مسئله ی عادت (۱۱۸-۰۱۰)

درِ جعبه ی ادکلن جدیدم را باز کردم و از بوی فوق العاده ی آن سرمست شدم. لحظاتی با خود گفتم: «چه لذت هایی از این بوی خوش در ماه های پیش رو که نبرم.» اما دقیقا در همان لحظه چشمم به جعبه ی ادکلن قدیمی ام افتاد. ادکلنی که دیگر حتی بویش را احساس نمی کنم. هر وقت آن را استفاده می کنم، دقایقی بعدتر گمان می کنم که اصلا آن را نزده ام. حتی با بو کردن لباس هایم نمی توانم متوجه شوم که آیا عطر را بر تن خود پاشیده ام، یا که خیر و این بی شک نفرین عادت است.

پدال زندگی (۱۱۷-۰۱۰)

من یک محقق جدی هستم. رسالت من نوشتن جملات انگیزشی و یا حتی متن های امیدبخش نیست، اما مادامیکه بشکل هرروزه در سطح جامعه با مردگان متحرک روبرو می شوم، این را وظیفه ی خود می دانم که انسانِ ایرانی را به امید و تلاش در راستای آفرینش یک زیستِ اخلاقی و شاد دعوت کنم.

من و سبدهایم (۰۸۱-۰۱۰)

در جهان سرمایه گذاری زبانزدی وجود دارد که توصیه می کند همه ی تخم مرغ های خود را در یک سبد نگذاریم زیرا که اگر آن سبد به هر دلیلی واژگون شود، آنگاه تمام دارایی های ما از میان خواهد رفت. این زبانزد معروف صرفا به جهان کسب و کار محدود نمی شود. رد پای این آموزه ی شگرف را می توان در تمامی جنبه های زندگی پیدا نمود.

چرخه ی زندگی (۰۷۶-۰۱۰)

در یکی از بوستان های محلی سطح شهر که اغلب برای پیاده روی به آنجا می روم، چند باری است که یک مادر و دختر را ملاقات کرده ام. از چهره و طرز پوشش شان مشخص است که از خانواده های سنتی تهران هستند. سال ها قبل که برای نخستین بار آنان را دیده بودم، مادر جوان تر بنظر می رسید اما دیروز مشاهده کردم که گرد پیری بر چهره اش نشسته است.