تئوری کنترل و نقش آن در تعادل (۰۷۱-۰۰۳)

همه ی انسان ها به درجاتی تکامل خواه هستند و از سر این تکامل خواهی پیش می آید که لحظاتی در زندگی، وضعیت خود را تماما از کمال مطلوب خویش جدا ارزیابی می کنند.

مثلا احساس می کنند که اقتضای وجودی آن هاست که کاری کنند، اما کردار مزبور را در تناقض با تمایلات کمالخواهانه ی خود در می یابند. همه ی ما بنوعی درگیر این دوراهی ها در بستره ی زندگی هستیم. من می خواهم به این مسئله از یک نگرگاه زیست شناختی نظر افکنده و علل پشت سر آن را تحلیل کنم.

آدمی نوعی ارگانیسم زنده است و هر ارگانیسمی نوعی سیستم و بر هر سیستمی نوعی کنترل کوزاسوئیک (خودعلت) برقرار است. وقتی کرداری از ما سر می زند، ما بنوعی کیفیات این سیستم را متغیر می سازیم. تجمیع تمامی این تغییرات در سیستم روان – تنیِ آدمی در بازه های زمانی مختلف، شرایطی را فراهم می آورد تا مجموعه کردارهایی بعنوان کردارهای اطمینانی بشکل عمدتا ناخودآگاه و جبری وارد عمل شده و تعادل سیستم را به آن بازگردانند.

در این جا تزی را مطرح می کنم که مدنظر قرار دادن آن برای رسیدن به درکی از مسئله ی فوق حیاتی است: “و همیشه طبیعت پیروز است.” این جمله نشان می دهد که نفس کنترلِ حاکم بر سیستم آدمی می طلبد که رفتارهایی از وی سر زند تا نهایتا سیستم مزبور در تعادل مطلوبِ خود باقی بماند. تکامل چیزی جز تلاش در راستای متعادل باقی ماندن نیست. هرگونه تلاشی در این راستا اگرچه قرار است که در غایت خود منتهی به برقراری و حفظ این تعادل گردد اما متاسفانه تا حدودی تعادل خودِ سیستم را بر هم خواهد زد.

دقیقا مثل اینکه بخواهیم یک ترازوی دوکفه ای را به کمک انگشتانمان در نقطه ی تعادل ثابت نگه داریم. اگرچه می توانیم با سفت نگه داشتن شاخص دو کفه با انگشتان در نقطه ی تعادل، آن ها را در ظاهر متعادل کنیم اما بمجرد از میان برداشته شدن این نیروی بیرونی (انگشتان)، کفه های ترازو به اقتضای قوانین حاکم بر آن ها بالا و پایین شده و از تعادل اجباری خارج می شوند تا دوباره خود را در تعادل با سیستم جدید (بدونِ نیروی دستانِ ما) متعادل سازند.

لایه ی غریزه حاکم بر روانِ آدمی است و در حین خاموش بودنِ اراده، وی را به سمت انجام اموری سوق می دهد که بقای او را تضمین کنند. بر غریزه ی آدمی نوعی کنترل از جنس هر دو بازخورد مثبت و منفی حاکم است. آن صفاتی که بیشتر غریزی – روانشناختی هستند، تحت کنترل بازخورد مثبت می باشند بنحویکه اقناع بیشترشان، نیاز بیشتری نسبت به آن ها را رقم می زند اما آن هایی که بیشتر غریزی – تنکردشناختی هستند (بشکل برعکس) با کنترل بازخورد منفی مهار می گردند.

این تقسیم بندی عملا پیش فرض ماجراست اما پس از برهه ای مقتضی نوعی بازخورد مثبت بر تمامیت سیستم حاکم است که به آن ذاتی انفجاری می دهد؛ بطور مثال رفتار خوردن که نوعی کنترل منفی بر آن حاکم است. این یعنی که اگر در اثر گرسنگی تمایل به خوردن نزد کسی بوجود آید (پایین بودن سطح انرژی)، عمل خوردن انجام گرفته و فرد مزبور پس از برهه ای دیگر نیاز به خوردن را احساس نمی کند (بالا بودن سطح انرژی) و این عمل تضمین کننده ی حفظ انرژی در سطحی مطلوب می باشد (تراز بودن سطح انرژی).

اما در اثر خاموش بودن اراده در این جریان، سیستم تمایل به بالاتر بردن سطح تراز انرژی را دارد، یعنی اینکه فرد مزبور تمایل به پرخوری پیدا خواهد کرد و تمامیت سیستم بشکلی با بازخورد مثبت این سطح را بالاتر و بالاتر برده و به آن ذاتی انفجاری خواهد بخشید. اینجا نقش اراده چونان یک بازوی کنترل گر سطح کلان در سیستم وجود آدمی رخ می نمایاند تا وی اسیر زیاده خواهی های غریزی نگردد.

مسئله ی تکامل خواهی که در ابتدای نوشتار بدآن اشاره شد نیز بشکلی دیگر، قابل بررسی در همین چارچوب نظری می باشد. اگر کمال را چونان تعادل در نظر داشته باشیم، هدف سیستم فطری – روانشناختی ما حفظ این کمال است. این کمال اگرچه می بایست بشکل ارادی در زندگی دنبال گردد اما همانطور که در مثال انگشت و ترازوی دوکفه ای مطرح شد؛ اراده تاحدودی نقشی ویرانگر در این مسئله داراست.

وقتی کمال بشکل خودآگاه (در بدو امر) دنبال گردد، عنصر اراده اگرچه در لحظه به زور قادر خواهد بود تا این تعادل را حاکم سازد اما در ادامه و در صورت غیاب آن، تعادل مزبور به درجاتی بهم خورده و این بهم خوردن در اثر کیفیات جدید سیستم است. آدمی این امکان را ندارد که در تمامی لحظات زندگی بشکل ارادی (خودآگاه) زندگی کند. پیش از این در فصل های مختلف نظریه ی روابط بنیادین در وجود آدمی به این مسئله پرداخته  و خاطر نشان کرده ام که ارادی بودنِ دایمی فرآیندی بسیار انرژی بر و در طولانی مدت مستهلک کننده ی کل سیستم وجودی آدمی است. ناخودآگاه بودن چونان استراتژیِ تکاملیِ بشر برای بقاء وی مطلوب است. پس نهایتا ما بازگشتی همیشگی به سمت ناخودآگاه خواهیم داشت.

در این لحظات است که تعادل فطری (وجدانی) که بشکلی خودآگاه دنبال شده به تعادلی ناخودآگاه نیاز خواهد داشت و دقیقا در همین لحظه است که کردارهای ویژه ای از آدمی سر می زنند. مثلا اگر در تعادل خودآگاه از انجام عملی خاص اجتناب می شده است، در اثر ورود به تعادل ناخودآگاه، آن کردار مزبور بشکل حداقلی و غیرارادی انجام خواهد گرفت تا تعادل به سیستم بازگردد و این از آن جهت است که آدمی هرگز بشکل خودآگاه درکی از تعادل مطلوب ندارد و معمولا به دره ی افراط و تفریط در می غلتد و با عنایت به این مطلب بود که در ابتدای این نوشتار اشاره شد که همیشه طبیعت پیروز است.

طبیعتِ ما فارغ از خوشایندهای ما تعادلی را نیاز دارد که خود روش حصول آن را از طریق کردارهای ویژه ای که من آن ها را کردارهای اطمینان می نامم، بشکلی کوزاسوئیک و ذاتی بلد بوده و آن را ضرورتا دنبال خواهد کرد. نقش و حضور اراده و خودآگاه آدمی فراهم نمودن شرایطی است که این کردارها انجام گرفته و سدی در برابر تحقق آن ها بنا نشود. ارایه ی مثالی در این باره راهگشا خواهد بود.

فردی تکامل خواه گمان می کند (البته معمولا به درصدی درست گمان می کند) که برای رسیدن به تعادل با خود و محیطش لازم است تا کردار خندیدن خود در جمع را بشکلی خودآگاه کنترل کند. این مسئله می طلبد تا وی جنس خاصی از خنده را تمرین کرده و در جمع از خود بروز دهد. بودن طولانی مدت در جمع انرژی زیادی از وی را برای تحقق این مسئله خواهد گرفت. در آن هنگام سیستم تعادل سازِ ناخودآگاه وارد عمل شده و در برهه هایی تمایلِ وی به خندیدن های غریزی بشکل جبری را در وی بوجود می آورد تا وی با خندیدن بشکل طبیعی از بی تعادلی حاصله بجهت مداخله ی اراده در مسئله رها شود.

در اینجا فرد مزبور می بایست به حال وجودی لحظه ای خود تمکین کرده و جلوی خنده های غریزی خود را نگیرد تا سیستم به تعادل رسد، زیرا هرگونه مقابله ای با این مسئله آسیب زا بوده و همانطور که گفته شد، پیروزی طبیعت نیز حتمی است. من می خواهم خاطر نشان کنم که تعادل چیزی است که می بایست بالاتر از هر چیز دیگری در سلسله ی اولویت ها قرار گیرد. در این مثال تعادل در برهه هایی در گرو نخندیدن ارادی و در برهه هایی نیز در گرو خندیدن غیرارادی است. آدمی می بایست بخوبی به احساسات خود واقف بوده و با بکار انداختن صحیح اراده این مسئله را تسهیل کند (نقش EQ در تعادل اخلاقی).

اراده می بایست در جایی وارد شود که حضورش لازم می باشد و نیز در جایی نباشد که حضورش نالازم است. سپس با همین ورود و خروج های بموقع اراده است که کل سیستم، تعادل بلندمدت خویش را با اهرم های کنترلی بازخورد (عمدتا منفی) حفظ کرده و این چیزی جز غایت مطلوبِ زیست آدمی نخواهد بود…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *