رمز کامیابی های بعید (۰۶۵-۰۰۳)

شرط لازم کامیابی، زحمت کشیدن است. احتمالا شرط کافی آن شانس است، اما من اسم آن را ماحصل عدل هستی می گذارم. وقتی به زندگی انسان های کامیاب، نظر می افکنیم؛ به نیکی مشاهده می کنیم که کامیابی های اصیل، همه از سر نوعی زحمت بی شائبه بوده اند.

فرد کامیاب پس از رسیدن به اوج قله ی سربلندی، این مسئله را بهتر درک خواهد کرد. وی خواهد فهمید که “آن همه چیزها” برای چه بودند! آن همه مصیبت ها، آن همه تقلاها، آن همه دلهره ها، ترس ها، ضعف ها و… شیرینی کامیابی به همین کوشش هاست. هیچ کس بدون کوشش به کامیابی نایل نمی آید. دیده ام برخی ها را و شنیده ام که گه گاهی می گویند: “اگر می دانستیم که کامیابی مان تضمین شده است، آنگاه برترین تلاش ها را از خود بروز می دادیم!” من می خواهم به این دوستان بگویم که هیچ کسی به موفق ها تضمین نداده بود.

نوعی نیروی اندرونی علیرغم تمامی مصائب پیش روست که فردِ بالقوه کامیاب را به حرکت وا می دارد… آدمی از جایی از اعماق اندرون خود می داند که جایگاه مزبور، روزی از آنِ وی خواهد بود. این شهود قلبی و درونی را پیامبر اندرون می نامیم. پیامبری که وعده هایش تحقق خواهد یافت. تکرار می کنم! صرف نظر از تمامی نشانه های خلافِ کامیابی مان! این پیامبر اندرون، چشمانش را بر روی همه ی این نشانه های عینی می بندد و چشم بسته بر روی آب راه می رود.

همه ی آن هایی که کامیابی خود را ساخته و یافته اند، روزهای زیادی به نجوای این مُنادیِ درونی گوش فرا داده اند. هشدار می دهم! روزهایی را از سر خواهیم گذراند که در آن ها وقتی به پیرامونِ خویش نظر می افکنیم، خود را بسیار بسیار دورتر از تمامی رویاهای خود ارزیابی می کنیم، فرسخ ها دورتر… وقتی با خود صادقانه خلوت می کنیم، از بودن خویش در اوضاع؛ دلمان به درد می آید. این را چشم سر می بیند و اذعان می کند اما آن پیامبر راستگوی درون، چیز دیگری به ما می گوید.

این پیامبر، چشمان خود را بر روی هر آنچه که اینجاست می بندد و کلامی را نجوا می کند. کلامی که همواره می بایست بدآن گوش سپرد… فقط بدآن! پیش می آید که در زندگی قصد می کنیم که گام خود را بر فراز بلندترین قله ی بستره ی جهان فرود آوریم. تک تک ذراتِ تنمان این خواهش را فریاد می زنند و از اندرون نجوایی دایمی ما را به آن سمت می خواند. کوشش می کنیم. دست و پا می زنیم. فریاد می زنیم. به تناوب آه می کشیم. زمین می خوریم. بلند می شویم و به دور و بر خود نگاه می کنیم. می بینیم که همچون برگی در باتلاق مستغرقیم، ابرهای تاریک در بالای سرمان و قله نیز ناپیداست.

قله آنچنان دور است که اگر هزاران هزار درخت تنومند بر روی دوش هم قطار شوند، به یک هزارم آن نیز نخواهند رسید. پس چه ما را به بالا خواهد کشید؟ چه راهی برای رسیدن به آنجا وجود دارد؟ اما پیامبر اندرون همچنان آرام آرام نجوا می کند: “تو به آن بالا بالاها خواهی رسید، صرف نظر از هر آنچه که در حال بر تو می گذرد و تو شاهد آن هستی.” عمده ی انسان ها در این مواقع از پا می نشینند. آن ها هدف را دست نایافتنی ارزیابی کرده و در شدنی بودنش شک می کنند. فقط همان دسته ی خیلی خیلی کوچک هستند که به این رسیدن باور دارند.

فقط همین دسته ی کامیابان هستند که چشم خود را بر روی تمامی آنچه که می بینند، می بندند و گوش خود را ناشنوا می سازند. همه چیز در جهان اندرونی آن ها بشکل متفاوتی ارزیابی می گردد و سپس آن ها ناگهان چشم خود را باز می کنند و می بینند که فارغ از هر گونه حدس و گمانی به پرواز در آمده اند و مایوس های داستان نیز فرسخ ها دورتر در زیر باتلاق ها خُسبیده اند، زیرا کامیاب های قصه ی ما همچو برگ هایی از کف جنگل خیس بر دست وزنده ی بادِ مخالف سوار گشته و بر فرق قله فرود آمده اند…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.