان حتی پیری را نوعی ناسزا قلمداد می کنند. بکرات شنیده ام که جوان ترها برای تحقیر کهنسالان از واژه هایی همچون “پیرسگ”، “کفتار پیر”، “پیری” و غیره استفاده کنند، یا مثلا وقتی کسی بالاتر از سن میانسالی قرار است که به فعالیتی دست زند، همگان متفق القول به وی نهیب می زنند که “سرِ پیری و معرکه گیری؟!” و یا حتی بدتر از آن پشت سرش می گویند: “فلانی که آفتاب لب بوم است!” و یا خیلی بدتر از همه ی این ها “اون که پاش لب گوره!” شخصا در دوران کودکی شنیدم که پسرکی به مادر خود می گفت: “چرا آن خانم به من گفت < پیر بشی! >؟! مگه پیر شدن فحش نیست؟!”

تمام این رویکردهای فوق الذکر از چیزی پرده بر می دارند و آن وضعیت نادانی ما در رابطه با جریان زندگی است زیرا که فکر می کنیم، جوانی مثبت و پیری خصلتی منفی است، اسب پیر دیگر به چه کار آید؟! پس آنانی که این عبارات را ساخته و استفاده می کنند، گویا بر این باور بوده که خود هرگز کهنسال نخواهند شد، اما حالا که خود فکر می کنند رایحه ی پیری از وجودشان تراویدن گرفته است، اینگونه با آکروباتیک بازی های زبانی تلاش دارند که خود را به دسته ی جوانان متصل ساخته تا دوباره شور زندگی در ایشان زبانه کشد.

من که خود شخصا این شانس را داشته ام که در کودکی پدری کهنسال داشته باشم، می فهمم که پیری و عظمت چگونه مفاهیمی در هم آمیخته هستند. این شاید خیلی عجیب بنظر رسد که همواره آرزو کرده ام که سریع تر پیر شوم. به موهای سپید کهنسالان افتخار می کنم و بی صبرانه منتظر روزی هستم که بگویم: “من این موها را در آسیاب سپیده نکرده ام!”

به همان دلایلی که در بالا برشمردم، متاسفانه بانوان بیش از آقایان از جریان پیر شدن در هراس هستند. این شاید ریشه در فرهنگ مردسالارانه ی ما داشته باشد. اگر بانوان صرفا بخاطر جذابیت های جسمانی و فرزندآوری (و نه داشته های فکری شان) مورد ستایش واقع گردند، آنگاه بانوان سن بالا از هرگونه جذابیتی محروم بوده و در نهاد خود، خویش را ملامت می کنند.

اینکه بانوانی از سنی به بعد موهای خود را بشکل افراطی رنگ می کنند، پوست خود را جراحی کرده و می کشند یا مردانی نیز که مو می کارند و همچنان در دهه ی ششم زندگی شان به ورزش سنگین بدنسازی مشغول می شوند و با این دست کارها به سلامت جسمانی خود لطمه می زنند و غیره علاوه بر تمامی موارد فوق الذکر، همه ریشه در ترس از تنهایی دارد.

بیشتر مثال زدن بانوان در این نوشتار دال بر تحقیر آنان نبود، چه خود اشاره کردم که تمامی این موارد در مردان نیز به درصد کمتری یافت می شود، بلکه تز مطروحه در این نوشتار حاکی از آن است که اگر ما (چه زن و چه مرد) نقطه ی اتصالمان به زندگی صرفا ارزش های جسمانی باشد، بلاشک اینگونه رفتار می کنیم.

در کتاب “سه شنبه ها با موری” نوشته ی میچ آلبُم، مرد جوان به استاد پیر خود می گوید: “آیا به سن و سال من حسودی می کنی؟!” استاد فرزانه در جواب بیان می دارد: “چطور می توانم به سن تو حسودی کنم وقتیکه آن را با موفقیت پشت سر گذاشته ام؟!” و البته که اینگونه به گمان من، منطقا حسودی جوانان به پیرها رواتر می نماید.

یک دیدگاه برای “سن و سال (۰۲۳-۰۰۸)

  1. بسیار جالب و خواندنی.تعریفی جدید از مرد سالاری را در این نوشتار مطالعه کردم و نیز حقیقتی تلخ که کتمان عوامانه ی آن در جامعه ی ما مرسوم است…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *