قدرت هنر ادبی – داستانی (۱۹۴-۰۰۳)

آنانی که می اندیشند، دست به قلم شده و اندیشه های خود را مکتوب می کنند. سبک های متفاوتی برای این کتابت اندیشه ها می توان متصور شد.

یکی راه داستان نویسی را پیش گرفته و رمان و نمایشنامه می نویسد، یکی دیگر به نوشتن متون واقع بینانه پرداخته و نوشتارهایی با سبک نگارش علمی به دست می دهد، کسانی طنزنویس شده و عده ای دیگر نیز خاطره و سفرنامه می نویسند تا افکار خود را مکتوب کرده و بدین طریق تاثیری را که به دنبال آن بوده اند، بر جای گذارند. از تمامی گونه های فوق، شاید سبک ادبیات داستانی این فرصت را برای نویسنده مهیا سازد که به بیشترین میزان ممکن واریته های فکری خود را متجسد ساخته و در اثر خویش بروز دهد.

ما نویسندگان معمولا آنقدر جرات نداریم که تمامی آنچه را که به فکرمان خطور می کند، از زبان خود نگارش کنیم. اگر فردی نوشتارنویس که موضوعات اجتماعی را دستمایه ی کارهای خویش می سازد، بخواهد به مسئله ای مذموم و نکوهیده اشاره کند، معمولا تلاش خواهد کرد که از بیان تجربیات شخصی خویش در کار خود امتناع ورزیده و پدیده ی مزبور را از یک نگرگاه بی طرف مورد واکاوی قرار دهد. این ملاحظات عمدتا سبب می شوند که ایشان نتواند براحتی جان مطلب را بیان کرده و نظر مخاطب را به سمت مسئله ی مربوطه جلب نماید.

نوشتارنویسان همواره این دغدغه را دارند که در نزد مخاطب مورد داوری قرار گیرند و می ترسند که موضوع مورد نقدشان به اشتباه به خودشان نسبت داده شود، اما در ادبیات داستانی اینگونه نیست. برای ادیبِ داستان نویس بسیار راحت است که شخصیتی خیالی را خلق کرده و خصلت های مربوطه را برای وی بتراشد. هنر (بویژه شق ادبی آن) سرای تخیل است. داستان نویس با تخیل خود چهره هایی را می آفریند و آن ها را به شخصیت های سفید، سیاه، خاکستری و غیره تقسیم می کند، آنگاه هر آنچه را که دل تنگ وی اقتضا می کند، به ایشان نسبت داده و خود را ماورای قضاوت مخاطب قرار می دهد.

اگر داستان نویسی شخصیتی بغایت منفی و سیاه خلق کند و سپس بتوسط وی بدترین کارهای قابل تصور را رقم بزند، کمترین شائبه ای دال بر اینکه نویسنده ی ماجرا خود شخصیتا تمایلاتی این چنینی دارد، بر وی مترتب نیست، اما همانطور که پیشتر گفتم؛ اگر نوشتارنویسی از مسئله ای دفاع کند، همگان وی را متهم به همان مسئله کرده و خود را در جایگاهی قرار می دهند که او را تخطئه نمایند.

ما هرگز داستایوفسکی را بخاطر خلق شخصیت هایی مخوف نکوهش نمی کنیم بلکه برعکس وی را می ستائیم از آن جهت که با چنین اهریمنانی توانسته است نظر ما را به سمت و سویی بهتر سوق دهد. اما مثلا همگان خود را بر حق می دانند که از برتراند راسل بخاطر نوشته های سیاسی متقدم اش انتقاد منفی کنند زیرا در آن ها حکومت دیکتاتوری جماهیر شوروی در آغاز قرن بیستم چونان یک مدینه ی فاضله ستوده شده است.

این موارد بهمراه بیشمار مورد این چنینی دیگر نشان می دهند که اندیشه ای اگر در شکل ادبی – داستانی ارایه گردد چونان سپری بلا برای نویسنده ی آن تلقی خواهد شد. البته لازم به ذکر است که هنرمند هرگز از اثر ادبی خود جدا نیست و این بدآن معناست که وی به درجات زیادی خود را در کار هنری خویش منعکس می کند. او شیره ی جان خود را به خورد کار هنری خویش داده و بدین خاطر است که با تحلیل اثر می توان به شخصیت هنرمند پی برد.

علاوه بر این موضوع، ما معمولا می توانیم نویسندگان کارهای صرفا ادبی را نیز بر اساس نتیجه گیری های نوشته هایشان نقد کنیم و این یعنی اینکه حتی نویسنده ی یک کار تخیلی هم از گزند انتقادات اخلاقی در امان نیست (مشخصا مونترلان بخاطر تِم زن ستیزانه ی کارهایش به باد انتقاد گرفته می شود اگرچه تمامی شخصیت های کتاب هایش افرادی تخیلی هستند).

اما باز با عنایت به تمامی این موارد، نویسندگان کارهای ادبی – داستانی شانس بیشتری برای پروردن اندیشه های خود و ارایه ی آن ها از خلال نوشته های خویش خواهند داشت و این مسئله از اساس مقوله ی مبارکی است. قدرت هنر ادبیات داستانی در همین مسئله ریشه دارد. ما قادر خواهیم بود که جهان هایی بیآفرینیم و آن ها را در تقابل با جهان واقعی اما معمولی قرار داده و بدین ترتیب سخنانی را انتقال دهیم که مظروف هیچ ظرف دیگری نخواهند شد…

یک دیدگاه برای “قدرت هنر ادبی – داستانی (۱۹۴-۰۰۳)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.