مسئله ی «باید» در کلام دِی داد (۱۳۷-۰۱۰)

اگر کسی به نوشتارهای من حتی بشکل اِجمالی نیز نظر بیافکند، خواهد دید که از کلمه ی «باید» و مشتقات آن به وفور استفاده شده است. اولین فکری که به ذهن چنین شخصی متبادر می شود، احتمالا نوعی دگماتیسم عقیدتی است که در پسِ این بایدها جا خشک کرده است.

من خود شخصا فرد ایدئولوگی بوده و از سر آن، جهان بینی را مهمترین بخش زندگی خود می دانم اما جا دارد که در اینجا تاکید کنم که این بایدها ربط چندانی به معنی اصل این کلمه (حداقل در نوشتارهای من) ندارند. «باید» برای من نوعی پیشنهاد است. «باید» در ظرف گفتمانی دی داد، نوعی اشاره ی پندآموز بوده و از هرگونه جزمیتی عاری است. شاید عده ای پرسش کنند که اگر اینگونه است، چرا از کلمات دیگری استفاده نشده است.

من شخصا بارها تلاش کرده ام که دُز این بایدها را در نوشتارهای خود بکاهم، اما هر بار شوربختانه احساس من این بوده که از فخر ادبی متن در حال کاسته شدن است. من از این بایدها همچون آجرهایی خوش نقش برای بنا نمودن عمارتی خوش ساخت نزد مخاطب خود استفاده می کنم.

البته طبیعتا «باید» کلمه ی زیبایی نیست. شاید در همان ابتدا پناه بردن به آن در اثر نوعی مرض کمالگرایی در نهاد من بوده باشد اما همچون هر مسئله ی متکامل دیگری، از این باید در گذر زمان صرفا صورت کلامی آن باقی مانده و معنا و ماتریال آن متبدل شده است.

من هر جا از این کلمه استفاده کرده ام، معنایی عرفی و کلاسیک را مدنظر نداشته ام. باید برای من در این سن و سال و این سطح از دانایی، صرفا یک تکیه کلام فلسفی است. شما آن را همچون یک پیشنهاد لطیف شنوا باشید.

۱۲۳۱۵

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *