جهان و مُخاطراتش (۰۰۵-۰۰۸)

این جهان آبستن بدترین مخاطرات است اما آدمی می بایست که برای بهترین رویدادها امیدوار بماند و گویا که چاره ای جز این نیز ندارد. با یک نگاه عرفی بدترین ها و بهترین ها کاملا مواردی تعریف شده هستند و در این نوشتار نیز همان تعریف عُرفی مدنظر من خواهد بود.

آینده ناقطعی است و کسی نمی داند که چه چیزی قرار است که در این بازه ی پیش رو رقم بخورد. اگر ما برای وقوع بهترین رویدادها امیدوار باشیم، بمرور زمان قادر خواهیم بود که کردارهایمان را از جنس همان بهترین ها کنیم و پس از برهه ای مقتضی، دیگر بهترین ما همان چیزی است که بوده ایم و برایش تلاش کرده ایم. تحمل مصائب زندگی با چنین رویکردی آسان تر خواهد بود.

این رویکرد همچون سیستم عاملی است که ویروس نمی گیرد و اگر نیز دچار اختلالی در عملکرد شد، قادر خواهد بود که زودِ زود دوباره خود را از نو آغازیده و پردازش کننده ی ورودی ها و ارایه دهنده ی خروجی هایی مطلوب باشد. وقتی به اطرافیان خود (بویژه نسل جوان) می نگرم، تمامی ایشان را پر از دلهره های وجودی و یا همان Angst معروف می یابم. همگان مضطرب اند و این اضطراب در اثر نگرانی برای آینده است.

شنیده ایم که افراد افسرده آن هایی هستند که در گذشته سیر می کنند و آنانی نیز که اضطراب زندگی شان را مختل کرده است، آن هایی هستند که در آینده غور می کنند. گویا راه برون رفت از این مهلکه همانا زیستن در حال توامان با پذیرش گذشته و امیدوار بودن به درخشش آینده است.

دوستی می گفت که در جاده ی زندگی، گذشته نگری فقط در حد نگاه به “آینه ی عقب-بینِ خودرو” جایز است. من نیز اضافه می کنم: “راندن به سمت آینده در خلال لذت از رانندگی، البته با این امید که تصادفی در جاده ی پیش رو منتظرمان نخواهد بود…”

3 دیدگاه برای “جهان و مُخاطراتش (۰۰۵-۰۰۸)

  1. من هم در پایان متن اضافه می کنم
    جاده ی زندگی، متاسفانه تنها جاده ای است که هدف آن خود جاده (مسیر) است نه انتهای جاده.

  2. سالیان پیش طرحی نوشته بودم به این مضمون: دوربینی روی صفحه سفید کاغذ زوم کرده، صدای گریه نوزادی شنیده می شود…
    دست کوچکی درون صفحه هویدا می شود و با قلم کوچکی که در دست دارد یک سمت منتظر است. ناگهان دو خط یکی آبی و دیگری صورتی از دو طرف دست کودک شروع به شکل گیری می کنند. کودک شروع می کند به خط کشیدن، کمی روی این خط، کمی روی آن خط، کمی آبی، کمی صورتی، همینطور که جلو می رود خطها با رنگ های مختلف با طرح های گوناگون اضافه می شوند و دست نوزاد گاهی این و گاهی آن را دنبال می کند. آنقدر صفحه از خطها پر می شود که دست کودک که کم کم دارد بزرگتر هم می شود مدام از این سو به آن سو می رود و …
    اضطراب زمانی درون یک شخص لانه می گزیند که او خط خویش را و مفهوم وجودی خویش را به طور مستقل در این هستی نیافته باشد. اگر به دنبال خطوط دیگران راه بیفتیم و با آن بخواهیم خودمان را تعریف کنیم و یا هویتمان را مستقل طراحی نکنیم، یعنی زمانی را برای خودمان شدن تعیین نکنیم، آنگاه این جهان بزرگ و جوامع پیچیده آنقدر قدرت دارند که ما را در میان امواج عظیم خود (موج پرسش های بی پاسخ، موج تعریف مختلف از موفقیت و پیروزی و … وووو) سردرگم و مضطرب کنند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *