پسانوگرایی (۰۰۳-۰۱۱)

مدرنیسم برای سنت در زمان خودش نوعی آنتی تز محسوب می شد. سپس بعلت شایستگی های اصلی این رویکرد به جهان، این مدل فکری در جایگاه تز نشسته و دیگر حقانیت خود را فارغ از هرگونه مواجهه با هر رویکرد دیگری پیدا نمود.

در آغاز قرن بیستم، مدرنیسم دیگر آنتی تزِ سنت و رویکردهای ترادادی تلقی نمی شد، بلکه مدرنیسم جریان اصلی تفکر بشری را در خود معنا می کرد. جریان اصلی و شاهراه تفکر بشری در آن زمان چیزی جز رویکرد مدرن (مدرنیسم) به جهان نبود. رویکردی با خط کشی های دقیق و ساپورتی بی نظیر از سمت علم روز.

بعد از نیمه ی قرن بیستم، نوبت به ظهور پست مدرنیسم رسید. پست مدرنیسم اگرچه در واکنش به برخی رویکردهای مدرن رقم خورد اما هیچگاه چونان آنتی تزی جدی برای نوگرایی (مدرنیسم) قلمداد نشد، بنحویکه امروزه در آغاز قرن بیست و یکم، بلاشک روح حاکم بر جهان، همان روح مدرن تلقی می شود.

انسان از آن حیث که انسان است همواره به دنبال ترقی بوده و این ترقی فقط و فقط یک جولانگاه دارد و آن همان صحن و سرای مدرنیسم است. اما سوال اینجاست. پس نقش پسانوگرایی (پست مدرنیسم) با این همه جذابیت در این میان چه می شود؟ پاسخ ساده است.

همانطور که در بالا ذکر شد، پس از مدرنیسم جریان اصلی رویکرد بشر به جهان، یک جریان مدرنیستی است. پست مدرنیسم آمد تا به ما نشان دهد که علیرغم قوت و صحت مدرنیسم می توان آموزه های مدرن را با رویکردهای سنتی به جهان در هم آمیخت و چونان رویکردهای آلترناتیو به آن ها نگریست.

آموزه ی پست مدرنیسم برای ما این بود که بدانیم بدون خدشه دار شدن چهره ی مدرن جهان می توان برخی از رویکردهای مدرن را با چاشنی سنت در هم آمیخت و آمیزه هایی ساخت که توامان با رویکردهای مدرن به جهان می شود آن ها را همچنان به درجاتی معنادار قلمداد نمود.

در پسانوگرایی (پست مدرنیسم) ما پی بردیم که تمامیت خواهی مدرن قطعا می تواند منتهی به از بین رفتن خلاقیت در نگرش ها به جهان شود. اگر ما بخواهیم که همواره و همواره به چارچوب های مدرن علاقه ی افراطی نشان دهیم آنگاه ضمن ابتلاء احتمالی به بحران هویت، از گونه گونی نگرگاه هایمان به تمامیت جهان محروم شویم.

من پیشتر در مقاله ی «چتر پست مدرنیسم بر فراز هنر» به یک جمع بندی مفصل در باب تقابل نوگرایی و پسانوگرایی پرداخته ام و در اینجا قصد تکرار مکررات را ندارم. هدف از این یادداشت کوتاه اشاره به این مسئله ی مهم است که نوگرایی هیچگاه از بین نخواهد رفت و پسانوگرایی نیز هیچگاه به پسا-پسانوگرایی ختم نخواهد شد.

آموزه ی اصلی پسانوگرایی برای ما این است که بدانیم تفاوت ها اصالت داشته و در کنار جریان اصلی حرکت بشر (یا همان نوگرایی) می توان به رویکردهای دیگری نیز چونان رویکردهای آلترناتیو باورمند بود. اگرچه این رویکردهای آلترناتیو نهایتا آنتی تزی جدی برای اندیشه ی نوگرایانه قلمداد نمی شوند اما حضورشان بسیار مهم خواهد بود و مهمترین نقش آن ها همانطور که در بالا ذکر شد، پرورش خلاقیت انسان در نگاهش به جهان است و این پرورش در میان مدت و طولانی مدت قطعا به نفع همان جریان نوگرایی تمام خواهد شد.

نوگرایی همچون درختی رفیع است که ریشه ای عمیق در زمین هستی انسان دوانده و قوام و استحکامی مثال زدنی دارد، اما این درخت همچنان اجازه می دهد که رُستَنی های دیگری در اطرافش رشد کنند و این رستنی ها اگرچه آنچنان طولانی مدت هستی نخواهند یافت اما همزیستی شان با درخت نوگرایی به نفع طرفین است. این رستنی ها نهایتا خوراک رشد رفیع تر تنه ی این درخت نوگرایی خواهند بود و بعنوان کلام آخر اینکه پست مدرنیسم یعنی مدرنیسم لازمه ی تعالی بشر است اما «شاید» به تنهایی کافی نباشد…

۱۲۵۱۰ – ۱۲۵۰۹

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.