منطق تراشی (۱۲۸-۰۰۹)

یکی از علایم افسردگی این است که فرد برای احساسات ناخوشایند خود منطق تراشی های بیهوده می کند. فرد بدین ترتیب قادر است که برای هر ضعف افکاری – رفتاری خود، براهینی شبه-منطقی دست و پا کرده و نزد خود خیال کند که افکار و رفتارهایش همگی برحق هستند و متاسفانه این حالت معمولا در انسان هایی خود را نشان می دهد که از متوسط جامعه باهوش تر باشند.

در ادبیات علم روانشناسی این مکانیسم دفاعی روان را انتلکتوالیزاسیون نامگذاری کرده ایم و در حالت عامیانه به آن منطق تراشی می گوئیم. من در این جا از عبارت گویاتر منطق تراشی استفاده خواهم کرد. منطق تراشی یک آفت است که می تواند گریبانگیر انسان مستعد اضطراب، افسردگی و وسواس گردد. چنین فردی بمدد استعدادهای منطقی – استدلالی خویش قادر است که خود را به بدترین شکل ممکن فریب داده و لحظاتی گمان بَرَد که حرکاتش توجیهات قابل قبولی دارند.

مثلا کسی دروغگو است و از این خصلت ناپسند خود در رنج است بنحویکه بخاطر دروغ هایی که به افراد حاضر در زندگی اش گفته است، در خفا رنج برده و در اثر این رنج طولانی مدت از نظر روانی به هم ریخته و افسرده شده است؛ اما روزانه ساعت ها درگیر این دست افکار شده که چرا وی دروغگوی مُصلِحی است!!! او تلاش می کند که با سرهم کردن استدلال ها و احتجاجات منطقی خود را در نزد خویش مبری کند اما جایی در عمق وجودش می داند که خاطی است و این مسئله حل نخواهد شد جز از طریق رویارویی بی پرده با تمامیتِ خویشتن…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.