آراء و شخصیت فیلسوف (۰۶۱-۰۰۳)

در به دست دادن تحلیلی جامع از هر نظریه ی فلسفی، ۳ فاکتور مهم را مدنظر قرار می دهیم.

اول فلاسفه ای که فیلسوف مدنظر در نظریه پردازی خود متاثر از آن ها بوده است: همانطور که می دانیم هر متفکری با توجه به جریان فلسفی پیش از خود به ارایه ی فکریه ای می پردازد. این تاثیر پذیرفتن هم می تواند از جنس پذیرش باشد و هم انکار؛ اما در کل واکنشی است که اندیشمندِ فیلسوف به جریان فکری مشخصی در نظریه ی خود داراست.

دوم بستر اجتماعی است که فیلسوف در آن قرار دارد: پرواضح است که هر نظریه ای بنوعی بیانگر واکنش خودآگاه و یا (عمدتا) ناخودآگاه فیلسوف به وضع موجود اجتماعی است. هر صاحب نظریه ای، نظریه ی خود را در ارتباط با مسائلی فراهم می آورد که در ظرف اجتماعی حیات وی نظر او را به خود جلب کرده اند.

سوم شخصیت خود فیلسوف است که چونان رگ و ریشه ی نظریه در جای جای آن تنیده شده و متجلی می گردد: تحقیقات علمی ثابت کرده اند که آدمی کمتر موجودی استدلال گراست بلکه بیشتر برای احساسات خود منطق تراشی می کند. تاثر پذیرفتن آراء فیلسوف از شخصیتش چیزی جز بازاثبات همین اصل ساده ی انسانی نیست. این مسئله اگرچه در مرتبه ی سوم مطرح شد اما من قصد دارم تا در اینجا نشان دهم که از همه ی موارد دیگر بسی مهم تر است.

اینکه فیلسوف بر شانه ی چه غول هایی می ایستد (مورد اول) باز ریشه در این دارد که از نظر خلق و خو و خصایل شخصیتی به کدامیک از متفکرین نزدیک تر بوده است و همچنین اینکه چه مسائلی از مسائل پیش رو اجتماعی را خوراک تحقیق فلسفی خود قرار می دهد (مورد دوم) باز متاثر از خلق و خو فطری و جبلی وی است. شخصیت فیلسوف در تفلسف وی آنچنان موثر است که بازوی ورزشکار ژیمناست در حفظ تعادل وی در حین رقابت. پس بدین ترتیب می توان ۲ مورد اول را به مورد سوم فروکاهیده و تقلیل داد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *