حال و هوا (۲۱۸-۰۰۹)

حال و هوا مسئله ی عجیبی است: حال و هوا نوعی یاد و خاطره است. روزهای ابری حال و هوا یک جور است. روزهای آفتابی یک جور دیگر. طبیعتا این حال و هوا چیزی نیست جز برخورد ذهنی ما با دنیای پیرامون. پس این قضیه اگرچه بی شک ریشه در احوالاتِ جهانِ اطرافِ ما دارد اما تا حد خیلی زیادی نیز به خودِ ما وابسته است. از یک تجربه ی شخصی آغاز می کنم.

زمانیکه در دوران کودکی بهمراه خانواده (بویژه مادرم) به خانه ی مادربزرگ می رفتیم، خانه ای که نسبتا در دوردست ها واقع شده بود؛ من در اثر مواجهه با جلوه های جدیدی از شهر، حال و هوای خاصی را تجربه می کردم. این مسئله بویژه در نوروزها نمود بیشتری داشت. نوروز برهه ای بود که ما رخت و لباس های نو به تن می کردیم. همه نونوار بودند. شهر شکل و شمایل دیگری داشت. من از خانه دور بودم. خوراکی ها مثل همیشه نبوده و مختص تعطیلات بودند.

همه ی این چیزها حال و هوای دگرگونه ای را بر من مستولی می ساخت. من یاد و خاطره ای از حال و هوای آن دوران ها دارم. این مسئله در من تثبیت شده است. نکته ی جالب ماجرا این است که گاهی این حال و هوای خاص، دوباره (حتی بدون هرگونه دلیل مشخص و خاصی) در ما حلول می کند. گاهی در دلِ پاییز یک دفعه حال و هوای آن نوروزهای بیست و چند سال قبل را دارم. این قسمت ماجرا احتمالا بیشتر در اثر احوالاتِ روانی خود من است و نتیجه، داشتنِ احساسی چندگانه است؛ احساسی که گیجی و بلاتکلیفی در آن موج می زند.

۱۲۰۲۰

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *