یک مفلوج عصبی (۲۴۳-۰۱۰)

دوستی تعریف می کرد که یکی از همکارانش در جریان یک سرقت بشکل کوتاه مدت ربوده شده و ضمن تلکه شدن، لخت و عور در اطراف شهر رها شده است. گویا راهزنان با تهدید چاقو و پس از کندن لباس هایش او را چند صد متری دنبال کرده و او نیز با ترسی جانکاه پای برهنه مشغول فرار کردن بوده است.

ایشان در ادامه تعریف کرد که همکار بینوایش چند روزی پس از این سانحه دچار فلج عصبی شده و توانایی خود را در راه رفتن، از دست داده است. از این رویداد سال ها می گذرد و او همچنان فلج است. صرف نظر از اینکه این اتفاق حادث شده بی شک رویداد ناگواری بوده است اما فلج شدن چند ساله ی این فرد یک مسئله ی روان-تنی است، مسئله ای که می توان آن را در دو مرحله مورد واکاوی قرار داد.

مرحله ی نخست که بی شک یک شوک روانی مرتبط با ترس بوده و فرد در اثر تجربه ی ترسی سترگ (بویژه در هنگام دویدن و استفاده از پاها برای نجات جان خویش) به کارکرد پاهای خود بشکل ناخودآگاه مظنون شده و از سر این ظنِ بیمارگونه زمینگیر شده است (دقیقا مانند کودکی که در اثر ترسیدن های راه و بیراه در موقع حرف زدن ممکن است که به لکنت زبان مبتلا شود).

اما علت اصلی فلج طولانی مدت وی معنایی است که این فلج شدن به زندگی او می دهد. او خود را لوس کرده و مایل نیست که بهبود یابد زیرا که پس از این حادثه، وی مورد توجه ویژه در خانه و محل کار قرار گرفته و همگان از او دلجویی و پرستاری می کنند.

این دلجویی ها آنچنان سطحی از عافیت را برای وی به ارمغان آورده که وی بهشت فلج بودن را به جهنم راه رفتن و محل توجه نبودن ترجیح می دهد؛ مثل سالخوردگانی که برای کسب توجه مراقبینشان خود را به بیماری می زنند و واقعا بیمار می شوند.

۱۲۴۵۲

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *