گربه ی سیاه می رقصد! (۱۱۴-۰۰۳)

* پرده ی نخست) ف. به ظن خود اضافه وزن دارد. بعد از کلی به چالش کشیدن خویش، دل را به دریا زده و عازم باشگاه می شود. روز اول را کاملا پرانرژی تمرین می کند. حتی ماهیچه های پشت بازوی وی بیرون می زنند. از بازوی خود عکس می گیرد و آن را با دیگران به اشتراک می گذارد. همین تشویق ها باعث می شود که روز دوم را نیز تجربه کند. نتایج درخشان جلسه ی اول سبب ساز این می شوند که وی بی وقفه تمرین کرده و وزنه بزند. اما ناگهان حال وی خراب شده و دیگران را به یاری می طلبد.

* پرده ی دوم) ف. نگران ظاهر خود است. در رابطه با دغدغه های شخصی خویش در این زمینه با یکی از دوستان چندین و چند ساله ی خود به درد و دل مشغول می شود. از رویاهای خویش در بابِ ظاهر ایده آل با رفیق شفیق خود سر صحبت را باز کرده و لحظاتی گمان می کند که از بار سنگین روی شانه های خود خلاص شده است. چندی نمی گذرد که رابطه ی این دو دوست به هم می خورد و رفیق نمای خائن، اسرار او را نقش بر آب می کند. دوست خاطی، اندام وی را در کاریکاتوری همچون گلابی ترسیم کرده و در فضای مجازی با تمامی گروه دوستان به اشتراک می گذارد و ف. نیز از درون فرو می پاشد.

* پرده ی سوم) ف. چند وقتی است که در انجام یک سری امور اداریِ مربوط به اسناد و مدارک شخصی اش، امروز و فردا می کند. پدر ف. نگران وی است و مداوما به او گوشزد می کند که پشت قضیه را گرفته و آن را به سرانجام رساند. ف. نیز که از شماتت های پدر در این زمینه خسته شده است، کمر همت بسته و تمامی روندهای اداری و بروکراتیک لازمه را با کامیابی تمام به پایان می رساند و اسنادِ مرتبط با اتمام موفقیت آمیز امور را با ذوق جمع آوری کرده و به پدر نشان می دهد. پدر اما با طعنه ای تلخ می گوید: “به مادرت بگو برایت اسفند در آب بریزد…”

* پرده ی چهارم) ف. از یک مدرسه ی خوب به خطا سر از یک مدرسه ی بد در می آورد. در فضای جدید با یاغی هایی مواجه می شود که هر از چندگاهی وی را انگولک می کنند. ف. که در مدرسه ی قبلی برای خود یلی بلامنازع بوده است، لازم می بیند که حریفان را یکی یکی از میدان به در کند. از اینرو، با ۲۵ نفر از ۳۰ نفر آن ها جنگیده و کتک کاری می کند. مشاور مدرسه پس از یک جلسه گفتگو با ف.، برای ختم کردن قائله، روزی در غیاب او به کلاس آمده و می گوید: “بچه های عزیز! لطفا ف. را درک کنید. او قاطی دارد. با وی دعوا نکنید…”

* پرده ی پنجم) ف. رویای به راه انداختن یک کسب و کار موفق را دارد. عمویش ملقب به م. پلیکان، کاسب موفقی است. ف. چند صباحی نزد وی کار می کند تا فوت و فن کار را بلد شود. پس از مدتی به تمام جوانب کار اشراف پیدا کرده و نهایتا قرار می شود که با عمویش شراکت کند. از طرفی، دانشجو بودن می طلبد که روزهایی را مرخصی بگیرد و خوشبختانه در ابتدا با وی موافقت می شود. از طرف دیگر، بودن دایمی در فضای کسب و کار برای وی که جوان پر جنب و جوشی است، کار سختی به نظر می آید. همه ی این ها دست به دست هم داده تا که ف. کنترل خود را بر روی کاسبی از دست بدهد. پلیکان نهایتا به وی می گوید: “بین اینجا و دانشگاه یکی را انتخاب کن!” ف. به نشانه ی قهر از عمویش جدا شده و رویای شراکت را نیز فراموش می کند.

* پرده ی آخر) ف. می خواهد انگلیسی یاد بگیرد. انگیزه در نهاد وی فوران می زند. با یکی از دوستان خود که آموزگار این رشته است، برای عصرهای یکشنبه برنامه ریزی کرده و سر کلاس ها حاضر می شود. چند جلسه ی اول را به خوبی در جلسات شرکت کرده و با پشتکار، تمامی تمرین ها و تکالیفش را به انجام می رساند. اما بعد از چند هفته، فشار انجام تکالیفِ دوره، او را فرسوده می کند. کم کم یکی در میان در کلاس ها حاضر می شود. نهایتا چیزی در حدود دو ماه غیبت می کند و زمانی که در کنار دوستِ آموزگار خود است، از زبان وی خطاب به دانشجو دیگری می شنود: “من یکشنبه راس ساعت ۵:۴۵ دقیقه، شما را خواهم دید!”

ژانر زندگی چیست؟! ارسطو بر این باور بود که کمدی نمایش رذالت های آدمی است. ما به کمبودها و کاستی های خود و دیگران می خندیم. تمامی رذالت ها در جمع تحقق می یابند و اگر جمعی نباشد، رذالت آدمی در حق ناآدمی بی معناست. پس شاید بتوان بر این باور بود که این جمع و در تمامیت خود اجتماع است که آدمی را به رذالت می کشد. هر یک از پرده های زندگی ف. می توانند، لبخند را بر لب ما بیاورند. ما شاید شکم خود را گرفته و به این روایت ها بخندیم، اما در دل همین خنده ها، جوانه ی تلخی رشد و نمو می یابد. جوانه ای که بعدها به درخت تلخ میوه ای مبدل می گردد و در دل هر خنده ای، زهر خود را می چکاند. میوه ی این درخت سیاه است و تلخی آن از رنگش تیره تر!

زندگی چیزی جز یک کمدی سیاه نیست. خنده بر رذایل شخصی، خانوادگی، بستگان، دوستان و آشنایان! ف. در تمامی این پرده ها، بنوعی قربانی موقعیت ها می شود. موقعیت هایی ساخته شده از بیشمار فاکتور اثرگذار، فاکتورهایی که فقط و فقط پس از اثر کردن و منحرف نمودنِ جریان قابل رویت می گردند! از اینرو، نه این ف. و نه هیچ ف. دیگری قدرت پیش بینی آن ها را ندارد؛ اما گویا همگان توقع دارند که او بتواند چیزهای نادیدنی را ببیند و قبل از آنکه حادثه ای رخ دهد، جلوی آن را بگیرد.

اگر من بخواهم کاراکتر ف. را بپرورانم، می بایست وی را آدمی با توانایی خندیدن در حین گریستن توصیف کنم. تنها به همین طریق ساده می توان از چنگ کارگردان چنین تئاتری جان سالم به در برد. وقتی پرده های زندگی ف. را تماشا می کنم، متوجه می شوم که گویا ما همه ف.یم. ف.هایی که همواره قربانی رذالت های دیگران شده و نهایتا اسباب خنده ی آن را فراهم می آوریم. اگر آن ها می توانند به سیاهی ها بخندند، ما چرا نتوانیم؟! پس چرا ما ف.ها، قهقه ی خود را نثار این جمع رقصاننده ی گربه های سیاه نکنیم؟! چرا؟!

3 دیدگاه برای “گربه ی سیاه می رقصد! (۱۱۴-۰۰۳)

  1. سلام.
    دیداد عزیز،متن زیباییست و پر از احساس های نابیست که میان دوستان خوب جریان دارد.
    با تشکر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.