استعدادهای هرزرفته (۱۵۰-۰۰۳)

دیروز در جمعی از عوام بشکل غافلگیر کننده ای قرار گرفتم. در ابتدا حضور در کنار این دست آدمیان در محفلی که قرار بود در آن جا در باب مسائل عالیه صحبت شود، دردآور بود.

افرادی که عمدتا کاسبین خرده پا بودند و تمایلشان به لذت بردن از زندگی بشکل حیوانی حقیقتا در ذوق من می زد. یکی دو ساعتِ اول جلسه صرف پذیرایی شد و در این برهه شاهد بودم که گروه مزبور لحظه به لحظه رذایل اخلاقی بیشتری از خود بروز می دهند. من با دوستی که اخیرا از انگلستان آمده بود همکلام شده بودم و در عین حال به گفتگوهای سخیف آن ها گوش می دادم. ولی نهایتا اتفاقاتی در محفل افتاد بنحویکه پس از صرف شام به اصرار یکی از دوستان، افراد دیگر دور من جمع شدند و انتظار آن را داشتند که من برایشان سخنرانی کنم.

من بشکل زیرکانه ای بحث را به سمت موضوعاتی چالشی هدایت کردم و در اثر این ترفند، همه ی حضار عامی جمع علاقمند شدند که اظهار وجود کنند… خلاصه ساعات زیادی تا پاس شب را مشغول گفتگو شدیم و من متوجه شدم که عوام ماجرا همگی انسان های بااستعدادی هستند که از بد روزگار چنین سبکی را برای زندگی خود برگزیده اند.

وقتی با آن ها بشکل منطقی گفتگو می کردم، شاهد آن بودم که بسیاری از رای های افراطی خود در ابتدای جلسه را نقض می کردند و می توانستند بشکل شایسته ای از نظرات خود که خیلی هم سطحی نبودند، به دفاع بپردازند. حال که نیک می نگرم، می بینم اعضا محفل دیشب همگی استعدادهای به هدر رفته بودند. من متوجه شدم که عمده ی آدمیان ولو آن هایی که ظاهرهای غلط اندازی دارند، انسان های مستعدی هستند که می توانسته اند بنوبه ی خود شخصیت سرآمدی باشند، اما چه می شود که این استعدادها تا بدین حد هرز می روند؟!

شاید اگر آن ها در کنار خود آموزگاران دلسوزی را یافته بودند که نگاه هایشان را به سمت چیزهای بهتری سوق دهند، آن ها هم اکنون موجوداتی مسخ شده نبودند. موجوداتی که نکبت از سر و رویشان می بارد و آدمی حتی نمی تواند لحظه ای حضورشان را تحمل کند. دیدن استعدادهای نابود شده، غمبار است و از آن غمبارتر اینکه کار چندانی در احیای شایسته ی آن ها شاید دیگر نتوان انجام داد…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.