ممکن و محتمل (۱۲۳-۰۱۰)

عده ی زیادی از دانشجویان دوره های فسلفه که من مشغول تدریس به آن ها هستم (دوره های فلسفه ی کاربردی و یا مقدمه ای بر فلسفه و روش علمی) با معنای دو عبارت ممکن الوجود و محتمل الوجود مشکل دارند. این قضیه سبب شد که بخواهم از بابت تشریح شباهت ها و تفاوت های موضوعات مرتبط با این دو اصطلاح، مقاله ای را آماده کنم.

اختیار و اصل عدم قطعیت (۰۶۴-۰۱۰)

من قبلا در نوشتارهای دیگر خود نشان داده بودم که اختیار آدمی عملا نوعی توهم است. این اختیار اگرچه موهومی است اما از اساس با نوعی جبر مجهول سر و کار دارد. جبر مجهول همچون نوعی اختیار نسبی نزد آدمی ادراک می شود.

با “دِی”، همه-چیز نزد من است (۲۴۸-۰۰۹)

اگر کسی ذهنی نظم پرست داشته باشد، یکی از تکنیک هایی که بتوسطش قادر خواهد بود که نظم مطلوب خود را به سرای مجموعه ی ذهن – روان خویش دعوت کند، تکنیک رجوع به افکاری کاملا منظم و کامل است. هر گاه که تکثر واقعیت در حال بر هم زدن نظم ذهنی ماست، ما قادر خواهیم بود که ایده ای بغایت کامل و منظم را در ذهن خود همچون مانترایی گزاره ای و یا حتی تصویری متصور شده و بدین ترتیب از بی نظمی های آزاردهنده ی فکری خود بکاهیم.

ما و جهان (۲۴۶-۰۰۹)

جهان بازتاب ذهن ماست و این یعنی اینکه جهان-در-خود چیزی نیست، بلکه جهان برای ماست که موضوعیت دارد. جهان را ما رنگ آمیزی می کنیم و آن را چیزی می گردانیم که هست و آن را چیزی قلمداد می کنیم که برایمان می شود.

در ستایش “واقعیت” (ساحتِ هست ها) (۲۳۲-۰۰۹)

زندگی واقعی است، اما برداشت ما از آن، واقعیت چندانی ندارد. برداشت ما از زندگی یک تصویر ذهنی از زندگی است و تصاویر بر اساس زاویه ی دوربین های ضابط از یک چیز ثابت، جنبه های مختلفی را به تصویر می کشند. واقعیت زندگی اصیل است اما یادهایی که ما دست و پا کرده و بدآن منتسَب می کنیم، همگی ساخته و پرداخته ی خود ما هستند.

اُمانیسم دیالکتیکی (۲۰۷-۰۰۹)

کارل مارکس فیلسوف شهیر آلمانی بر این باور بود که هگل به حقیقت جهان پی برده است اما متاسفانه همه چیز را بر کله اش استوار ساخته و حال این رسالت اوست که این کاخ اندیشه ی وارونه را بر روی پاهایش (جهان مادی) قرار دهد (ماتریالیسم دیالکتیکی)، نه آن طریقی که هگل بر ایده های کلان انتزاعی قرار داده بود (ایده آلیسم دیالکتیکی). مارکس خود از گروه هگل گرایان جوان بود.

اراده فقط در حال موضوعیت دارد (۱۴۶-۰۰۹)

در مدل هستی شناختی خود که آن را در نظریه ی روابط بنیادین ارایه کرده ام، لایه های وجودی انسان به ترتیب از پایین به بالا عبارتند از جسم، ذهن، روان، غریزه، اراده، وجدان، فراوجدان. لایه های جسم، روان و فراوجدان لایه هایی پارتیکولار هستند و این بدآن معناست که آن ها فقط و فقط مختص خودِ ما بوده و در هیچ دو نفری شبیه به یکدیگر نمی باشند.

فرا-وجدان (۱۰۳-۰۰۹)

در نظریه ی روابط بنیادین در وجود آدمی، فراوجدان آخرین (هفتمین) لایه ی وجود است. منظور از فراوجدان آن بخشی از وجود ماست که جزئیت ما را در کلیت همه-چیزِ تنها-چیز تضمین می کند. ایده ی فراوجدان بتوسط من در این نظریه معرفی شده است و از نظر خیلی ها چیزی شبیه به همان روح در گفتمان های فلسفه ی ایده آلیستی کلاسیک است.