آشناپنداری چهره ها (۰۱۳-۰۰۹)

اخیرا حالتی بر من مستولی شده است که در اثرش گمان می کنم که تمامی افراد حتی آنهایی را که مطمئنا از قبل نمی شناسم، گویا که می شناسم. همه ی چهره ها برای من چهره هایی آشنا به نظر می آیند. این مسئله چند سال قبل نیز نظر مرا به خود جلب کرده بود اما هم اکنون و در برهه ی کنونی بیشتر مرا درگیر خود کرده است.

این پدیده، پدیده ی بسیار عجیبی است. در باب علل احتمالی آن نظریه پردازی کرده ام و قصد دارم که در اینجا با خوانندگان نیز به اشتراک بگذارم. مهمترین علت این مسئله به گمان من قوه ی تخیل است. انسان ها شباهت هایی انکارناپذیر با یکدیگر دارند. قطعا هر انسان جدیدی را که من ملاقات می کنم، می توان متعلق به دسته ای از انسان ها دانست که پیشتر کسی را از آن دسته ملاقات کرده ام. حال قوه ی تخیل من می جنبد و کاری می کند که در رابطه با فرد جدید گمانه زنی هایی انجام داده و بدین ترتیب نسبت به ایشان احساس درونیِ آشناپنداری داشته باشم.

علت دوم اگرچه کمی خودخواهانه است اما احتمالا مرتبط با سطح دانایی من است. انسان دانا می تواند به حقایقی در باب دیگران آگاه شود. آنکس که خود را خوب می شناسد به راحتی دیگران را نیز خواهد شناخت زیرا که تمام عمر خود را مصروف شناختن انسان کرده است. وقتی تو از نگاه کردن به کسی، جهان او را می شناسی و این شناخت تا مغز استخوان وی نفوذ می کند، آنگاه گویا که همیشه وی را می شناخته ای.

علت سوم نیز احتمالا در ارتباط با روزمرگی است. اگر کسی به درجاتی دچار مسئله ی روزمرگی باشد، آنگاه همه چیز برایش تکراری به نظر آمده و این قید “همه چیز” همچنین در برگیرنده ی تمام آن انسان هایی است که ما هر روزه ملاقات می کنیم… آن انسان هایی که شاید همگی غریبه اند.

۱۱۷۹۳

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.