دوستِ سرمایه داری (۰۸۳-۰۱۱)

دوستی سرمایه دار دارم که ثروت خانوادگی اش به شماره در نمی آید، از بس که زیاد است. این دوست نه تنها در عمل سرمایه دار است بلکه در نظر نیز تک تک سلول های مغزش مومن به آیین و مذهب سرمایه داریست. او از رویکردهای ریاضت کِشانه ی من باخبر است و معمولا با نوعی اِکراه و «خود برحق پنداری» گاه و بیگاه جهان بینی مرا مورد انتقاد قرار می دهد.

در جامعه (۰۸۲-۰۱۱)

من بارها و بارها بطرق مختلف نشان داده ام که جامعه یک شر لازم است. هیچ چیز مطلقا خوبی نداریم. نمی توان گفت که دندان چیز مطلقا خوبی است. پس دندان درد چه؟! این نشان می دهد که هر چیز خوبی، تخمه ی فساد و بدی را نیز در دلِ خود دارد و شرح این مسئله مداقه های متافیزیکی سنگینی را می طلبد که جایش اینجا نیست.

خودقربانی پنداری (۰۷۷-۰۱۱)

در یک بوستان خوش آب و هوا نشسته و در حال مطالعه بودم که در جریان مکالمه ی طولانی مدت و پُرسروصدای یک شهروند گرامی قرار گرفتم. او یک ساعت به جدل تلفنی خود ادامه داد و من علیرغم تلاشم برای حفظ تمرکز بر کاری که انجام می دادم، بشکل ناخواسته ای حرف های او را نیز می شنیدم. تمام مکالمه ی او در متهم کردن دیگران خلاصه می شد.

تبعات کامیابی (۰۷۶-۰۱۱)

هنگامیکه کسی در مسیر تعالی به پیش رفته و به جایگاه های خوبی نایل می آید، آنگاه قطعا مورد حسادت اطرافیان قرار خواهد گرفت و این حسد از سمت اطرافیان چیزی نیست جز طبیعت آدمی. در این احوال، فرد موفق بشدت احساس تنهایی کرده و در نزد خود، خویشتن را از بابت موفقیت خویش سرزنش خواهد نمود؛ اما این رویکرد نادرست است. او باید به افراد حسود حق داده و مطمئن باشد که اگر در جایگاه ایشان بود احتمالا همین رفتار از خودش نیز سر می زد. از این رو لازم است که بتواند با آنان همذات پنداری کرده و ایشان را درک کند. این مسئله کار چندان سختی نیست.

تمدن (۰۷۴-۰۱۱)

گونه ی آدمی قریب به دویست هزار سال است که بر روی کره ی زمین زندگی می کند. این گونه اگرچه انسان هوشمند نامیده می شود (ضمن داشتن تقسیم بندی های گوناگونی چون انسان هوشمند ابزارساز، غارنشین، کوچ نشین، یکجانشین و نهایتا اجتماعی و شهرنشین) اما زندگی چنین انسانی تا قریب به ده هزار سال قبل چندان انسانی و هوشمند نبوده بلکه بیشتر شبیه به زندگی سایر حیوانات بوده است.

افسوس پیران (۰۷۳-۰۱۱)

دیروز که برای پیاده روی به بوستان محلی رفته بودم تصادفا با پیرمردی ۸۱ ساله آشنا شدم که بسیار خوش بیان و دوست داشتنی بود. او که از راه رفتن خسته شده بود در کنار من بر روی نیمکت فلزی پارک نشست تا که نفسی تازه کند. صحبت هایی عمومی رد و بدل شد و سپس خودش داوطلبانه شروع کرد به تعریف نمودن ماجراهایی از زندگی شخصی اش.

جبران خسارت ها (۰۶۹-۰۱۱)

کسی از اطرافیان یک جفت کفش گران قیمت از خارج از کشور خریده بود اما در خرید خود دقت نکرده و کفش بطور واضحی یکی، دو شماره از پایش کوچکتر بود. در ابتدا او بمجرد آگاه شدن از این رویداد، شروع کرد به انکار این مسئله و اینکه مثلا این کفش را می توان با جوراب نازک (و یا حتی بدون جوراب!) صبح ها براحتی به پا کرد زیرا که صبح ها پای آدم کوچکتر است!

زوج (۰۶۸-۰۱۱)

کاملا ناخواسته در جریان جدل های یک زوج نسبتا جوان (یک آقا و یک خانم) قرار گرفتم. بگومگوهای ایشان اگرچه در ظاهر با آرامش نسبی انجام می شد اما هر یک از طرفین، دیگری را به بدترین شکل ممکن بصورت کلامی تحقیر می کرد. زبان آدمی ماهیچه ی چندان قدرتمندی نداشته و استخوان هم ندارد اما به موقعش این توان را دارد که از هر شمشیر دیگری بُرَنده تر شود.

دیگرانِ بدخواه (۰۵۷-۰۱۱)

عده ای از انسان ها در اطراف همگی ما یافت می شوند که ما بنا بر دلایلی عقلانی و تجربی به خوش نیتی ایشان باور چندانی نداریم. مثلا در گذر زمان و در موقعیت هایی مختلف سخن هایی را ابراز کرده و یا حتی رفتارهایی را از ایشان دیده ایم که نسبت به خوش قلبی شان ظنین شده ایم. همیشه در مواجهه با چنین دست انسان هایی، احساسی دوگانه گریبان ما را می گیرد که بخواهیم بشکل کجدار و مریز با ایشان ادامه داده و یا اینکه کلا رابطه ی مزبور را قطع کنیم.

پیرمرد رفتگر (۰۵۱-۰۱۱)

در ردیف کافه های کنار خیابان و اغذیه فروشی های رنگ و وارنگ که شب هنگام اتومبیل ها پارک کرده و افراد مشغول انتخاب خوراکی ها از مِنوها می شوند، شاهد بودم که پیرمردی رفتگر با جدیتی تمام در حال تمیز کردن خیابان بود. نخست به این فکر کردم که چرا یک پیرمرد در این سن و سال لازم است که برای اداره ی معاشش به چنین کار سنگین و طافت فرسایی مشغول باشد و دوم اینکه اکنون بخواهد این چنین برای گرفتن زحمتیانه خود را در مقابل دیگران خوار و خفیف کند.