قاتلینِ جان (۲۰۴-۰۰۳)

در مقام یک آموزگار، یکی از بدترین احساساتی را که می توان تجربه نمود، بی مهری و ناسپاسی دانش آموزان کودک و نوجوانی است که در قبال آن ها کمترین مضایقه ای روا نداشته ایم.

من خود چند باری این احساس رنج آور را در ارتباط با شاگردان خردسالم که تعدادشان تا بحال در تمامی عمر کاری من به تعداد انگشتان یک دست هم نرسیده است، تجربه کرده ام. وقتی علیرغم تمامی احترام ها و فداکاری ها در حق ایشان، درلحظاتی، سردی وحشتناکی را از سمتشان تجربه می کنیم، آن احساس دهشتناک به ما دست می دهد.

حتی با علم به این قضیه که این ها کودک اند، نادان اند، هیچ ارتباطی خونی و خانوادگی با ما ندارند و شاید بزودی دیگر هرگز آن ها را ملاقات نکنیم، اما باز این احساس ناراحت کننده و سترگ در آن لحظات بی مروتی شان بر ما مستولی می گردد.

من خود آموزگاری بوده ام که هرگز با کودکان ارتباط نداشته و عمده ی دانشجویانم بزرگسال و حتی بزرگتر از خودم بوده اند، اما همان ارتباط محدود که با کودکان باصطلاح نخبه داشته ام، در مواردی برایم بسیار دردآور و رنجور کننده بوده است.

من که این احساس را تجربه کرده ام، دلم حقیقتا به حال پدر و مادرانی می سوزد که عمری، خویش را وقف فرزندان خود کنند و سپس در برابر ایشان اینگونه خوار و خفیف گردند. بنظر من هیچ احساسی دلهره آورتر از این نیست که فرزندان کسی وی را قبول نداشته و علیرغم تلاش های شبانه روزی او، در مقابلش عصیان کنند.

در آن هنگام است که فرد مزبور از درون و برون چنان می شکند که صدای شکستنش تا مدت ها فقط و فقط در گوش خودش طنین انداز خواهد بود. کودکان به مرور زمان همه چیز والدینشان می شوند ولی وقتی والدین روزی روزگاری شاهد هستند که این همه چیزها، پشیزی ارزش انسانی برای ایشان قایل نیستند، تمام ماهیت و هستی خود را از کف می دهند.

واکنش سرد یک کودک غریبه که هزینه ی خدمات تو را می پردازد تا بدین حد تو را خُرد می کند، چه برسد به واکنش تند یک نوجوان همخون که همیشه خدمتکاری بی هزینه و مزد برای وی بوده ای… حقا که کشنده است!!!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.