اُمانیسم دیالکتیکی (۲۰۷-۰۰۹)

کارل مارکس فیلسوف شهیر آلمانی بر این باور بود که هگل به حقیقت جهان پی برده است اما متاسفانه همه چیز را بر کله اش استوار ساخته و حال این رسالت اوست که این کاخ اندیشه ی وارونه را بر روی پاهایش (جهان مادی) قرار دهد (ماتریالیسم دیالکتیکی)، نه آن طریقی که هگل بر ایده های کلان انتزاعی قرار داده بود (ایده آلیسم دیالکتیکی). مارکس خود از گروه هگل گرایان جوان بود.

البته تمامی ایده های این اندیشمندان بیشتر در باب کلیت جهان بوده و نقش قابل ذکری برای آدمی و منویاتش قایل نبوده اند. اما دیالکتیک محبوب من آن قسم دیالکتیک است که در آن مشخصا حیات آدمی و اخلاقیات وی را مدنظر دارم. جا دارد تاکید کنم که بدون آدمی، شناخت زیست-جهان آدمی میسر نیست و دوباره بدون شناخت جهان، خودِ آدمی نیز ناشناخته می ماند (اُمانیسم دیالکتیکی).

این نظریه نشان می دهد که درک آدمی از خود و توامان درک آدمی از تمامیت هستی، مسایلی همبسته هستند. این مقوله خود را در هنر به زیبایی نشان می دهد. درک اثر هنرمند، بدون داشتن شناختی از او بشکل درستی رقم نخواهد خورد. ارتباط انسان با خود و نهایتا با جهان انسانی نیز اگر قرار باشد که که بشکل اخلاقی رقم بخورد، یک ارتباط هنری است (رجوع شود به مقاله ی اخلاق چونان هنر صفرم).

اُمانیسم دیالکتیکی علیرغم نقشش در تحقق شناخت آدمی و زیست-جهانش، گشاینده ی یک نگرگاه هنری – اخلاقی به مسئله ی هستی است.

۱۲۰۰۷

یک دیدگاه برای “اُمانیسم دیالکتیکی (۲۰۷-۰۰۹)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *