تمام! من دیگر نیستم (۰۹۲-۰۱۰)

مواقعی هم هست که می بایست در جلوی خود ایستاد و با صدای رسا به خود گفت: «تمام! من دیگر نیستم». انسان می تواند که آزارگر خود باشد. ما محتمل است که با روش های غلطِ فکر کردن، حرف زدن و یا رفتار کردن شکنجه گر خود باشیم.

انسان می تواند که خود را آزار دهد. دقیقا همچون یک شخص دیگر بیرون از خودمان، ما قادریم که خود را ترک کرده، خود را هدف قرار داده و خود را آماج حملات خود قرار دهیم. همانطور که هرگونه جنگ و جدلی دو سرِ فعال دارد، در این قسم خودشکنجه گری ها نیز دو عاملِ نقش آفرین حضور دارند و شگفتا که در این موارد، فاعل و مفعول هر دو یکی هستند: خودِ ما.

بطور مثال کسی که از وسواس در رنج است. جبرا خود را رنج می دهد. او می رود و می آید و راه و بیراه خود را انگولک می کند. او در وضعیتی گیر افتاده است که باید سر به سر خود بگذارد. او خود را رها نمی کند. آن وجه آزارگر وجودش هرزچندگاهی سربرآورده و او را اذیت و آزار می کند.

همچون موجودِ مردم آزاری که بدون هرگونه دلیلِ منطقی غریبه ای را در خیابان آزار و اذیت می کند؛ او خود را می رنجاند و شوربختانه خودش نیز به این رنج ها پاسخ می دهد و مطمئنا مادامیکه واکنشی هست، کنش ها همچنان معنادار هستند.

اما همانطور که در ابتدای این متن اشاره کردم، باید روزی به خود آمده و جلوی خود ایستاد. باید از حملات خود بر خویشتن جا خالی داد. باید بالاخره روزی چشم در چشم خود فریاد زد: «تمام! من دیگر نیستم!»

۱۲۲۶۰

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *