فاصله ی بین دو نگاه (۰۰۴-۰۰۹)

{هیچ چیزی در این جهان جاودانه نیست. اصلا خودِ جهان هم جاودانه نیست. آدمی این مسئله را درک می کند و در نتیجه ی آن غصه می خورد زیرا فطرتا می فهمد که پذیرفتن این گزاره یعنی خط بطلان کشیدن بر حضور دایمی خوشی ها در زندگی. البته گویا ناخوشی ها نیز در اثر همین قانون، مسایلی گذرا هستند و این واکاوی مرا به یاد جمله ی عارفانه ی “این نیز بگذرد!” می اندازد.}

در خیابان خانمی را دیدم که او را در دوران نوجوانی عمدتا می دیدم. آن سال ها زن میانسال قبراقی بود. شاید مدت های مدیدی بود که دیگر ایشان را تصادفا در خیابان ملاقات نکرده بودم… تا امروز؛ که او را هنگامیکه داشت به سختی از خیابان عبور می کرد دیدم و شناختم. بر چهره اش تمرکز کردم. او بی شک مرا نمی شناسد.

اما من او را می شناسم و همین دیدن های هر چند وقت یکبار در خلال سالیان دور، او را به بخش پررنگی از جریان زندگی نوجوانی و ابتدای جوانی من مبدل ساخته بود. در کمال تعجب دیدم که گرد پیری بر صورت و اندامش نشسته است. خانم میانسال قبراق خاطرات من در فاصله ی بین دو دیدار به یک پیر کهنسال و ناتوان مبدل شده بود.

رویارویی با این دست تجربیات، جوشش احساس عجیبی را در آدمی رقم می زند. احساسی چندگانه… احساسی سرشار از شگفتی ها و در عین حال پر از تلخی ها. من با دیدن این فرد غریبه ی آشنا دوباره فهمیدم که هیچ چیزی در این جهان جاودانه نیست.

نکند که من نیز روزی آشنای غریبی برای پسرک نوجوانی شوم که دیگر مرا از امروز نخواهد دید ولی در کهنسالی ام چشمش دوباره به من افتد و زندگی من به اندازه ی فاصله ی بین دو نگاه او کوتاه گردد…

۱۱۷۸۱

یک دیدگاه برای “فاصله ی بین دو نگاه (۰۰۴-۰۰۹)

  1. کسی را گریزی نیست. طبیعت بر ما میدمد و بهار ما را رفته رفته خزان میکند… و در این اتفاق،کسی را گریزی نیست.

پاسخ دادن به س.ح لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *