نقص و کمال (۰۲۱-۰۰۴)

امروز یکی از همشاگردی های خود را مربوط به دورانی بیش از ۲۰ سال قبل به شکل تصادفی در خیابان دیدم. بقولی با هم چشم در چشم شدیم و من در کسری از ثانیه وی را شناختم و متوجه شدم که او نیز مرا شناخت. او برگشت و در کنار من ایستاد و این حرکت وی دال بر این بود که مطمئن بود من او را نشناخته ام.

شاید خواست که از شناختنم مطمئن گردد و یا اینکه با علم به این قضیه که من او را نشناخته ام، حسابی مرا رصد کند. در این لحظات احساس عجیبی بر آدمی (بویژه خودِ من) مستولی می گردد. در این مواقع دلم می خواهد که ایشان برای آغاز گفتگو به پیش من نیایند و یا اینکه به خود می گویم: “ای کاش هرگز ندیده بودمشان!” خلاصه من به حرکت خود سرعت دادم و از آنجا دور شدم و بشکل چالاکی به قصد خود جامه ی عمل پوشاندم، اما هدفم از بیان این مطلب در این جا اشاره به احساس آدمی در میزان رضایت از خویشتن است.

احتمالا یکی از دلایلی که من راغب به چنین ملاقات های یک دفعه ای نیستم، امر کمالگرایی من باشد. اینکه می خواهم بغایت کامل بوده و سپس با جریانات زندگی مواجه گردم. اگرچه این کمال هرگز محقق نمی گردد اما با این وجود تمایلی به دیدار با انسانهای زندگی گذشته ام ندارم و بیشتر دلم می خواهد برایشان در حکم یک راز سر به مهر باشم تا یک امر مکشوفه!

هر چند این رویکرد زیاد منطقی بنظر نمی رسد اما آنچنان جزء وجودی من گشته است که گویا جدا شدن از آن ممکن نیست و شاید باید آن را پذیرفت و دل در گرو تغییر یکباره ی آن نبست. تلاش برای رسیدن به کمال احتمالا چیزی جز وانمود کردن کمال و یا رفتار بنحویکه انگار در حال حاضر کاملیم نخواهد بود، اما قصه ی عجیبی است، همین خود کمال است که باعث می گردد گاهی به شکل ناقصی رفتار کنیم! عجیب است…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *