سرباز پاکوفته (۰۸۷-۰۱۱)

یک راننده ی مسافرکش درون شهری که از مشکلات شخصی و شخصیتی عدیده ای رنج می برد، سر راه من سبز شده و با اشتباه رساندن من به مقصدم (که البته بهتر است بگویم با نرساندن من به مقصدم) موجبات دلخوری مرا فراهم کرد، اما بلافاصله دست پیش را گرفته که پس نیفتد و شروع کرد به ابراز خشم و عصبانیت نابجا و کلی بد و بیراه که چِه و چِه…

وقتی از این موقعیت ناخوشایند فاصله گرفتم و در جایی نشسته و مشغول افکار خود بودم و ضمن این مشغولیت ناراحتی می کشیدم، ناگهان دیدم که جوانی با لباس سربازان وظیفه لنگ لنگان در حال نزدیک شدن به من است. کیف و وسایلم را از صندلی کناری برداشتم تا که ایشان بتواند لَختی نشسته و استراحت کند. به شوخی به او گفتم که آیا در کارزار جنگ تیر به پایت اصابت کرده است؟

او خندید و ماجرای پایش را برایم تعریف کرد که القصه: جوان بیست ساله که قهرمان ورزشی بوده است در دوره ی آموزشی خدمت نظام پایش در اثر سانحه ای زخم شده و بعلت نبود بهداشت کافی در آسایشگاه متاسفانه رخم عفونی شده و این عفونت به خون و استخوان های او تسری پیدا کرده و حالا پس از ماه ها مصرف آنتی بیوتیک ها و بستری شدن های مداوم (ضمن دچار شدن به مقاومت دارویی به آنتی بیوتیک ها) تصمیم بر آن است که پایش قطع شود.

زردی و زاری و غم از چهره اش می ریخت. فکرش را بکنید! خدمت سربازی، رنج غربت و مصیبت بیماری. هرکدام از این ها خودش یک معضل جدی است، چه برسد به مجموعه ی آن ها.

پسرک بینوای غیرتهرانی با پای علیل، خود را می کشید و به تنهایی قرار بود که برود در کی از پَرت ترین نقاط تهران به دیدار یک فامیل دور تا چند روزی پیش آن ها بماند و سپس مراحل مواجهه با قطع پا را طی کند. خانواده ی بی بضاعتش نیز در شهری دیگر از احوالات او بی خبرند و کاری نیز از دستشان ساخته نیست. بخارات تب و تعفن از لباس هایش در آن بعدازظهر تابستانی به مشامم می رسید.

مصیبت راننده تاکسی را کلا از یاد بردم.

۱۲۶۰۲

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *