محبوس در زندانخانه (۰۷۹-۰۰۳)

در همسایگی خانه ی پدری من، خانواده ای اخیرا ساکن شده اند که متاسفانه از مشکلات زیادی رنج می برند. یک خانواده ی ۳ نفره که در آن پدر و مادری عصبی مسئول نگهداری نصفه نیمه از یک پسربچه ی ۷ – ۶ ساله هستند. روزی نیست که فریادهای این زوج بر سر یکدیگر و بر سر این فرزند بینوا گوش همسایگان را نیآزارد.

کتک کاری والدینِ این بچه قطعا تاثیر بسیار مخربی بر روان این کودک می گذارد اما یقینا تاثیر بدتر را حبس دایمی این فرزند در این منزل ناآرام در کنار پدر و مادری هم-بند خواهد داشت. پدر و مادری که عشق در رفتارشان نسبت به این فرزند بینوا مشاهده نمی شود و تنها چیزی که نثار وی می کنند، فریاد و فحش و کتک است. پسربچه برای من نماد یک کودکی از دست رفته است. اگرچه کودکی وی هنوز به پایان نرسیده اما یقیین دارم که تا انتها به همین شکل به پایان خواهد رسید و وی با احتمال بالایی در جوانی و بزرگسالی فردی خواهد بود بغایت شبیه به پدر ناسازگارِ خود.

تصویر کودک که گاهی عریان و بدون بالاپوش و گاهی نیز با تی شرتی رنگ و رو رفته، به پشت پنجره می آید و با حسرت، خیابان را نظاره می کند هنگامیکه سوت سوتکی در دست دارد که جرات دمیدن در آن را ندارد برای من شکنجه ای دردآور است. کودکی که چهره ی غمگینش با دور شدنِ من ناظر در بین ساختمان های بلند و خشن گم می شود. بدون شک او مجسمه ی یک زندانی نابالغ است. یک زندانی که بدون هر گونه تقصیری وارد این بازداشتگاه شده و به جرم کودک بودن محبوس گشته است.

غصه می خورم برای وی و برای افرادی که از سر جهل به چنین جنایت هایی خانوادگی ارتکاب می ورزند. اگرچه خود با ….. شدیدا مخالفم اما به شیفتگان آن توصیه می کنم که فقط و فقط زمانی به این مسئله دست زنید که واقعا بالغ شده و احساس خودشکوفندگی می کنید زیرا تنها آن زمان است که قادر خواهید بود، خوشبختی هایتان را با فرزندانتان تقسیم کنید، نه اینکه مولود خود را شریک جرمِ زندگی باطل خود قرار دهید…

یک دیدگاه برای “محبوس در زندانخانه (۰۷۹-۰۰۳)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.