فاجعه ی خطای حسی (۱۴۳-۰۰۳)

در فیلمی مشاهده کردم که قهرمان داستان که پلیسی فداکار بود، در حین تعقیب و گریز مجرمین در یک مجتمع مسکونی، به اشتباه مادر کودکی شیرخواره را کشت.

پلیس جان بر کف، پس از شنیدن صدای پچ پچی مرموز به سمت درب یک واحد از ساختمان شلیک کرده و ناگهان متوجه صدای گریه ی یک نوزاد می شود. او وقتی در را باز می کند، در کمال ناباوری مشاهده می کند که زن بیچاره را سوراخ سوراخ کرده و صدای پچ پچ مزبور نیز صدای لالایی وی برای آرام کردن کودک خود در آن لحظات پُرالتهاب بوده است.

پلیس بینوا پس از رویارویی با این فاجعه ی دردناک آنچنان دچار کرختی روانی می شود که دیگر یارای دفاع از خویشتن را نداشته و خود را بشکل عامدانه ای در معرض گلوله ی مهاجمین قرار می دهد تا اینکه از خود انتقام گرفته باشد، زیرا احتمالا دیگر جرات رویارویی با وجدان خویش را نداشته است.

در زندگی پیش می آید که همچون وقایع فوق، در اثر خطاهای حسی فاجعه ای سر می زند: پلیسی صدای لالایی یک زن وحشت زده را با پچ پچ مجرمین اشتباه گرفته و به او شلیک می کند. پدری متعصب پس از کتک زدن وحشیانه ی دختر جوان خود، متوجه می شود که شاخه گل درون کیف او، مزین به جمله ی “پدر مهربانم، دوستت دارم!” است و او به اشتباه فکر می کرده که دخترش بدون اطلاع او درگیر روابط عاطفی شده است.

فردی پس از متهم کردن دوست خود به دزدی و گشتن کیف او متوجه می شود که پولش را در خانه جا گذاشته است و زنی در اثر سوء ظن به همسر خود در رابطه با خیانت و پس از افشاء گری نسبت به اعمال هوسرانه ی وی در مقابل هر فرد دوست و غریبه ای، متوجه می شود که همسر او طبق قراری با یک خیریه، مجبور بوده که دقایقی در روز با کودکان عقب مانده ی ذهنی تلفنی صحبت کند و البته هزاران مورد مشابه دیگر…

تمامی این دست اتفاقات دردآور همچون سکانس فوق الذکر از یک خطای حسی نشات گرفته اند و از این جهت همه را می توان در یک رسته از اشتباهات قرار داد، اما تنها تفاوتشان با آن پلیس قهرمان در این است که شخصیت ها شانس تیر خوردن ارادی برای انتقام گرفتن از خود را نخواهند داشت و شاید مجبور باشند که بر خلاف او، با دادگاه وجدان خود روبرو شوند…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.