روایتی که می سازیم! (۱۷۱-۰۰۳)

وقتی به برچسب های قلبی و رنگارنگ چسبانده شده به پشت تلفن همراه خود نگاه می کنم، همان برچسب هایی که دانشجوی ۱۴ ساله ی من (س. س.)، برای غافلگیر کردن من زحمت چسباندنشان را کشیده است؛ نظم عجیب و خارق العاده ای را در چیدمان آن ها رویت می کنم. ولی این نظم از کجا آمده است؟!

my_cell

مگر نه اینکه او آن ها را یک دفعه ای، بدون هرگونه فکر قبلی و با اضطرابی جانکاه چسباند؟! مگر نه اینکه این کار را با عجله ای سرسام آور به پایان برد؟! و مگر نه اینکه تمامیت این مسئله در عمل یک شوخی لوده بیشتر نبود؟! پس چرا این قلب ها تا بدین حد منظم و عالی در نظر من جلوه گر می شوند، بنحویکه گویا هنرمندی با نقشه ی قبلی، با فراغت بال و با یک دنیا تجربه در ساختن این اثر دست به کار شده است!!!

لحظاتی بود که به خود می گفتم احتمالا این نظم ها و ترتیب ها تجلی ناخودآگاه سلایق و خوشایندهای یک دختربچه ی پر شر و شور است. به خود تلقین می کردم که ناخودآگاه وی مسئول تمامی این آرایش های پیچیده و فوق العاده است. این بخش از وجود وی است که گویا سُراینده و راوی قصه هایی است که من در حال حاضر در سازمان این قلب ها می خوانم و اینکه شاید او خود را از خلال ناخودآگاه خود متجلی ساخته است. البته نمی توان منکر اثر ناخودآگاه در این چیدمان مثال زدنی بود، اما اکتفای صرف به آن، فراموش کردن جنبه های دیگری از ماجراست.

به گمان من علت اصلی نه در وجود آن دخترک بازیگوش بلکه در وجود خود من نهفته است. گویا این ذهنیت من است که این نظم ها و ترکیب ها را از جایی از اندرون خود یافته و به این قلب های رنگی انتساب می دهد. گویا این خودِ من هستم که این قصه ها را از دفتر سرتاسر سپید روبرو می خوانم و در روایت سازی ماهرم و چیزهای نانوشته را می بینم.

در مقابل چشمان حیرت زده ام، یک قلب صورتی بر فراز یک قلب آبی در حال پرواز است. قلب بزرگتر مشغول دنبال کردن قلب های کوچکتر است و همگی با شادی و سرور در آسمان براق پشت سرشان در حال پروازند و این ها حقیقتا قصه هایی شندیدنی اند…

3 دیدگاه برای “روایتی که می سازیم! (۱۷۱-۰۰۳)

    1. زمانی که این عکس گرفته شده، چند ماهی از روز چسباندن آن ها گذشته است و در اثر این مسئله چند تایی از قلب ها کند شده اند و هم اکنون نیز همه ی آنها به خاطره ها پیوسته اند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.