پسربچه (۱۰۳-۰۱۱)

یکی از دوستان در حال جدایی از همسر خود است. او یک پسربچه ی سه ساله دارد و به احتمال زیاد حضانت فرزند را خودش بر عهده خواهد گرفت. از نظر مالی وضعیت مناسبی دارد اما هیچ کس و فامیلی در این کشور نداشته و به درجاتی نیز از افسردگی مزمن رنج می برد. در این گیر و دار جدایی از من خواست که دو، سه روزی صبح و بعدازظهر به خانه شان رفته و از پسرش نگهداری کنم تا او بتواند به کارهای دادگاهی اش برسد.

من اگرچه کلی برنامه ی ریز و درشت داشتم اما قبول کردم که مراقب فرزندش باشم با این شرط که کتاب ها و تشکیلات خود را نیز با خود برده و برخی از کارهایم را با وسایل او انجام دهم. همه چیز اعم از خوراکی ها و غیره آماده بود و من فقط مسئولیت بودن در منزل را داشتم و نه هیچ چیز دیگری.

از روز نخستِ مواجهه با این کودک بانمک (که در ابتدا از من خجالت می کشید) بغض بدی به گلوی من چنگ می زد که چرا چنین رویداد تلخی در شُرُف رخ دادن است. پسرک بینوا بی خبر از همه جا احتمالا تا چند وقت دیگر مادر را نخواهد دید. از دور به او نگاه می کردم که چگونه در تنهایی با شلوار نخی گُل گُلی با ماشین های پلاستیکی بر روی موکت ویراژ می داد.

چون خود از یک سالگی حرف زدن بلد بوده ام، یکی، دو باری تلاش کردم که با او حرف بزنم اما اصلا متوجه حرف های من نمی شد. از او پرسیدم که «نظرت درباره ی زندگی چیست؟» نگاهی کرد و گفت «چیست؟!» هیچ دیالوگی بین ما رد و بدل نمی شد. من زبان کودکان را بلد نیستم. پدرش خوب با او صحبت می کند. حرف همدیگر را به خوبی می فهمند اما من هیچ رقمه طرف حساب کودکان نیستم.

مثل یک موجود بی دفاع و بی پناه بود، با گوش هایی نرم و قرمز. چند باری به نشانه ی شوخی به گوش هایش سیخونک زدم. خندید. با خود گفتم که این رنج تازه آغاز راه اوست. ما هم احتمالا در سه سالگی به نادانی او بودیم. دنیا درس های زیادی به ما داده است. بزودی آموزگار او نیز خواهد بود.

۱۲۶۲۰

یک دیدگاه برای “پسربچه (۱۰۳-۰۱۱)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *