شکنجه (۱۴۳-۰۰۴)

الف) در باب شکنجه ی روانی و اقسام آن

یکی از راهبردهایی را که شاید دشمنان سرسخت ما برای ضربه زدن به ما بکار بندند، انتقاد دایمی در مقابل و پشت سر ما برای القای حس گناه در ما بخاطر آن چیزیست که هستیم.

وقتی کسانی پیدا می شوند که از تمامی جنبه های وجودی ما، از حرف زدن و راه رفتن گرفته تا خوردن و خوابیدن و لباس پوشیدن و رفتن و آمدن ما خُرده می گیرند، آنگاه این خیلی محتمل خواهد بود که بخاطر آنچه که هستیم احساس گناه کرده و خود را نسبت به ایشان حقیرتر احساس کنیم، شکنجه گران هم که به دنبال خُرد کردن قربانیان خود هستند، به همین منوال عمل می کنند.

آدمیان معمولا وقتی این چنین وحشیانه مورد بی لطفی و کم مهری واقع می گردند، استراتژی های مختلفی را برای کنار آمدن با چنین موقعیت های دشواری به کار می برند، حتی ممکن است که یک فرد در فازهای زمانی مختلف (علی الخصوص زمانیکه بشکل طولانی مدت این چنین مورد شکنجه ی نرم روانی قرار می گیرد) به تناوب استراتـژی های مختلف را به بوته ی آزمایش گذاشته تا مطمئن گردد که کدام یک قادر خواهد بود تا به پایدارترین شکل ممکن وی را از دست و زبان شکنجه گران خود در امان نگه دارد.

همه عمدتا در بدو امر احساس می کنند که می بایست از هستی و شخصیت خود دفاع کرده و در ساده ترین شکل ممکن این دفاع را در مقابله ی بمثل جستجو می کنند. اما اگر دشمنان بعلت مشکلات روانی خود در امر غیراخلاقی رفتار کردن قوی تر از وی ظاهر گردند و قربانی حاضر نباشد که در طولانی مدت تمامیت شخصیتی خود را برای دفاع از خود در مقابل عده ای بی شخصیت به خطر بیاندازد، به راه های دیگری متوسل خواهد شد.

امکان دارد که در فاز بعدی به سمت برخوردهای فیزیکی شدید روی آورده و یا اینکه دست به رفتارهای خطرناک حمله زده تا آن ها را بترساند و یا حتی به خودزنی تمایل پیدا کند تا اینکه به دشمنان خود بفهماند که تا چه حد از سر رفتارهای غیرانسانی آن ها خسته و دلزده است تا شاید آن ها وی را جدی گرفته و دست از آزارش بردارند.

در فازهای بعدی ممکن است رفتارهای حُسن جویانه و یا حتی ترحم برانگیز از وی سر بزند تا اینکه بتواند از طریق جلب دلسوزیِ دشمنان خود به این قایله خاتمه دهد. اگر دشمنان آنچنان موجودات پلیدی باشند که علیرغم خُرد شدن شخصیت قربانی خود همچنان قصد ادامه دادن ترورهای شخصیتی خود را داشته باشند، قربانی ماجرا ممکن است به فاز بی تفاوتی افراطی درغلتد، به شکلی که دیگر حاضر نخواهد بود از هیچ یک از حقوق خود در برابر حمله ها دفاعی کند.

در فاز بی تفاوتی معمولا قربانی در لحظاتی آنچنان احساس درماندگی و افسردگی می کند که ممکن است راه و بیراه در خلوت دچار حملات ترس و یا گریه شود. قربانی در این لحظات حتی از نظر هوشیاری آنچنان دچار دگرگونی می گردد که نسبت به تمامی جهان اطراف نوعی رویکرد پوچ اقتباس می کند بنحویکه نه تنها در برابر شکنجه گران بل در برابر هیچ عامل بیرونی دیگری که هستی وی را تهدید می کند از خود دفاعی نخواهد کرد.

قربانی معمولا در این لحظات خود را آنچنان بی ارزش تلقی می کند که حتی ممکن است حق خورد و خوراک و لذت و تمامی نیازهای پایه ای دیگر خود را عامدانه از خود سلب نماید. در این لحظات معمولا قربانی تا حد بسیار زیادی حرف های دشمنان را باور نموده است.

فاز نهایی فروپاشی هستی روانی فرد قربانی، احساس گناه کردن بخاطر موجودیت خود است به گونه ای که با شکنجه گران خود همذات پنداری خواهد کرد و خود را تماما سزاوار همه ی آن بدی های وارده به خود می داند. فرد قربانی در برابر رنج هایی که عاملان شکنجه بر وی روا می دارند خود را مقصر قلمداد کرده و به شکنجه گران خود حق می دهد. فرد قربانی در این مرحله بسیار آسیب پذیر است.

جریان شکنجه آنچنان در جهان بیرونی مستمر و ادامه دار بوده است که قربانی واقعه آن را بعنوان بخشی از روان خود پذیرفته است. این یعنی اینکه جریان وارد آمدن شکنجه بر ایشان بنوعی به خورد روان وی رفته و او این روند را باور نموده است. شاید هدف تمامی شکنجه گران این ماجرا از آغاز نیز همین بوده است. اینکه به قربانی خود القا کنند که ایشان پست و بی ارزش است و آن قدر این پستی و بی ارزشی وی را از طرق مختلف کلامی و رفتاری به وی نهیب زده اند که قربانی بینوا تمامی این حرف ها را باور نموده است و حال هستی خود را از طریق الگوهای شناختی بیرونی یعنی الگوهای فکری شکنجه گران نقد می کند و نهایتا به همان نتیجه ای می رسد که شکنجه گران خواسته اند.

بطور کلی می توان نتیجه گرفت که در روند این اِعمال شکنجه، قربانی بینوا در طولانی مدت مِم های شکنجه گران را پذیرفته و تماما بتوسط مدل های فکری آنان تسخیر می شود بنحویکه دیگر به وجود خود از منظر شکنجه گران نگریسته و با درونی سازی رویکردهای آنان خود را موجودی بی ارزش قلمداد می نماید. در این مرحله قربانی بسیار مستعد خودکشی است. شاید این همان هدفی است که شکنجه گران دنبال می کنند. شکنجه گران می خواهند که قربانی، خود، خود را شکنجه کند. آن ها با شکنجه کردن دایمیِ فرد قربانی، حالا وی را در موقعیتی قرار داده اند که خودش به نیابت از آن ها خود را آزار دهد. احساس گناه بخاطر بودن آنچه که هست بنوعی تداوم شکنجه در غیاب شکنجه گران تلقی می گردد.

عبور از این مرحله کار دشواریست و فقط از عهده ی عده ی کمی از افراد با روان های قدرتمند ساخته است. تقریبا ۹۹ درصد قربانیان شکنجه (چه شکنجه های خانوادگی، ارتباطات انسانی و یا زندان های سیاسی) در این مرحله دچار فروپاشی روانی شده و اگر زنده بمانند تا پایان عمر بنوعی خود را بخاطر آنچه که هستند سرزنش می کنند و بدین سان سال ها با شکنجه گران خود همذات پنداری خواهند کرد. من شخصا امیدوارم که هیچ کس قربانی شکنجه قرار نگیرد. شکنجه شدن حتما قرار نیست که در سلول انفرادی زندان رخ دهد، می تواند در خانه ی یک فرد و در ارتباط وی با سایرین ظالمی که اطراف وی زندگی می کنند به وقوع بپیوندد.

توصیه ی من به تمامی آن هایی که خود را در معرض شکنجه ی سایرین احساس می کنند و گریزی از آن ها ندارند، داشتن شخصیتی استوار است. مفعولین ظلم و شکنجه می بایست خود را دوست بدارند و بدانند که نمی بایست حرف ها و کردارهای فاعلین ظلم را باور کنند. ایشان می بایست به گونه ای رفتار کنند که انگار شکنجه گران وجود خارجی ندارند، حرف های ایشان را باور نکنند و به بودن به همان شکلی که می انگارند درست است، ادامه دهند تا پیروز میدان شوند…

ب) در باب شکنجه ی جسمانی و عواقب آن

اگر شکنجه جنبه ی فیزیکی نیز پیدا کند، قضیه ی بحران های روانشناختی فردِ قربانی بیشتر و دامنه دارتر نیز خواهد بود. اگر شکنجه گران استیلا فیزیکی بر جسم و اموال قربانی داشته باشند، بدین ترتیب قادر خواهند بود که بیشتر وی را در معرض آسیب روانی قرار دهند. اگر شکنجه های فیزیکی ادامه دار شوند، فرد قربانی به مرحله ای می رسد که در آن دچار حس بیگانگی با خود (Self-Alienation) شده و دچار بحران هویت می شود.

وی ممکن است سوالاتی از این دست از خود بپرسد: اگر من مالک جان و مال خود نیستم، پس من که هستم؟! آیا من منم؟! آیا من وجود دارم؟! آیا من همان فرد قبلی ام؟!… در درجات پیشرفته تر، قربانی خویشتن خود را از دست داده و دچار احوالاتی می گردد که می توان آن ها را تحت اصطلاح De-Personalisation یا از کف دادن خود طبقه بندی نمود. در این اوان فرد قربانی دیگر به موضوع از منظر خود نمی نگرد، بلکه از آن جهت که هیچ گونه اراده ای بر خود و اتفاقات وارد شونده بر خود ندارد، گمان می کند که در این جهان نیست و گویی که مشغول تماشای فیلمی از جهان با بازی خود است.

قربانیِ شکنجه دچار احساس جدا شدن از خود خواهد شد و چون اختیاری بر احوالات خود نداشته و هیچ گونه حق انتخابی ندارد به کرات دچار این نوع حملات شده و گمان می کند که در حال خواب دیدن است. حالت دیگری نیز که ممکن است بر وی مستولی شود، برقراری پیوند عاطفی با شکنجه گران خود است. علت این قضیه تمایل اقناع نشده ی وی به کسب شفقت از جانب ایشان است. شفقتی که مدت هاست شکنجه گران از وی دریغ داشته اند.

این نیاز ارضاء نشده در طولانی مدت در کالبد نوعی ارتباط عاطفی بین شکنجه گر و قربانی شکنجه آن هم از طرف قربانی برقرار می شود. ارتباطی که در آینده اگر قربانی فرصت انتقام گیری و یا قتل شکنجه گر را داشته باشد وی را از این کار باز خواهد داشت. قربانی شکنجه در اثر این ارتباط عاطفی حتی نسبت به شکنجه گر احساس خجالت فراگیر می کند. دقیقا همانند کودکی کم رو که ممکن است از بودن در جمع بزرگترها و اینکه ایشان قادرند بشکل یک سویه ای هر لحظه وی را مخاطب حرف های خود قرار دهند، احساس شرم و خجالت می کند.

این حالات روانی همانطور که در بالا گفته شد آنچنان می توانند ادامه دار شوند که قربانی مدافع شکنجه گر شود و وی را در انجام کارهایش یاری رساند، مثلا خود را بشکل بی سر و صداتر و یا راحت تری در معرض شکنجه های وی قرار دهد و تلاش کند که از شکنجه گر جلب رضایت کند. هر زمان شکنجه گر عصبانی است خود را رام تر نشان دهد و کاری کند که شکنجه گر با انجام ساده تر مسئولیت هایش از فشارهای روانی خود رها شده و آرام گردد و این همان چیزیست که قربانی در این مرحله خواهان آن است.

می توان گفت که قربانی در این فازِ بحران روانی بنوعی تمایلات مازوخیستی پیدا کرده و آرامش خاطر خود و فاعل شکنجه را عمیقا در رنجی می بیند که بر وی روا داشته می شود و لذتی که از سوخت رساندن به آرامش لحظه ای شکنجه گر می برد به وی کمک خواهد کرد تا درد شکنجه را راحت تر تحمل کند. این ها همگی محصول همان شفقت بی پاسخ مانده است. قربانی همواره در پس فکر خود بر این باور بوده است که اگر بتواند رضایت شکنجه گر را با رفتار دوستانه ی خود جلب نماید، از زیر بار این سختی ها رها خواهد شد اما از آنجاییکه فرد شکنجه گر هرگز نسبت به وی شفقت و تخفیف نشان نداده است وی امید محقق نشده ی دریافت شفقت و رحم از جانب وی را اینگونه از خلال برقراری پیوند عاطفی با ایشان جبران می کند.

بسیاری از افرادی که این تجربه ی تلخ را به درجات متفاوتی از سر گذرانده اند تا پایان عمر بنوعی از تبعات آن رنج برده اند. در مواردی پیش آمده که افراد خواسته اند پس از سالها، شکنجه گران خود را ملاقات کنند، شکنجه گرانی که برای ایشان جایگاه ایزدی یافته بودند (ایزدانی که مرگ و زندگی را در کف ید قدرت ایشان می دیدند)، موضوعات جذابی برای نگریستن به اتفاقات گذشته ی زندگی شان قلمداد می شده است.

شنیده ام که خیلی ها بیان داشته که مدیون شکنجه گران خویش هستند زیرا بر این باورند که ایشان راه و رسم زندگی را به آن ها آموخته اند. البته این حرف زمانی درست قلمداد خواهد شد که فرد قربانی به سلامت و با حداقل آسیب جسمانی و روانی این برهه را به پایان برده و از آن درس ها بگیرد. هر حادثه ی سترگی که جسم و مهمتر از آن روان ما را درگیر خود سازد می تواند درس های ویژه ای برای ما به ارمغان آورد البته بشرط آنکه آن چنان مهیب نباشد که سبب شود دیگر قادر به ادامه ی حیات نباشیم.

هیچ زندانی ای به خواست خود در زندان نیست. جسم، روان و روح آدمی در شکل طبیعی خود بنحوی تکامل پیدا کرده اند که از درد، رنج و غم رویگردان بوده و در عوض طالب خوشی، آرامش و شادی باشند. جریان شکنجه دقیقا برعکس این تمایل طبیعی را بر ما تحمیل می کند. جهان جایگاه دردها، رنج ها و غم هاست و همین تلخی های بیرونی هستند که در جهت گیری های ما نسبت به خوشی ها، آرامش ها و شادی ها اِعمال اثر می کند. شکنجه جهان کوچک شده است. جهانی است که تمامی آموزه های دردناکش را بشکلی خلاصه شده به ما انتقال می دهد.

این نوشتار در ستایش شکنجه نیست برعکس در نکوهش آن است. اما بقول ویکتور فرانکل این دوباره ما هستیم که آن جا اتخاب می کنیم که به شکنجه چگونه پاسخی دهیم. آیا خود را منفعلانه در اختیارش قرار دهیم یا انتخاب فعالانه ی خود را به کار انداخته و در ازای کنش هایش، واکنش های سازگار ارایه دهیم؟! با این رویکرد شکنجه گاه کلاس درسی خواهد شد برای تمرین پرورش اراده که به وسعت روح منجر خواهد شد. درک این نکته که شکنجه گران نیز خود انسان هایی با ذهن و روان نسبتا مشابه به خود ما هستند نیز بیشتر به پندآموزی از آن کمک رسان خواهد بود؛ اینکه آن ها نیز همچو ما طالب سعادتند و معنای زندگی را در گرو این اَعمال وحشیانه یافته اند.

در پایان نوشتار دوباره تکرار می کنم که آنچه واژه ی شکنجه می بایست به ذهن خواننده متبادر کند لزوماً شکنجه در سیاه چال زندان و یا زیرزمین بازداشتگاه نیست، بلکه حتی شکنجه ی نرم است. شکنجه ای که ممکن است یک راننده ی تاکسی بر مسافرانش اِعمال کند. پس مسافر هوشمند می بایست نقاط ضعف خود را همچون ابزاری به دست شکنجه گر هدیه نکند!

{جهان برای آدمی فاصله ی بین کنش ها و واکنش هاست. آنجایی که در مقابل کنش های وارده، اندیشه می کنیم که چه واکنشی برازنده ی ماست؛ برای ما جهان تنها همان جاست.}

یک دیدگاه برای “شکنجه (۱۴۳-۰۰۴)

  1. اما بقول ویکتور فرانکل این دوباره ما هستیم که آن جا ‘انتخاب’ می کنیم.
    عالی بود دوست من.تبریک

پاسخ دادن به س.ح لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *