تمامِ پوچی تمام (۰۳۷-۰۱۱)

انسان ذاتا (یعنی غریزتا و بشکل فطرتی و وجدانی) موجودی کمالگراست. این کمالگرایی یعنی اینکه او می خواهد مسیری را که در آن قرار گرفته متعادل ساخته و از سر این تعادل به بقای خود کمک رسان باشد. ما خواهان کمال هستیم زیرا که کمال همان تعادل معطوف به بقاست.

در این مسیر کمالخواهی انسان بنابر ملاحظات جهان بینانه اش به سه شکل رسمی، نیمه رسمی و غیررسمی کمال را دنبال می کند. بعنوان مثال هنگامیکه در حال انجام مراقبه هستیم، این کمالخواهی ما شکل رسمی به خود می گیرد. هنگامیکه در دل جامعه در نزد دیگران هستیم، شکل کمالخواهی ما نیمه رسمی است و در هنگام خلوت عادی با خود و تنهایی نیز بشکل غیررسمی کمال را دنبال می کنیم.

این ها وضعیت های سه گانه ی کمالخواهی ما هستند، اما همانطور که قبلا در نوشتار «کمند وسواس» اشاره کرده بودم، وضعیتی نیز وجود دارد که من آن را وضعیت کمال هراسی می نامم (وضعیتی از بی کمالی و نقصان که من آن را «وضعیت چهارم» نیز نامیده ام).

بطور کلی خطا کردن منافاتی با کمالخواهی آدمی ندارد اگر و فقط اگر این خطا کردن ها بشکل غیرارادی رخ دهند، اما اگر کسی بشکل ارادی و بعد از سنجش های عقلانی – تجربی دست به خطاهایی بزند، او آنگاه در وضعیت بی کمالی یا همان وضعیت چهارم فوق الذکر قرار می گیرد. بی کمالی را من همان پوچی می دانم.

در این جهان همه چیز معنا دارد اگر انسان بخواهد که در مسیر کمال قدم بگذارد. معنای زندگی انسان همان نیل به کمال انسانی است اما اگر کسی بشکل عامدانه خلاف این مسیر را طی کرده و ضمن آگاهی از آنچه که درست است، به راه نادرست رود، او در وضعیت چهارم بوده و ضمن خیانت به معنای زندگی (بقای متعادل) در مسیر پوچی قدم گذاشته است.

در نظام فکری و جهان بینانه ی من، پوچی یعنی حرکت در مسیر بی کمالی و نقصان با اراده ای آزاد و نیتی آگاهانه. عرض کردم که خطاهای غیرارادی ما همگی در راستای کمالخواهی ما هستند و انسان بهتر است که از بابت آن ها در میان مدت و پس از وقوعشان نه تنها سرزنش کننده ی خود نباشد بلکه قدردان فهم آن ها شود. همواره توصیه می کنم که «هرگز خود را از بابت خطاهای غیرارادی سرزنش نکنیم» و «هرگز خود را از بابت چیزهایی که نمی دانستیم، قبل از آنکه آن ها را یاد بگیریم، سرزنش نکنیم».

اما تکلیف خطاهای ارادی ما چیزی دیگری است. کسیکه بشکل عامدانه خطا می کند، عملا دیگر خطاکار نیست، بلکه مجرم است. بلکه فردی کمال هراس و دشمن بقاء همگان است. چنین فردی در وضعیت چهارم قرار می گیرد. خطا صرفا رویدادی در حق دیگران نیست، بلکه بیش از هشتاد درصد تمامی خطاهای ما، خطاهایی در حق خودمان هستند. ما بیش از هر کس دیگری در حق خود ظلم و خطا می کنیم.

موردی را متصور شوید که در آن فرد بشکل عامدانه به رویه های خوب پایبند نمانده و کار دیگری می کند. بدین ترتیب او بی شک در وضعیت چهارم (وضعیت پوچی) است. انسان لازم است که عزمی مجزوم در جهت به اتمام رساندن وضعیت پوچی در زندگی خود داشته باشد و این یعنی اینکه همواره در راستای پی بردن به امر صحیح و پایبندی به آن دست به کار شود.

در فیلم سینمایی «داستان بی انتها» ساخته ی سال ۱۹۸۴ شاهدیم که جهان فانتازیا (رویای انسانی) در حال نابودی است زیرا که انسان ها دچار پوچی شده و دیگر رویایی ندارند. من از نام داستان بی انتها برای زندگی انسان بهره می برم. داستانی که فقط زمانی استمرار یافته و بی انتها می شود که ما در را به روی پوچی ببندیم. در مدل فکری من بستن این در فقط با بردن نام «کمال» امکان پذیر است، نامی که یعنی انسان «عقل و تجربه» می کند تا بشکل متعادلی باقی بماند. پس با نام کمال، تمامِ پوچی تمام.

۱۲۵۴۵ – ۱۲۵۴۴

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *