دانا نمی داند (۰۷۰-۰۱۱)

در باب تکینگی دانایی

در حرکت بر روی محیط یک دایره، بطور اعجاب انگیزی نقطه ی آغازین حرکت ما همان نقطه ی پایانی است: نقطه ی آغازین منطبق بر نقطه ی پایانی است. در اینجا ما با یک پارادوکس مواجه هستیم: آغاز = پایان. این پارادوکس را در جنبه های بسیار زیادی از فکر و زندگی انسان می توان دید.

هنگامیکه عشق بسادگی به نفرت مبدل می شود. آنکسی که را که عاشقانه دوست داریم، همان کسی در می یابیم که بالاترین پتانسیل برای متنفر شدن از وی را داریم زیرا که انتظار بالایی از او در سر پرورانده ایم. در جریان شب و روز نیز این پارادوکس دوباره رخ می دهد. تاریک ترین لحظه ی شب، همان لحظه ی آغاز روشنایی است.

در نمودارهای ریاضیاتی مرتبط با منحنی ها نیز به همین شکل است. نقطه ی عطف از اساس پارادوکسیکال است. نقطه ی مبدا محور مختصات نیز همین طور. نقطه ای با پایین ترین عرض از مبدا که آغاز حرکت دگرگونه ای می شود. این جریان در فکر آدمی نیز خود را بخوبی نشان می دهد.

در دانش های ترکیبی (یعنی آن دسته دانش هایی که به شناخت جهان عینی مبادرت می ورزند) نقطه ی دانایی ما دقیقا منطبق بر نقطه ی نادانی ماست. اسم این وضعیت را من «پارادوکس دی داد» گذاشته ام. پارادوکسی که با ایده ی عدم قطعیت هایزنبرگ در جهان فیزیکی نیز کاملا همنوایی دارد.

ما هرچقدر دقیق تر برای دانستن جایگاه مکانی یک ذره ی بنیادین اقدام و اراده کنیم، بیشتر زمان مرتبط با این بودن را در آن نقطه ی خاص از کف می دهیم و هرچقدر دقیق تر زمان را دنبال کنیم، مکان را از دست خواهیم داد. در دل این مسئله نوعی کیفیت پارادوکسیکال در ارتباط با مسئله ی قطعیت و دقت نهفته است.

در تک تک الکترون های موجود در جریان ها و شار الکتریکی مغز ما نیز، قضیه به همین منوال است. هیچگونه قطعیتی در فکر بشر نسبت به جهان در پروسه ی شناخت وجود ندارد و این همان پارادوکس دی داد است.

من این پارادوکس را بشکل زیر صورتبندی می کنم: اگر «الف» (بشکل قطعی) «ب» را می داند، آنگاه «الف» (قطعا) «ب» را نمی داند.

پارادوکس دی داد

این پارادوکس بشکل غیرصوری یعنی اینکه «دانا نمی داند». این پارادوکس همان چیزی است که نظریه ی ابطال پذیری کارل پوپر از دل آن زاده می شود. هر نظریه ی علمی (دانش ترکیبی) لازم است که ابطال پذیر باشد یعنی این کیفیت را داشته باشد که بتوان نادرستی اش را آزموده و آن را ابطال کرد. یعنی نظریه در همان ابتدا مرده به دنیا می آید زیرا که عمر کوتاهش دال بر این است که دانایی نمی تواند همیشگی باشد. دانایی ما را به نادانی (نسبت به چیزهای جدیدتر) سوق می دهد.

من پیشتر بارها و بارها در جای جای نظریات خود به این مسئله اشاره کرده بودم که منطق غایی بشر (بعلت وجود لایه ی ذهن چونان یکی از لایه های مظروفِ ظرفِ روان) همواره از لایه ی روان متاثر بوده و این لایه (ارتباط) برخلاف نظر منطق دانان کلاسیک یک تجلی پارادوکس دوست است و این پارادوکس همانطور که در ابتدای این مقاله اشاره کردم، هسته ی اولیه ی تمامی تفکرات انسان در باب جهان است. هر فکری نقیض خود را در دل خود حمل کرده و حرکتش به سمت فکر بعدی در اثر دیالکتیک مستتر بین این دو بُن پاره ی متضاد و نقیض است.

از این روست که تمامی دانش ما نسبت به جهان یک دانش نسبی است و هرگز هیچگونه قطعیتی ندرد و این یعنی اینکه اگر فکر ما به قطعیت در باب مسئله ای نایل آید، آنگاه آن فکر انطباقی بر آن مسئله ندارد. ما می دانیم که نمی دانیم (اگر دانا شویم). دانش قطعی در باب جهان یک فکر اشتباه است و این ها همه ریشه در «عدم قطعیتِ فکر انسان در ارتباط با مسئله ی جهان» دارد.

۱۲۵۸۵ – ۱۲۵۸۴

یک دیدگاه برای “دانا نمی داند (۰۷۰-۰۱۱)

  1. درودها بر شما استاد دی‌داد و بر قلم شما
    از خواندن این مقاله و از آشنا شدن با این پارادوکس به این صورت نهایت شادی بر دل من نشست. آن شادی که در آموختن همیشه بوده و هست.
    بسیار جذاب بود و آموزنده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *