کوتاه مدت یا بلندمدت؛ که می داند؟! (۱۳۳-۰۱۰)

هنگامیکه فرد به اختلالات خُلقی دچار می شود، دچار حسرتی جانکاه نسبت به گذشته ی خویش می شود. او روزهای خوش گذشته را به یاد آورده و جایی در نهاد خود آرزو می کند که دوباره همه چیز رنگ رو عوض کرده و مثل سابق شود.

{نکته: البته این مرحله ی حسرت بیشتر در همان اوایل و همچنین در اواخر دوره های خُلقی پررنگ تر است زیرا هنگامیکه این اختلالاتِ نفس گیر در اوج شدت و حدت خود هستند، فرد حتی گمان نمی کند که چیزها روزی درست شوند. او در آن زمان خیال می کند که اکنون بصیرتی در باب زندگی نصیبش شده که پیشتر از آن محروم بوده است. برای او تعریف زندگی عوض می شود و در اوج برهه های بیماری روانی (اضطراب، افسردگی و وسواس) او فکر می کند که اصل زندگی همین است و آن دوره های پیشین زمان های خامی وی بوده اند.}

سوای این برداشت ها، در این نوشتار تمرکز من بر دوره های پایانی این اپیزودهای زمین گیری است. فرد یاد دوران گذشته کرده و قصد دارد که بشکل ارادی همه چیز را پایان دهد. او فکر می کند که این اپیزود حتما و حتما مسئله ای موقتی است و ممکن نیست که تا به ابد شرایط همین گونه باقی بماند. او حالا تغییر را باور دارد اما می خواهد که بشکل عامدانه ای تغییر را سریعتر از موعدش رقم بزند.

در این باره، نصیحت من فراموش کردن این اجبار به تغییر و حتی فراموش کردن مقایسه ی زندگی کنونی با زندگی گذشته است. شاید این خلق و خوی جدید بشکل تعدیل شده اش همان چیزی است که قرار است تاریخ ساز شده و خودش جریان اصلی زندگی در سال های پیش رو باشد. کسی این را نمی داند و رسالت ما نیز صرفا و صرفا تاب آوردن ضمن تلاش برای تجربه ی شادی است… حالا هر چه که می خواهد، بشود.

۱۲۳۱۱

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *