آن تغییر معهود (۱۱۲-۰۱۱)

همه ی ما به خطا تحت تاثیر خاطرات دوران کودکی که در آن دوران یک سال تحصیلی برای ما همچون یک عمر به درازا می انجامید، گمان می کنیم که خیلی وقت داریم اما این پارادوکس به زودی همه ی ما را غافلگیر خواهد کرد که «به ناگاه خیلی زود دیر می شود.»

در دوران کودکی به یاد می آورم که پیران به ما گوشزد می کردند که قدر تک تک لحظات زندگی را دانسته و از جوانی خود بهره ببریم زیرا که عمر گران در چشم برهم زدنی می گذرد. من در هفت سالگی خود را با یک پیرمرد هفتاد ساله مقایسه می کردم و چون هر کسی در هر سنی گمان می کند که سنش طولانی است (و این از آن جهت است که تمامی تجربیات ما در همان بازه ی زمانی سپری شده رقم خورده است)، سن او را بر سن خود تقسیم می کردم و می گفتم که او ده برابر تمامی این زندگی من عمر کرده است، پس چگونه ادعا می کند که عمر آدمی زود می گذرد.

ده برابر تمامی این سال های زندگی من که من در آن راه رفتن یاد گرفته، حرف زدن آموخته ام، خورده ام، خوابیده ام، رفته ام، آمده ام و از یک کودک شیرخواره به یک دانش آموز با سواد خواندن و نوشتن مبدل شده ام! با خود می گفتم که او غلو می کند. اما هم اکنون که نصف سن یک پیرمرد هفتاد ساله را دارم، به او کاملا حق می دهم.

زندگی از آغاز میانسالی بر دور تند می افتد و این از آن جهت است که ما به آن درجه ای از تجربه رسیده ایم که دنیا چیز چندانی برای شگفت زده کردن ما ندارد و وقتی ما هیجان زده نمی شویم، آنگاه روزها فرقی با هم نکرده و خاطره ای ساخته نمی شود و بی شک طول زندگی ما نیز همان تعدد خاطرات ماست.

یک سالِ یک کودک هفت ساله به اندازه ی ده سالِ یک پیر هفتاد ساله طولانی به نظر می رسد؛ پس همان پارادوکس معروف که «به ناگاه زود دیر می شود.» ما وقت چندانی نداریم و دردا که از سنی به بعد کار چندانی نیز از دست ما برای تغییر احوالات زندگی بر نخواهد آمد، پس هرچه سریعتر آن تغییر معهود را عملی کنیم.

۱۲۶۲۹

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.