اشباح واقعی (۱۰۵-۰۰۳)

چند سالی است که در یکی از بوستان های اطراف منزل، مردی را می بینم که آشفته حال از این سو به آن سو قدم زده و در حین پیاده روی، بلند بلند با خود حرف می زند. البته بنظر نمی رسد که در حال حرف زدن با خود باشد، بلکه به احتمال زیاد در حال گفتگو با شخصیت هایی موهومی در اطراف خود است.

سال های پیش که برای نخستین دفعات وی را می دیدم، ظاهری موجه داشت. ماشین خود را در گوشه ای از خیابان پارک می کرد، به داخل بوستان می آمد و شروع می کرد به گفتگوهای بلند و پرخاشگرانه ی خود با خود… گاهی وقت ها هم به گل ها آب می داد و یا برای گربه ها خوراک گوشتی می آورد. اما این روزها، هر چه می گذرد، شرایط وی افول می کند. کم کم شاهد آن بوده ام که لباس های او مندرس شوند. گاهی اوقات دیده ام که از سطح خیابان ها آشغال جمع کرده و در گوشه ای برای مصارف بعدی انبار می کند.

نمی دانم که آیا خانواده ای دارد یا که نه، اما داشتن یا نداشتن خانواده در این روزگار کمک چندانی هم نخواهد کرد. افراد خانواده ها که معمولا خود مسبب بروز چنین مشکلاتی هستند، با بی تفاوتی تمام از کنار این موارد رد شده و فقط منتظر شنیدن خبر مرگ اعضاء طرد شده ی خود خواهند ماند تا حداقل اندکی از بار مشکلاتشان کمتر گردد. از دیدن او احساس ناخوشایندی به من دست می دهد. علت این احساسات ناخوشایند را نمی دانم اما شاید یک دلیل آن وجود شباهت های بنیادین بین او و من در سبک زندگی مان باشد: تنهایی، بوستان، قدم زدن، حرف زدن و احساسات…

امروز تصمیم گرفته ام که نام وی را “شبح بوستان …..” بگذارم. شبحی عصبانی و ترسناک که در حین گفتگوهای پرخاشگرانه ی خویش مداوما از الفاظ رکیک نسبت به آدمیانی غایب استفاده کرده و با عصبانیت تمام تلاش می کند تا بشکل کلامی از آن ها انتقام گرفته و بدین سبب از فشارها و آسیب های روانی خود بکاهد. در برهه هایی گمان من این بوده است که دوستِ شبح ما از اختلال شیزوفرنی رنج می برد.

به یاد دارم که تقریبا سه سال و نیم پیش، وی را به یکی از دوستان خود که دانشجوی رشته ی روانشناسی است، نشان داده و به وی حدس خود را دال بر روان گسیخته بودن اواطلاع دادم. او از من تشکر کرد زیرا که برای اولین بار در زندگی اش بود که یک فرد با این اختلال را به او از نزدیک نشان می دهند و من نیز خوشحال بودم زیرا دوست من اولین کسی بود که در رابطه ی شبح با وی گفتگو می کردم تا بدین ترتیب از عذاب وجدانم در اثر بی تفاوتی نسبت به رنج های او کاسته شود.

تا بحال با خودِ شبح از نزدیک گفتگو نکرده ام. راستش تا حدودی از وی می ترسم و بر این باورم که این ارتباط می تواند آبستن مخاطرات فراوانی باشد. خیلی دلم می خواهد تا شرایطی مهیا گردد که بتوانم به وی کمک کنم. شاید تنها چیزی که او نیازمند است یک جفت گوش شنواست تا خود را از بار سنگین ناملایمات زندگی برهاند. دیدنِ نابود شدن تدریجی یک انسان، فارغ از هر دلیلی در پسِ این ویرانی، حقیقتا دردآور است. همه ی ما پتانسیل این مسئله را داریم که در اثر سختی ها به اشباح آواره ی کوچه و خیابان ها مبدل شویم. بقول میشل فوکو عزیز، “لحظه ای برای از بین رفتن عقلی که بدآن می نازیم، کافی است.”

حالا که مشغول نوشتن این نوشتار هستم، خود را چونان یک شبح متصور می شوم. ارزش زندگی چقدر است؟! علت این بدفرجامی ها در کجاست؟! چرا آدمی با خود و یا گونه ی خود چنین می کند؟! آخر، چرا؟! تنهایی های تحمیلی، به گمان من، علت اصلی این مصائب هستند. مطمئنم که اگر این فرد، دوستان خوبی داشت که می توانست با بودن در کنار آن ها از غم وجودی خود بکاهد، غم نداشتن حامی و ترس های وجودی این چنین وی را به هلاکت روانی نمی کشید.

شنیده ام که تبهکاران انسان های شادی هستند. این شادی نه از سر انجام کاری اخلاقی، بل در اثر بودن در گروه هایی است که با هم متحد بوده و برای هدفی خاص تلاش می کنند. این مسئله نشان می دهد که بقای ما تا چه حد وابسته به بودن در گروه است… گروهی که اشباح واقعی از آن بی بهره مانده اند…

3 دیدگاه برای “اشباح واقعی (۱۰۵-۰۰۳)

  1. بله این فرمایش شما که:بشر نیازمند همبودی برای دوری از انزوا و نتیجتا اختلالات روانی ست،کاملا درست می باشد.اما من نیز توصیه ای دارم بویژه برای کسانی که تنهایی را می پسندند و این است که به قدرت اتکای خویش آنچنان بیافزاییم که چنانچه روزی بنا به هر علتی دامنه ی درک سایرین نسبت به ما تنزل پیدا کرد،از موهبت اندوخته ی خود برداشت کنیم…

  2. تنهایی با خود و در گروه بودن و باز تنهایی
    وقتی انسانی تنهایی را انتخاب میکند در واقع به نوعی دیگرتنها نیست و کسی را کاملا درکش میکند را برای هم صحبتی همنشینی و یار خلوت خود انتخاب کرده . کسی که بهتر از هر کس او را میشناسد و میفهمدش و….
    دی داد عزیز پیشنهاد میکنم اسمی برای او انتخاب نکنی چون قطعا از نظر او هم ممکن است همه افرادی که در ان بستان رفت و شد میکنند اشباح بوستان باشند…
    با اینحال تحلیل جالبی از تجربه بوستان نوشتی .ممنون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.