سرحدات (۲۵۹-۰۱۰)

عده ای می گویند که زندگی جنگ است. تمام زندگی همان چیزی است که تنازع بقاء نامیده می شود. عده ای دیگر می گویند که زندگی بازی است. بایستی که قوانین بازی را یاد گرفت و آن ها را در راستای برنده شدن به کار انداخت. جالب است که این گروه ها بر برداشت خود از زندگی پافشاری فراوانی دارند. مثلا عده ی «بازی باور» خود را مثبت نگر دانسته و عده ی «جنگ باور» را به منفی نگری متهم می کنند.

اما در نظر من این ها تماما لفاظی محض است. می توان جنگ را نوعی بازی دانست و بالعکس بازی را نوعی جنگ. زندگی نه بازی است و نه جنگ. زندگی زندگی است. زندگی نه پیروزی دارد و نه شکست و نه برنده و بازنده. این ها محصول زبان ماست. زبان ماست که جهان را برایمان اینگونه تقسیم بندی کرده و به خوردمان می دهد. زبان ما نیز محصول مغز چاک خورده ی ماست.

این مغز چاک خورده ی دو نیم کره ای جا شده در ورم جمجمه ی ماست که جهان را برایمان اینگونه به تصویر می کشد و از سر تلاش در جهت بقای خود، قصه هایی را برایمان تعریف می کند. ما در هر چیزی به دنبال دو سرحد هستیم، زیرا که مغزمان دو بخشی است. چپ و راست، خوب و بد، زشت و زیبا، بالا و پایین و غیره همگی اختراعات مغز ما هستند. در جهان هیچگونه جهتی وجود ندارد. هیچ چپ و راستی نداریم. هیچ بالا و پایینی نداریم.

این ها را همه خودمان ساخته ایم. البته چاره ای نیز نداشته ایم اما بیائیم که تلاش کنیم تا بدانیم درگیر اختراعات خود هستیم و در میان چپ و راستی که جبرا بر ما تحمیل شده یک وسط را نیز می توان متصور شد و آن مرکز باز با جناحین مرکز دیگری و باز مرکز دیگری و باز…

۱۲۴۷۳

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *