پروانه در بهشت (۰۵۶-۰۱۱)

چند روزی است که پروانه ها به شهر تهران هجوم آورده اند و حقیقتا چه چیزی جذاب تر از هجوم پروانه ها. همگی شان از گونه ای زردرنگ و خالخالی هستند که برای شخص من حس نوستالژیک عمیقی به همراه دارند. در کودکی این قسم پروانه ها را کمتر از نزدیک می دیدم، بلکه بیشتر در ویدئوهایی مرتبط با طبیعت و یا در فیلم ها. نه خیلی بزرگ هستند و نه خیلی کوچک و شاید از نظر مثالین دقیقا همان چیزی باشند که از پروانه انتظار داریم.

از پنجره که به بیرون نگاه می کنم، پرواز آن ها حتی در ارتفاعات شهر مشهود است. گاهی تکی پرواز کرده، گاهی یکی به دنبال آن دیگری رهسپار است و گاهی نیز بندرت در گروه پرواز می کنند. کبوترها و گنجشک ها هم بعضا به دنبالشان در حرکت اند و این تماما آن چیزی است که طبیعت نامیده می شود.

دیروز در حین پیاده روی در یک بعدازظهر بهاری در بوستان های کنار خیابان، پروانه ها بر روی گل ها نشسته و در آفتاب استراحت می کردند. همانطور که طول پیاده رو را طی می کردم، دست خود را بر روی گل ها کشیده و آن ها را پرواز می دادم. حس عجیبی بود. نخستین بار در زندگی ام بود که چنین چیزی را تجربه می کردم.

دسته های پرتعدادی از پروانه ها با حرکت دست من از فرودگاه خود بلند شده و به دور دست من می گشتند. صدها و شاید هم هزاران پروانه را می دیدم که بر روی گل ها منتظر رسیدن من و پرواز در اطراف دست های من هستند. لحظاتی احساسِ فانتزیِ بودن در فیلم های کارتونی به من دست داد.

به یاد دارم که دقیقا ۲۲ سال قبل هم پروانه های بید در تهران زیاد شده بودند. کمتر کسی آن ها را به اندازه ی این گل های پرنده دوست می داشت، اما من همان زمان هم از دیدنشان ذوق عجیبی در دل احساس می کردم. هنگامیکه در کلاس های درس بودیم، پروانه هایی که از منفذ پنجره ها به داخل اطاق درس (کلاس) آمده بودند، از این سو به آن سو پرواز کرده و دلبری می کردند و در انتها برای من سخت ترین مسئله مواجهه ی گاه و بیگاه با پیکرهای بیجان آن ها در گوشه و اطراف مدرسه بود.

در دوران کودکی من، پروانه ها در مناطق شهری بندرت دیده می شدند و هر زمان که ما پروانه ای می دیدیم، گمان می کردیم که در حال تماشای موجودی نادر هستیم. من خود در فیلم ها دیده بودم که چگونه کودکان مناطق غیرشهری با تور به دنبال پروانه ها رفته و آن ها را می گیرند. من نیز شهوت عجیبی برای گرفتن پروانه ها داشتم و بعضا نیز بدون تور آن ها را در هوا می قاپیدم.

به گمانم آن پروانه هایی که من در کودکی موفق به گرفتن و نهایتا عامل مرگشان شدم، من را همچون غولی بی شاخ و دم فرض کرده اند. من برای آن ها تجلی تمام آن شری را داشته ام که خودم بیست سالی است که بدآن فکر کرده و درباره اش قلم فرسایی می کنم. این رسم عجیبی است که انسان گمان می کند که لازم است زیبایی ها را به دام بیاندازد.

به یاد می آورم، زمانی خواهرم ادعا می کرد که پروانه ها (بدون در نظر گرفتن بال هایشان) کرم های زشتی هستند، با آن خرطوم های دراز و دست و پاها و شکم چاق و سیاه. حرفش برای من اسباب تعجب بود. او حتی خیلی قبل تر از آن گفته بود که در کمر پروانه ها (مثل ستون فقرات آدمی) رشته اعصابی است که با فرو کردن سوزن ته گرد، پروانه کاملا خشک شده و آماده ی «تاکسیدِرمی» شدن می شود.

این حرف ها و تمام آنچه که خودم به چشم سر از مشاهده ی این حشرات عجیب (حشراتی که روزی کرم بوده و حالا بر جاذبه غلبه کرده اند) آموختم، پروانه ها را برای من به موجوداتی سحرانگیز مبدل ساخته بود.

همین الان یکی شان از کنار پنجره ی سمت راستی من گذشت و حالا یکی دیگر هم. کافی است که بیرون را نگاه کنم، تا شاهد پرواز پروانه ای سرخوش باشم و این یعنی بهشت.

۱۲۵۷۰ – ۱۲۵۶۹

2 دیدگاه برای “پروانه در بهشت (۰۵۶-۰۱۱)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *