نابغه یا معمولی؟! (۲۱۱-۰۰۹)

من یک Wunderkind (به آلمانی: کودک نابغه) بوده ام. از هشت ماهگی راه می رفته ام، از تقریبا یک سالگی حرف می زده ام و از قبل از تولد سه سالگی ام تمامی خاطرات زندگی ام را به یاد می آورم، انگار که همین دیروز رقم خورده اند. برخی گمان میکنند که این حافظه ی تصویری فوق العاده و هوش بسیار بالا مسئله ی تماما نیکویی است؛ اما هدف از این نوشتار اشاره به مضرات هوش بالاست.

من شخصا همواره محل تعجب اطرافیان، معلمین، دبیران و اساتید بوده ام. آن ها نمی توانسته اند باور کنند که کسی بتواند این چنین مسایل را با جزئیات به یاد آورد. کافی است که سالها پیش دیالوگی با کسی داشته باشم، به محض اراده قادر خواهم بود که فضای دیالوگ را بازآفرینی کرده و با ماشین حافظه ام مخاطب را دقیقا به آن روز برگردانم.

شاید شما از خواندن این گفته ها شگفت زده شده اید، اما باید بدانید که هوش بسیار بالا می تواند نوعی بیماری قلمداد گردد هنگامیکه تو چیزهای زیادی می فهمی و یا در “فراموش کردن خاطرات دردآور”، ضعیف عمل می کنی. نمی خواهم بگویم که کفه ی ترازوی زندگیِ همگان از منظر درد و رنج و غم بر کفه ی خوشی، آرامش و شادی آن می چربد، اما باید دانست که درد، رنج و غم، بخش هایی از زندگی هستند.

هنر آدمی در شاد زیستن تا حد زیادی در گرو فراموش کردن است. وقتی کسی (دقیقا همچون من) همه ی رویدادها را از تمامی زوایا به یاد می آورد، شادی هایش به خطر می افتد زیرا که “سفرِ زمان” در قصه ی زندگی او را در مواجهه با سختی های از سر گذرانده، شدیدا غمگین می کند.

یکی از دوستان سال ها پیش به من می گفت: “من نمی خواهم نابغه باشم، بلکه می خواهم معمولی بوده و آرام زندگی کنم.” من آن زمان نزد خود پوزخندهای متناوب نثار او می کردم؛ اما حالا می خواهم مثل او معمولی بودن را حداقل در برهه ای تجربه کنم: کله ی من در حال ترکیدن است…

۱۲۰۱۱

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *