افسوس پیران (۰۷۳-۰۱۱)

دیروز که برای پیاده روی به بوستان محلی رفته بودم تصادفا با پیرمردی ۸۱ ساله آشنا شدم که بسیار خوش بیان و دوست داشتنی بود. او که از راه رفتن خسته شده بود در کنار من بر روی نیمکت فلزی پارک نشست تا که نفسی تازه کند. صحبت هایی عمومی رد و بدل شد و سپس خودش داوطلبانه شروع کرد به تعریف نمودن ماجراهایی از زندگی شخصی اش.

من بعد از دقایقی گفتگو از وی پرسیدم که «۸۱ سالگی چه احساسی دارد؟» پیرمرد اندکی فکر کرد و ضمن خیس شدن چشمانش، نفسی بیرون داد و گفت: «افسوس و فقط افسوس». از او سوال کردم که مهمترین افسوس های زندگی اش چیست. او که فرد خوش بیان، دقیق و حواس جمع و بسیار باهوش و خوش حافظه بود، با اندکی تامل سه افسوس مهم زندگی اش را لیست وار برای من بازگو کرد:

یک) یا اصلا ازدواج نمی کردم و یا در ازدواج خود بیشتر دقت می کردم تا کسی نصیب من شود که مرا درک کند.

دو) فرزندان کمتری می داشتم (البته وی ۴ فرزند بیشتر نداشت که دو تا از آنها ایران و دو تای دیگر در خارج از کشور زندگی می کردند و من شخصا بر این باورم که ۴ فرزند برای نسل او جزء خانواده های کم جمعیت تلقی می شد، اما خودش بر این باور بود که داشتن دو فرزند بیشتر عاقلانه نیست.

و سه) قدر سلامتی خود را بیشتر می دانستم و از بابت کار زیاد به خود فشار نمی آوردم تا اینکه هم اکنون سال ها مریض نباشم.

پیرمرد یک ساعتی مهمان من بود و نهایتا خسته شد و رفت اما آنچه که از این گفتگو برای من باقی ماند این بود که همه ی ما دیر یا زود از بابت خطاهای خود در گذشته افسوس خواهیم خورد و این افسوس ها در دوران کهنسالی ما که نگاهمان تماما ناظر به گذشته است، بیشتر و بیشتر خواهد بود؛ پس اگر از جوانی و یا میانسالی بر نفرین افسوس ها چیره نشویم تا به آخر آنها را با خود حمل خواهیم کرد. تا دیر نشده، دست بجنباینم.

۱۲۵۸۸

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *