چرخه ی زندگی (۰۷۶-۰۱۰)

در یکی از بوستان های محلی سطح شهر که اغلب برای پیاده روی به آنجا می روم، چند باری است که یک مادر و دختر را ملاقات کرده ام. از چهره و طرز پوشش شان مشخص است که از خانواده های سنتی تهران هستند. سال ها قبل که برای نخستین بار آنان را دیده بودم، مادر جوان تر بنظر می رسید اما دیروز مشاهده کردم که گرد پیری بر چهره اش نشسته است.

دختر که حالا دیگر میانسال بنظر می رسد از معلولیت جسمانی در سمت چپ بدن خود رنج می برد. سمت چپ بدن او بنظر می رسد که کاملا لمس و بی حس است. به احتمال زیاد این مسئله در او ریشه ی وراثتی دارد و من گمان نمی کنم که در اثر حادثه ای رخ داده باشد اما پس از این همه سال، چهره ی مادر هنوز نگران گام برداشتن های دختر است.

دست در دست هم پیاده روهای پارک را طی می کنند و شاید نیم ساعتی طول بکشد که بخواهند یک دور کامل بزنند. در گام برداشتن هایشان نوعی سکوت فراگیر حاکم است. مادر و دختر هر دو قدهای کوتاهی دارند اما دختر اندکی قدش از مادر بلندتر شده است. مادر دقیقا همچون روزهای نخست زندگی، وفادار به پای فرزند عزیز خود نشسته است.

دختر احتمالا تاهل و فرزندی ندارد و این در خانواده های سنتی این سرزمین بهانه ای است که خانواده غصه ی فرزندشان را بیش از اندازه بخورند. این غصه در نگاه مادر هویداست. دختر و مادر پیاده روهای پارک را با سکوتی فراگیر طی می کنند و نیم ساعت بعد دوباره به همان جایی می رسند که از آن شروع کرده اند؛ من نیز آن ها را از دوردست نگاه می کنم و با خود می گویم:

« مادر عزیز… نگران نباش! همین چرخه ی زندگی است. این تصویر برای کامل شدن لزوما به دخترک دیگری نیاز ندارد…»

۱۲۲۳۹

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *