به: کهنسال (۰۷۴-۰۰۳)

چند وقت پیش برای اصلاح پیش آرایشگری رفتم که سال ها پیش نیز احتمالا موهای مرا اصلاح کرده بود. پیرمرد تمیز و سرپایی بود که از سرانگشتانش هنرها می ریخت اما بعلت ضعف دید و ماهیچه ها قدرت کافی برای انجام کار دقیق را نداشت و می توانم بگویم که موهای من را به بدترین شکل ممکن کوتاه کرد.

از من در رابطه با شغلم پرسید (که گویا پرسش همیشگی آرایشگرهاست) و پس از پاسخ من شروع کرد به تعریف نمودن خاطراتی از گذشته ی خود که فلانی ها و بهمانی ها نیز مشتری وی بوده اند. تعریف می کرد که ارتشبد زاهدی و فرتاش، وزیر امور خارجه ی دولت ….. ایران در دوران پهلوی دوم، به وی مراجعه کرده اند و نفر دوم که عملا دوست و مشتری دایمی وی نیز بوده است. با افتخار تمام از دوستی با فرتاش یاد می کرد و به خود می بالید که چنین مشتری ای داشته است و حرف های زیاد دیگری از این دست…

گوش سپردن به حرف های وی که اگرچه خالی از هرگونه فضل فروشی ناشیانه ای بودند اما این امر در حین مسئله و پس از آن احساس ناخوشایندی را در من بوجود آورد: اینکه دستاورد زندگی یک انسان ملاقات با این و آن باشد، اینکه زندگی آدمی خالی از هر گونه دستاورد عینی و مشخصی باشد و بدتر اینکه هستی آدمی خروجی درخشانی نداشته باشد. آنکس که در زندگی عملی بزرگ به انجام نرسانده، قصه گوی خوبی می شود اما هرآنکس که دستاوردی سترگ داشته است، در سکوت به آرامش خواهد رسید.

بدترین نوع زندگی آنی است که هدفی بزرگ در آن دنبال نشده و ماحصلش چیزی جز یادهای نامرتبط، غیرمدون و پراکنده نباشد. اگر در سنین بالا مجبور باشیم که همچون دوران نوجوانی با کلمات و بُلُف هایمان خود را به دیگران معرفی کنیم، زندگی ما تماما بر سبیل خطا بوده است. خطایی که خیلی از کهنسالان در دوران فرتوتی به آن پی می برند…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.