پایانِ پایان (۲۳۵-۰۰۹)

آنچه که در تمام این سال ها، من گمان می کردم که می بایست تمام شود، همین است که گمان می کنم چیزی می بایست که تمام شود! این شاید وصف حال خیلی از ما آدمیان این پهنه ی خاکی باشد. ما به احتمال زیاد مسحور افسون ها هستیم. افسون گذشته ها، آینده ها، رخ داده ها، رخ نداده ها و…

تا همین دیشب به خود می گفتم که همه ی این سال ها (شاید ۲۰ سال) من به دنبال پایان دادن به چه چیزی بوده ام؟! آیا من به دنبال پایان دادن دردها، رنج ها و غم ها بوده ام؟! آیا چنین چیزی ممکن است؟! آیا می توان قسمی از زندگی را در جایی در این جهان پهناور متصور شد که از این قسم کیفیات عاری باشد؟! مگر نه اینکه درد ورنج و غم اساس این زندگی هستند؟! مگر می توان زندگی را از اساس ساقط کرد و سپس به ادامه ی آن امیدوار ماند؟! خیر! ممکن نیست.

من در تمام این سال های کمالگرایی ام، ابلهانه پای خود را در یک کفش کرده بودم که زندگی را تماما آن چیزی کنم، که نیست. من زندگی را دگرگونه می خواستم، اما این دگرگونگی آنچنان بر قامت این زندگی تنگ بود که هرگز به تنش نمی رفت. آنچه که در تمام این سال ها، من به دنبال پایان دادنش بودم، خودِ همین پایان دادن ها بود.

هم اکنون می فهمم که چرا آن چیز مطلوب هیچگاه رقم نخورد؛ هیچگاه پایان نیافت و هیچگاه دگرگونه نشد زیرا اصلا چیزی برای پایان یافتن در آن میان وجود نداشت. بی شک برای من آنچه که می بایست پایان یابد، خودِ همین نفسِ پایان دادن ها بوده است…

۱۲۰۳۷

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.