معنی درد، رنج و غم (۱۰۵-۰۱۱)

زندگی بنا بر ذات حقیقی اش آبستن درد، رنج و غم است. همه ی ما (بلااستثناء) بر مدار دردها، رنج ها و غم ها زندگی می کنیم. این سه پایه حضور دارند تا ما بر سر آن ها رفته و قدبلندتر شویم و اگر روزی دستمان به خوشی، آرامش و شادی (ولو لحظه ای و اندک) رسید، آنگاه قدر این سه گانه ی بی قیمت را بیشتر و بیشتر بدانیم.

ما درد می کشیم، ما رنج می بریم و ما غمگین می شویم و از سر این رخدادها دوباره و دوباره دردمندتر، رنجورتر و غمگین تر خواهیم شد و این دیگر رویداد غلطی است. ما نبایستی که از بابت درد خود درد بکشیم. ما نبایستی که از بابت رنج خود رنجور شویم و ما نبایستی که از جهت غم خود غمگین شویم.

اجازه دهیم که احساسات ما در پیرامون احساساتمان خنثی باشد. درد، رنج و غم اصالت دارند اما دردمندی از سر درد، رنجوری از سر رنج و غمگینی از سر غم همانا تشدید این احساسات و بزرگ تر کردن آن ها از آن چیزی است که واقعا هستند. ما موجوداتی به دنبال معنا هستیم. مغز ما از نظر تکاملی ما را به مجموعه ی ذهن – روانی مجهز ساخته است که بدون معنا امکان نیل به خوشی، آرامش و شادی را ندارد.

معنا کلید خوشبختی است و انسان همواره به دنبال این کلید برای گشودن قفل زندگی بوده است. اگر اساس زندگی درد، رنج و غم است و اگر غایات زندگی انسان کشف و یا بهتر است بگویم که ساختن معنا برای زندگی باشد، آنگاه ما برای زندگی کردن شایسته است که برای درد، رنج و غم خود معنایی دست و پا کنیم. اگر معنای زندگی خود را از این سه پایه ی اخلاق بشری بستانیم، آنگاه تحمل آن ها برای ما راحت تر است.

آنگاه با سوار شدن بر این سه پایه، یحتمل، دستِ ما کودکانِ این جهانی به سر طاقچه ی اطاق زندگی برسد و ما آن شیرینی درون ظرف زندگی را قایمکی ربوده و مزه مزه کنیم.

۱۲۶۲۲

یک دیدگاه برای “معنی درد، رنج و غم (۱۰۵-۰۱۱)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *