اَشکالی از حیات (۱۹۵-۰۰۳)

“ما همه انسان ها اَشکالی از حیات هستیم. یک سگ نیز شکلی از حیات است. یک گربه، یک ماهی و یا یک کرم خاکی نیز همه همین طور! حیات بر نوعی تعادل ذاتی استوار است. تعادلی بین بی نظمی بیرونی و نظم درونی. این حیات (این تعادل) همه همان چیزی است که ما با آن سر و کار داریم.

شکل های حیات همچون حباب هایی در این پهنه ی بی حیاتی در حال آمد و شد هستند. ترافیکی از حیات در جهانِ بی حیات روان است و آنچه که هست، همه همین شکلی است و دیگر هیچ. درست و نادرست واژگانی توخالی هستند. هر چیز درستی به درصدی نادرست و هر چیز نادرستی نیز به درصدی درست است. درست فردی آن چیزی است که تعادل من در گرو آن باشد و درست جمعی نیز متضمن تعادل جمع است. هر فکریه ای تا آنجایی درست است که کمک رسان به تعادل حیات ما باشد

تعادل جویی غایت زیست بشر است. تعادلی که هر لحظه خود را از دست داده و از نو می یابد. تعادلی که به مجرد از بین رفتن، خود را در سطح بالاتری خواهد یافت. این تعادل مادامیکه حیات موضوعیت داشته و مدنظر است، هستی می یابد و با تداوم حفظ خود در ابعادی بالاتر و بالاتر، استمرار حیات را رقم می زند.

هر چیز بر هم زننده ی تعادل حاکم بر حیات، تهدیدگر زندگی است و زندگی نهایتا در جایی پایان می پذیرد که تعادل از بین رفته باشد. مرگ همان رخت بربستن تعادل از زندگی است و دغدغه ی درستی و یا نادرستی چیزها نبایست که نابودگر این تعادل و بتبع آن نابودگر زندگی باشد. درستی یا نادرستی چیزها زیرمجموعه ی حیات است و آنچه که حیات را به خطر اندازد، نامتعادل و ضرورتا نادرست است.”

این مقدمه ی طولانی نسبت به طول این نوشتار و نتیجه گیری مختصرش، حاکی از اهمیت تعادل در بستره ی زندگی و ساحت اندیشه هاست. افراد به خیالِ خود نخبه ای را دیده ام که مثلا ادعا می کنند “من پوچ انگار هستم و پوچ انگاری حقیقت غایی این جهان است!!!” من در جواب آن ها می گویم: پوچ انگاری تا آنجایی صحیح است که به تعادل ما مددرسان باشد. پوچ انگاری تا آنجایی صحیح است که مخل سایر جنبه های زندگی ما نباشد. قطعا برای آنکس که زندگی خود را بنحوی بی ملاحظه وقف تحصیل مادیات نموده است، پوچ انگاری کارگشاست. پوچ انگاری برای وی راه نجاتی است بجهت بهره مندی از سایر جنبه های زندگی، اما برای یک محقق عرصه های دانش و یا یک هنرمند مستعد، پوچ انگاری آفتی کُشنده است.

من می خواهم از تمثیل دارو در این مجال بهره گیرم. دارو برای یک انسان سالم چیزی جز سم نیست اما برای آن کس که به دردی مبتلاست، حقیقتا درمان است. دارو به خودی خود نه خوب است و نه بد، این ظرف استعمال داروست که خوبی و یا بدی آن را رقم می زند. پوچ انگاری برای کسی داروست و برای کسِ دیگری سم! هر چیز دیگری نیز همین طور است. آرمان گرایی هم داروست و هم سم. آموزه های اخلاقی برای کسی حکمی شفابخش دارد اما برای کس دیگری مسله ای هولناک و کشنده است…

هیچ چیزی مطلقا صحیح و یا غلط نیست. می بایست درستی و یا نادرستی چیزها را مدیریت کرد. می بایست فهمید که هر چیز خوبی تا چه میزان برای ما خوب است و بدی های آن چیز خوب از کجا آغازیده و در کجا به پایان می رسند. یک چیز یکسان در ظرف الف خوب و در ظرف ب بد است، پس آن چیز ثابت هم خوب است و هم بد و چیزی که اینگونه هم خوب باشد و هم بد، بهتر است که گفته شود نه خوب است و نه بد. توصیه ی من در پایان این نوشتار “مطلق اندیشی در باب حقیقت را به کناری افکندن” است! هر چیزی را در اِشِل خود درست و یا نادرست قلمداد کنید.

زندگی را پای چیزی از دست ندهید. برای تعادل زندگی خود بکوشید و حاضر باشید که از درست ترین چیزها، هر زمان که تمامیت تعادلی این شکل از حیات را به خطر انداختند، دست بکشید. در را به روی اصطلاحا نادرست ترین چیزها هر زمان که فکر کردید می توانند متعادل کننده ی این هستی خُرد باشند، بگشائید و مطمئن باشید که بد و خوب مطلق در سایه ی تعادل رنگ خواهند باخت…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.